ما و اعراب

ایران سالها از شرق و شمال شرق خویش، در معرض هجوم قبایلی وحشی قرار داشت. وحشیانی گرسنه و سوار بر اسبهای بی زین که این خوان گسترده را در می نوردیند و پس از چندی در درون ایرانی ها مضمحل میگشتند. استثنا یونانیان و رومیان بودند که نه برای سیر کردن شکم، که برای حفاظت در برابر هجوم گرسنگان، هر از چندگاهی، به جنگ با هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان روی می آوردند. سخت ترین این هجمه ها مغولها بودند. سخت بدین دلیل که برای اضمحلالشان در فرهنگ ایرانی چند نسل باید صبر میکردیم.

اما یکبار هجومی از جنوب صورت گرفت. جنوبی که حداکثر مرتع اسبان بود تا جایی برای تصاحب. از پس شان ایرانی ها به راحتی بر می آمدند و ظلم بسیار بر ایشان میکردیم. اینان اعراب بودند که هرگز چیزی نداشتند برای ایرانیان حتی خطر. شاهپور دوم ساسانی آشناترین بود برای ایشان، که به ذوالاکتاف می شناختندش. صاحب شانه ها. زنجیر را نه بر گردن آنها، که از میان کتفهای سوراخ شده شان رد میکرد.

زمانه چنان گشت که نه اعراب، بلکه اسلام بر ایرانیان فائق آمد و ایرانیان در دین جدید، تولدی دیگر یافتند. نگاه کنید به بزرگان علم و ادب. فرهنگ و تمدن اسلامی را اگر نه به تمامی، ولی بخشی عظیمی از آنرا ایرانیان سامان دادند و بنا نهادند. صرف و نحو و کلام و نجوم و ریاضیات و فیزیک و سیاست و سکه و آئین و بسیاری از الزامات برپایی یک امپراطوری را به اسلام هدیه کردند. در این میان اما، چیزی که کم نشد، نفرتی بود که اعراب از ایرانیان داشتند. این عقده مرد کوچکی بود که بزرگی را بزیر کشیده بود و میخواست تشنگی حقد و حسد سالیان را سیر گرداند.

هنوز در جهان جدید نه اسرائیل و نه امریکا و نه هیچکس دیگر به اندازه ایرانیان دشمن اعراب شناخته نمیشوند. اعراب همسایه مان، از ما متنفرند و برای زمین زدنمان حتی حاضرند با ابلیس نیز دست دوستی دهند. ممکن است روزی روزگاری، همه اعراب با اسرائیلیها معاهده صلح امضا کنند، اما جنگ اعراب با ما، هر روز رنگی دیگر به خویش میگیرد. 

العرب فوق المناره    العجم تحت الطهاره بخشی از سرودی کودکانه بود که خیلی از ایرانیان بزرگ شده در عراق آن را بارها از زبان کودکان عراقی شنیده اند.

شاید ایرانیان، اصلی ترین مانع، برای تبدیل اسلام به دینی کاملا عربی است. بیاد داشته باشید که اسلام تمدنهای عظیمی چون مصر و شام و بابل را با تمام دستاوردهایش بلعیده بود. اعراب به هرکجا که پای نهادند، زبان و دین مردمان را گرفتند و عربی و اسلام را جایگزین کردند. جز ایران که فقط توانستند دین را بگیرند و از پس زبان بر نیامدند و این گناهی بزرگ و نابخشودنی برای ایرانیان بود.

امامی در میهن ما مدفون است که به امام الغربا معروف است اما اگر مزار ائمه در عراق و عربستان را دیده باشید در اینکه آنها امام غریب هستند نه امام هشتم شیعیان، چندان شکی به خود راه نمیدهید.

حیف پیامبر که در میان اعراب مبعوث شد. اعراب هنوز فرقی زیادی نکرده اند با آن موقعی که علی (ع) زمانه بعثت حضرت رسول را ذر خطبه ۲۶ تشریح میکرد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٩
تگ های این مطلب :ما و تگ های این مطلب :دیگران و تگ های این مطلب :دین


کار یکنواخت

یکی از چیزهایی که زندگی را تباه میکند کار کردن یکنواخت است و آنکه از کار یکنواخت نمیگریزد یا ترسو است یا عیالوار یا ترسو.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٩
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :سازمان


واکاوی

یکی از چیزهایی که معمولا عصبانی مان میکند یا حالمان را میگیرد یا خسته مان میکند، این است که تصویری که از خویش داریم، با نگاه دیگران در هم شکند. اگر خود را منطقی، عاقل، خیرخواه و چیزهایی از این دست تصور کنیم، و یکی این تصویر را به هم ریزد، اول چیزی که حادث میشود، یکی از آن حالتها پیش گفته است. اما در همین جا، گاه نباید ماند و دیگران را میتوان صالحتر تشخیص داد برای دیدن مان.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٧
تگ های این مطلب :واگویه


نصایح الشیوخ

آدم که پیر میشود علاقه خاصی پیدا میکند که تجاربش را به عنوان نصیحت به دیگران حقنه کند. ما هم که پیر شدیم از این قاعده مسثنی نیستیم:

یکی از قواعد گفتگو و ارتباط: ترجیحا و حتی الامکان در یک جمع، از آن چیزهایی که بدتان میآید کمتر سخن بگویید. شاید آنچه که شما از آن گریزانید، علایق یکی دیگر باشد. نقیص این قاعده نه تنها مکروه نیست که مستحب نیز می باشد یعنی اینکه در جمع، از آنچه که دوست دارید سخن بگوئید.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٧
تگ های این مطلب :گفتگو


یاد بعضی نفرات

یاد بعضی نفرات

 

روشنم می دارد

 

 

قوتم می بخشد

 

ره می اندازد

 

و اجاق کهن سرد سرایم

 

گرم می آید از گرمی عالی دمشان

 

 

نام بعضی نفرات

 

رزق روحم شده است

 

وقت هر دلتنگی

 

سویشان دارم دست

 

جرأتم می بخشد

 

روشنم می دارد .

 

            

 

                                  نیما یوشیج

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٦
تگ های این مطلب :شعر


مانیفیست وبلاگ نویسی ام

اخیرا مشاهده گردیده است که بعد از اعلان وزرات فخیمه ارشاد، در خصوص ساماندهی وب سایتها و وبلاگهای ایرانی، نوشتن مانیفست وبلاگنویسان نیز، به مدهای جدید افزوده گردیده است.

خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو      من خمره افیونم زنهار سرم مگشا

حقیر سراپا تقصیر نیز این مد جدید را بدین صورت ادا مینماید:

  1. اولا ما وبلاگمان را همین جور الابختکی تاسیس کردیم پس اگر الابختکی هم بسته شود ما شکایتی نداریم.
  2. چون هنوز تعداد پامنبریهای شفاهی مان، از پامنبریهای کتبی مان بیشتر است، زیاد جایی مان نمیسوزد.
  3. موقع خوبی برای سامان دهی انتخاب گردیده است چون مطالبمان داشت ته میکشید و بوی نا داشت میگرفت. اینجوری میشود گناه را به گردن یکی دیگر انداخت.
  4. پارکی که چندان شنونده ای برایمان نداشت همان بهتر که تعطیل شود.
  5. ما نه چون بلدیم ثبت نام کنیم نه از چیزی خبر داریم همچنان همینجوری ادامه میدهیم تا انشاءا... به حول و قوه الهی خودشان بیایند در دکانمان را تخته کنند. مامورهای شهرداری بریزند بساط دستفروشیمان را جمع کنند.
  6. ولی روم به دیوار، گلاب به رویتان چقدر نوشتیم ها.
  7. باید بگردم یه جایی دیگری پیدا کنم برای غر زدن و متلک انداختن.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٦
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :وبلاگ


زن به روایت مدیری

همه کسانی که اینجا زندگی میکنند و یکی از سرگرمی هایشان ممکن است تلویزیون باشد با کارهای مدیری آشنا هستند و بی شک برخی از لحظات ناب طنز را در کارهایش هم دیده اند. علیرغم تولید انبوه، هنوز هم میتوان دید که فقط خود را تکرار نمیکند و هرازچندگاهی هم استعدادش را نشان میدهد.

اما در این مدت با این همه برنامه، چیزی که همواره هم سبب اقبال کارهایش است و هم یکی از نقاط ضعف بزرگ آن، نقش زنان در این سریالهاست.

زن در سریالهای مدیری موجودی است با این مشخصات:

  1. زن روشنفکر وجود ندارد همه زنان ادای روشنفکری در می آورند.
  2. زن بلایی است که بر مرد نازل شده تا لذت زندگی آنها را از بین ببرد.
  3. زنان همواره به مردان بدبین اند.
  4. همواره بر مردان به صورت ناعادلانه ای مسلطند. (اقتدار)
  5. در اوج جایگاه هم که باشند بازهم غرغرو و در حال حرافی اند.
  6. هرگز آشپزی بلد نیستند.
  7. اصولا زن منطقی وجود ندارد.
  8. هرگز زنان با هم دوست نمیشوند. هر زنی رقیب اوست.
  9. حتما یک یا چند تخته شان کم است.
  10. کتک و گریه سلاح اصلی شان برای غلبه بر مردان است.
  11. از رفاقت و دوستی چیزی سر در نمی آورد.

مردان ایرانی عاشق این تصاویرند.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٤
تگ های این مطلب :ضعفها


تاکسی بزرگ

احتمالا همه ما به یاد داریم، که هر از چندگاهی، محدودیتهایی برای استفاده از وسایل ارتباطی، مقرر میشد. روزگاری داشتن رادیویی دارای موج کوتاه نیاز به مجوز داشت. روزگاری دیگر، داشتن ویدئو جرم محسوب میشد و امروز استفاده از ماهواره ممنوع است و مقرر گردیده است که برای اینترنت و وبلاگ نیز این مسیر باید طی گردد.

احتمالا میشود چنین فرآیندی را در این موارد دید:

  1. دست اندرکارانی از جنس همان کاربران استفاده کننده از این وسایل، به این تحلیل میرسند که داشتن چنین تجهیزاتی میتواند برای فرد، جامعه، دولت، اخلاق و خلاصه یکی از ارکان یا حواشی اجتماع خطرناک و یا مضر باشد.
  2. این تشویش ها سپس موجی درست میکند که به گوش مسئولین تصمیم گیرنده میرسد و این تحلیل ها ابعاد پیچیده تری بخود میگیرد و ناگهان تصور میشود خطر متوجه نظام، اخلاق، سنت و فدرت میگردد.
  3. قدرت دارها تصور میکنند این تشویشها را میشود به محدود کردن قدرتشان تاویل کرد.
  4. طبیعی است در چنین شرایطی، هر سیستمی در حد توان، تلاش میکند که از تاثیر این تجهیز بکاهد.
  5. با در اختیار داشتن اهرم قانونگذاری، قوانینی تصویب میشود که استفاده از این وسایل را محدود مینماید.
  6. حال بازی ای که پیش از این قرار بود گونه ای دیگر پیش رود، به سمت خطر آفرینی برای همان ارکان و حواشی جهت گیری میشود. این اصطلاح گزاره های خود راست گردان را اول بار از شهریار شفیعی شنیده ام که اینجا مصداق پیدا میکند.پس از مدتی همه مطمئن میشوند که راه را درست آمده اند و برای کار خویش توجیهی منطقی پیدا میکنند. اما این وسط کارکردهای دیگری که میشد برای این وسایل ارتباطی یافت، در محاق قرار میگیرد.همین است که ماهواره اول بار که به خانه ایرانی ها راه یافت، رسانه ای بود که میتوانست نزدیکی نگاه ایرانیان داخل و خارج را دنبال کند، بی آنکه کسی مقصودی این چنین داشته باشد. اما پس از مدتی، با همان مسیری پیش گفته، بدل شد به محل تجمع عده کثیری آدم هیستریک و سیاسی و اپوزیسیون و این ور هم دولت دستور جمع کردن آنرا صادر میکند.یا وبلاگ که میتوانست محلی باشد برای یافتن، کشف خود و دیگران و حداقل جایی برای نوشتن و خواندن امروزی (که بیش از یک یا چند صفحه را نه میشود نوشت و نه میشود خواند) و کمی جبران ضعفهای فردی ما برای نوشتن و خواندن را کند، یا رسانه ای برای اطلاع رسانی و چیزهایی از این دست، بدل میشود به محلی برای ناسزا گفتن به خود و دیگران و فریادهای فروخفته را به محیط وب رهسپار نمودن و بعد مسبب همه بدبختی ها را دولت و نظام دانستن و سرجمع وبلاگ نویسی شد یک تاکسی بزرگ (همه مان با این تجربه آشنائیم که در تاکسی در مورد همه چیز و همه کس میتوان حرف زد بدون آنکه نیاز به هیچ مقدمه ای باشد و تحلیلمان را از همه چیز و همه کس بگوئیم و برویم، بدون آنکه صبر کنیم تا وارد گفتگویی برابر شویم و دیگران نقد و جوابمان را بدهند).
  7. پس از مدتی خرابکاری توسط هر دو طرف دعوا، کم کم دوزاری همه می افتد که در تاثیر این وسایل، کمی بیش از حد، راه اغراق پیموده شده است و بهتر است کمی دست نگاه داشت و صبر کرد. در این جور مواقع، اگر دولت کمی کوتاه بیاید، میبیند که هزینه های محدود کردن، بسیار بیشتر از آزاد گداشتن است. کسی امروز فکر میکند که ویدئو خطر عظیمی برای اخلاق جامعه دارد؟ و اینو وریها، دیگر اصلا ویدئو را جز برای دیدن کارتون تام و جری بکار میگیرند؟

این خطاها تقریبا همیشه تکرار میشود:

  1. سیستم یا نظام فکر میکند مسئول حفظ اخلاق، کیان خانواده، زبان فارسی و هزارن چیز دیگر از این دست است در حالیکه کسانی که چنین حقی بدانها سپرده میشود ممکن است چندان بویی از این چیزها نبرده باشند.
  2. ما اینوریها هم در دام این خطر می افتیم که مدام یا سر لج بگذاریم و اگر یک چک خوردیم با لگدی جبرانش کنیم و یا سعی کنیم راست و ریس کنیم و وسط دعوا گفتمان کنیم. همین میشود که از انجام بقیه وظایفمان باز میمانیم.
  3. صحنه گردان بازی پس از چندی، میشوند عده ای شارلاتان و لمپن، که فقط بلدند شلوغ کنند و همه چیز را بهم بزنند. این وسط، اولین چیزی که قربانی میشود، امکان گفتگویی منطقی است.
  4. هرگز بازیگران اصلی به گفتگو با هم نمی نشینند بلکه لمپنها به جای هر دو طرف حرف میزنند.
  5. هیچکس آن تشویشهای اولیه را به چالش نمیکشد و همیشه دعوا سر لحاف ملا است. آن خیالبافی های مازوخیستی هزینه های زیادی را به طرفین تحمیل میکند.

کاشکی قبل از این کت مان را برای دعوا دربیاوریم کمی فکر کنیم، به خاطر چه چیزی داریم با هم گلاویز میشویم. بعد اگر ارزش داشت همدیگر را لت و پار کنیم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٢
تگ های این مطلب :جامعه و تگ های این مطلب :ضعفها


فهم تاریخ

هنوز هم تاریخی دیدن وقایع، چندان برایمان جا افتاده نیست.

تعبیر ساده ام از تاریخی دیدن وقایع، این است که هر پدیده را، در ظرف زمان و مکان خویش باید سنجید. کاری که عموما انجامش نمیدهیم و وقایع را به همسایگی خویش می آوریم و انتظار داریم به زبان ما سخن بگویند. گاه بگذاریم رخدادها به زبان خویش سخن بگویند و ما تلاش کنیم که زبانشان را فهم کنیم نه اینکه حرفهای خود را از دهانشان بیرون بکشیم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٠
تگ های این مطلب :قدم زدن و تگ های این مطلب :گفتگو


نماشون

آوا-نماشون

از سایت طبرستان

 

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٧
تگ های این مطلب :موسیقی


عید سعید غدیر

احتمالا خیلیهایمان از دعوای بین شیعه و سنی برای جانشینی علی (ع)، که توسط حضرت رسول(ص) در روز ۱۸ ذیحجه سال دهم باخبریم. این تعبیر هم میتواند کمی راهگشا باشد:

در نظام بدوی اعراب، جانشین هر رئیس قبیله، توسط شورای شیوخ انتخاب می شد و این سازوکار مدتها بکار گرفته میشد. به همین دلیل رفتار حضرت رسول (ص) برای تعیین جانشین خویش، چونان حکومتهای سلطنتی، که پیشروتر از نظامات قبیله ای بود، چندان به مزاق اعراب خوش نیامد، به همین خاطر آن را برنتابیدند و سر سازگاری با آن نداشتند. این ترجیح نظامات سلطنتی بر نظامات قبیله ای، در آن روزگار برای حل مسائل مستحدثه، ممکن است قابل مناقشه باشد، اما تفاوت متد راهبری یک قبیله با رهبری حکومتی که بخشی عظیم از جهان متمدن را قرار بود بگرداند، چندان جای نزاع ندارد، و در آن روزگار، نظام سلطنتی، مدل پذیرفته تری از هر مدل دیگر بود.

اعراب اگرچه به این انتخاب حضرت رسول (ص) تمکین نکردند اما بعدها سخیفترین شکل آن را بر خویش مسلط دیدند نگاه کنید به سلسله عباسیان.

شیعه هم در آغاز، اساسا یک گروه اپوزیسیون سیاسی بود که بدنبال تحقق این خواست حضرت رسول (ص) بود تا یک فرقه مذهبی. اولین نقطه انحراف از برنامه های حضرت رسول (ص)، از زمان تمرد از این فرمان آغاز شد.

عید آغاز حاکمیت سلطنت اسلامی مبارک.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٧
تگ های این مطلب :دین


گرفتاری

۱. رفتم سر خانه و زندگی خودم. اول از همه فرزندانم  را چیدم.

۲. هرکسی شیفته چیزی است، تا مدتها اما از شیفتگی ام بیخبر بودم. انگار من اسیر موسیقی ام.

۳. هنوز فرصت پا دراز کردن فراهم نشده است.

۴. آقا بگین پولمان را بدن.

۵. حقوق ما را دو تکه کرده اند و اول و وسط هر ماه میدهند. یکی هست که اگر پولش را اول ماه بدهند تا پانزدهم کار میکند و اگر پانزدهم، تکه بعدی را دادند کارش را ادامه میدهد. این وسط هر تاخیری که در پول دادن پیش آید کارش را تعطیل میکند. میگوید ما عمله افغانی هستیم که اگر پولمان را ندهند کار نمیکنیم. امروز هم دو روزه که کار نمیکند.

۶. راستی دنیا چه خبره؟ هنوز مصدق نخست وزیره؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٧
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :روزمره ها


قرادادها و اخلاق

این که بخشی از اعمال و فردی و جمعی ما را، قراردادها و عرفهای اجتماعی شکل میدهند، چندان محل نزاع کسی نیست. بنابراین اگر رفتاری با این هنجارهای اجتماعی سازگار نباشد، میگوئیم عملی ناشایست از نظر اجتماعی صورت گرفته است. شاکله اصلی چنین قواعدی همانگونه که از اسمش برمیآید، از جنس قرارداد و توافق و اجماع است و میتواند به شدت زمانی و مکانی باشد. مدتهایی مدید در جامعه ایرانی اسلامی، تعدد زوجات عملی منطبق با عرف های اجتماعی بوده است و تقبیح نمیشد و اینک این موضوع، عملی مذموم شمرده میشود. بخشی از تعارضات بین فرهنگی را نیز میتوان، ذیل تعارض بین این قواعد و توافقات جمعی جوامع مختلف، صورت بندی نمود.

بخشی دیگر از این اعمال و رفتارها را نیز، اصول اخلاقی شکل میدهند. اگر عملی در تعارض با این اصول باشد، بدان عملی غیر اخلاقی میگوییم. تقبیح اعمالی مانند خلف وعده، دزدی و دستور به اجرای قاعده طلائی (آنچه بر خود نمی پسندی بر دیگران نیز مپسند) را به راحتی نمیتوان به قواعد و قراردادهای اجتماعی حواله داد.

با این مفروضات این موضوعات میتواند موضوع اندیشیدن های تازه تری برای مان گردد:

۱. تدقیق قواعد عمل فردی و جمعی مان، برای تعیین پشتوانه اجتماعی یا اخلاقی، میتواند امکانات و آزادی عملمان را افزایش دهد.

۲. تلاش در ایجاد پشتوانه های اخلاقی، برای قراردادهای اجتماعی، میتواند یکی از علل ماندگاری و مطلوبیت این قواعد اجتماعی باشد.

در این موضوع این پیش فرضها در نظر گرفته شده اند:

نظام سازگاری از قواعد اخلاقی وجود دارد (فرضی که دچار مشکلات بسیار عدیده ای است)

قواعد اجتماعی جوامع، براساس اندیشه هایی که در گفتگوهایی برابر، برآمده اند، شکل میگیرند. (اساسا امکان گفتگوی برابر وجود دارد یا نه؟- قدرت دولت پول ایدئولوژی و چیزهایی از این دست داورانی هستند که هم بازی میکنند هم اخراج میکنند- آدمها، تابع و مطیع اندیشه هایشان هستند؟ سرنخ زندگیمان به دست خواست سلطه، عوامل تولید، عقده های سرکوب شده نیست؟)

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱۳
تگ های این مطلب :اخلاق و تگ های این مطلب :قدم زدن


افسوس که بیفایده فرسوده شدیم

افسوس که بیفایده فرسوده شدیم

ایمان غلامپور
دکتراى برق، 79 - 1365

براى من نوشتن درباره دانشگاه صنعتى شریف به سه دلیل مشکل است: نوشتن یکى‏دو صفحه که بتواند پرفراز و نشیب‏ترین سالهاى زندگیم را تصویر کند، دورانى که مثنوىِ هفتادْمن هم از شرحش قاصر است، از خلاصه‏سازى مى‏گذرد و به فشرده‏سازىِ بیرحمانه‏اى مى‏رسد؛ و حذف پاره‏اى وقایع مشکل است.

دوم، سالهایى که باید درباره آن بنویسم در تاریخ ایران و جهان بى‏سابقه یا لااقل کم‏سابقه بوده است و حساسیتهاى مختلف و وضعیت فعلى، نوشتن در این باره را با خودسانسورى همراه مى‏کند.

سوم، یادکردن از همه افراد قابل‏توجه و تأثیرگذارى که در این سالها بر روح و روان من و بسیارى دیگر اثر گذاشته‏اند در این حجم کم غیرممکن است. با این همه، مى‏نویسم، و بیشتر از آدمها.

دانشجویان دانشگاه شریف به نظرم بیش از سه دسته نبودند: نوجوانانى که فقط درس مى‏خوانند، موجوداتى تک‏بعدى که بعضى در این زمینه بسیار موفقند. دوم، جوانانى که کم درس مى‏خوانند و دانشگاه را محلى براى فعالیتهاى مورد علاقه (یا مورد استفاده)ى خود مى‏دانند. سوم، پیرمردانى که به قول خودشان آدمهایى متلاشى‏اند، یک سر و هزار سودا، آرمان‏گرا و ارضانشدنى. این دسته آخر، به قول مولوى، بولفضولند و همه‏جا احساس رسالت مى‏کنند! (واژه‏هاى 'نوجوان‏`، 'جوان‏` و 'پیرمرد` در این نوشتار معانى ضمنى و مجازى دارند و قصد نگارنده نه تنها قصد توهین به روش زیستن و رشد گروههاى خاصى از دانشجویان نیست، بلکه همگى را به نوعى عزیز و گرامى و باارزش مى‏شناسد.)

روزى یکى از این پیامبران کوچک (که ذکرش به خیر باد!) به من گفت: ''ما چقدر زود به پیرى رسیده‏ایم. نه اینکه سالخورده باشیم، فقط از سیر تحول، فرتوت‏شدنش نصیبمان شده است!`` از جمله اخیر روشن است که این حقیر یا خود را جزو این دسته مى‏داند یا دوستان تراز اولش را از این افراد انتخاب مى‏کرده است. شاید توضیح آن مشکل باشد ولى این دو وجه، معادلند. این گروه، دوستان بسیار دارند ولى در واقع تنهایند. هر آدم آشنایى در یک جنبه از زندگى‏شان همراه و در زمینه‏هاى دیگر بیگانه است. مدتى با کسى درس مى‏خوانند، با هم واحد مى‏گیرند و بعد آن دوست هوس فرنگ و تحصیل خارج مى‏کند و خداحافظ. عزیزى مى‏گفت تعداد بدرودهایش ''به تلخى زیاد شده است!`` این جوان‏پیرها در خوابگاه فراوانند. من هم در این میان احساس مسئولیت مى‏کردم. بعد از مدتى، هم‏اتاقى‏هایم از اینکه تعداد مراجعان من بیش از حد معقول است شاکى شدند. درس مى‏دادم، رفع اشکال مى‏کردم، فال حافظ مى‏گرفتم، روحیه مى‏دادم و هزار کار دیگر. و در مقابل این کارها، از کسانى که داشتند زیر فشار له مى‏شدند لقب دریافت مى‏کردم: ''بابا``، ''امامزاده‏``، ''خان‏دایى‏``.

ادبیات، موسیقى، خواندن و نوشتن و بحث کردن در جمع شبانه به پیرمردها انرژى مى‏داد. از دید دیگران، پیرمردها خوشبخت و از دید خودشان بدبخت بودند؛ مثلاً براى شهردارى اغلب به ما معافیت مى‏دادند چون کارهاى مهمترى داشتیم و این یعنى به ما خیلى خوش مى‏گذشت!

تلخترین خاطرات من کم‏آوردن این پیرمردان و از دست‏رفتنِ بهترین فرزندان این دیار بود: فرار، رفتن به خارج از کشور، افسردگى، بیمارى و مرگ. زیباترین لحظات و بهترین خاطراتم همکارى با این پیرمردها در جلسات شعر و ادب، گروه موسیقى، مطالعات گروهى، بحث و جدل، روزنامه دیوارى، درس‏خواندن و غیره بود.

از میان این خاطرات زیبا، یکى را حتماً باید بنویسم: خاطراتى از همکارى با بزرگمرد دانشگاه که این پیرمردها را در دفتر مطالعات فرهنگى (آن اتاق کوچک) گرد هم آورد و به‏کار گروهى واداشت: دکتر محمد حسن باستانى، استادیار دانشکده برق.

با روش زندگى پیرمردها که شرح آن رفت، به‏طور عادى و در نهایت، ''بریدن‏`` به سراغ همه آنها مى‏آمد، دیر یا زود. دکتر باستانى با ابتکارِ تأسیس دفتر مطالعات فرهنگى، بریدنِ پیرمردها را به تعویق مى‏انداخت و روحى تازه در کالبد افسرده‏شان مى‏دمید. پیرمردها باقىِ سالهاى زندگى خود را، در خیال، با زندگى پر بار او قیاس مى‏کردند و از پر کارى و پر حوصلگى‏اش جان مى‏گرفتند. حس مى‏کردند مى‏شود سالهاى زیادى پیرمرد بود و از مسیر تحول خارج نشد. جلسات فلسفه، سیاست، ادبیات، نقد و کلاسها و دوره‏هایى که گاهى خود آن بزرگ و گاهى پیرمردها ارائه مى‏کردند هر شنبه برگزار مى‏شد، بدون تعطیل.

سالهاست که این جلسات پابرجاست. دکتر باستانى بسیار پیش از آنکه در کشورمان موضوع گفتمان و بحث و تبادل‏نظر نَقل هر مجلسى شود، این روش را به ما یاد داد. از خاطرم محو نمى‏شود که وقتى جامعه باز و چندصدایى خیالِ باطل بود، فلسفه پوپر در این جلسات بررسى شد و زمانى که در کتابهاى پرتیراژ، فروغ فرخزاد را شاعره بدکاره خطاب مى‏کردند، او به‏عنوان نقطه‏عطفِ شعر فارسى در این جلسات مطرح شد.

نسل ما هم به‏هرحال مسیر پر تلاطمى را طى کرد و نسلهاى بعدى شاید طوفانها و سیلابهاى عظیم‏ترى را تجربه کنند. چیزى که از سالهاى گذشته هنوز در من باقى است این امید هست که شاید روزى . . . .

برگرفته از آرشیو لوح

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٠
تگ های این مطلب :دوست


عیذ قربان

عید قربان نماد بایان یافتن قربانی نمودن انسانها برای خدا بوده است. کاش هیچ انسانی دیگر را برای خداوند قربانی نکنند که خود گفته است  ان الله غنی حمید. عید مبارک

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٠
تگ های این مطلب :دین


ضحاک

صدام اعدام شد. خبر کوتاه است اما بعید است کسی از ما، نسبت بدان واکنشی نداشته باشد. این شاید بدین علت باشد که بخشی از جوانی ما در دورانی گذشت که روزی حداقل یکبار صدام، بعثی و جنگ و چیزهایی از این دست در اطرافمان شنیده یا گفته میشد. و مفهوم آن مرگ، کمبود و جنگ و ویرانی بود. شاید در آن دوران تصور میکردیم اگر صدام نباشد آن سیاهی ها نیز نخواهد بود. شاید پس استدلال مان این بود که او مقصر تمام آن سیاهکاریهاست. اینک که صدام حذف شد اما آن ناعدالتی ها همچنان بر جان مردمانی بسیار چنگ انداخته است و دیگر باید مطمئن شده که ریشه ها را در نه در حذف  آدمها، که در جایی دیگر باید دید. حذف آدمی مانند صدام، بدین شکل، تنها به درد این توجیه میخورد که دیگران عبرت بگیرند. چیزی شبیه آزاد کردن آدمی از چنگال اهریمن. اما نیازی به دانستن علم حقوق نیست، که بدانیم آنگاه که دلیل چنان مجازاتهایی، چنین منطقی میگردد، جز سبوعیت، چیزی دیگری نصیب جهان نمیشود.

اصرار بر نمایش به دار آویختن صدام، نشان میدهد که هنوز خوی وحشی گری آدمی در لایه هایی از اجتماع، نیاز به ارضا دارد. ضحاک مار دوش ما هنوز خون میطلبد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٠
تگ های این مطلب :سیاست و تگ های این مطلب :جامعه


پیری

هنوز هم گرمی دستهایی مرهم زخم های کهنه و ناسور است.
هنوز هم از سفر سیر نشده ام.
هنوز هم یکی از زیباترین چیزهای دنیا این است که هر غروب در یک جایی دیگر باشی.
سرنوشت آدمها همیشه تراژیک ترین قصه هاست.
آقا یکی به ما بگه از این جا بریم یا نه؟
کجا بریم؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٧
تگ های این مطلب :حسرت


اعضا گمشده جامعه

هنوز تقریبا در هر تجزیه تحلیلی، در هر ساحتی، وقتی سخن از اعضا جامعه میشود، تنها افرادند که در نظر گرفته میشوند. اگر سخن از مسئولیتهای اجتماعی، تعهد مدنی و هر مفهومی از این دست میشود، به افراد نگریسته میشود. در این میانه هیچکس تعهد، مسئولیت، وظایف و حقوق سازمانها را در نظر نمیگیرد. هر جامعه ای که میخواهد در جهان امروز ببالد، شاید یکی از اصولش، بکارگیری توان و قابلیتهای سازمانهایش به عنوان اعضا اجتماع، در عرصه های گوناگون باشد. شاید علت کارکرد پارادوکسیکال دولتها در جوامعی چون ما، نبود بازگرانی از این دست باشد.

مثالی ساده در این مورد میتواند کمی روشنگر باشد:

تنها تامین کننده زیرساختهای آموزشی ( از تربیت معلم و مدرس گرفته تا ساخت مدرسه و هر موضوعی که بدان پرداخته میشود) دولت میباشد و این ممکن است برای بقیه افراد به علت وجوب کفائی بودن!!! کمک به آموزش، مناسب باشد اما چرا نباید توقع داشت که دولت آموزه های ایدئولوژیک خویش را به کرسی ننشاند. آنچه در این میان میتواند بازی را کمی متعادل کند حضور نیروهایی با پشتوانه مالی مناسب است و وجود این پشتوانه نه در میان افراد که در میان سازمانها محتملتر است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٦
تگ های این مطلب :سازمان و تگ های این مطلب :جامعه


سوداکو

تا سوداکو هست زندگی باید کرد.

عجیب اسیرش گشته ایم. عین خواب آلوده ها ما را با خود می برد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٤
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :روزمره ها


اعترافات

اولندش این داستان اعترافات هم شده دردسر اما مگه میشه شایان چیزی از آدم بخواد آدم بتواند زیر سبیلی ردش کنه.
دومندش احتمالا منظور از اعترافات کارهاییست که از انجامش خجلت زده شده باشی و هیچ کس چنین تصویری از تو نداشته باشد:.
1. ترم اول دانشگاه از ترس اینکه مبادا توی صف غذا چیزی بهت بگویند که نتوانی هضمش کنی هر روز برای خوردن نهار به جای سلف سرویس از شریف میرفتم انقلاب و ساندویجی غذا میخوردم یک ترم یعنی 4 ماه و نیم.
2. یکبار هم توی سالن ابن سینا که لیست نامه های وارده را میزدند این اطلاعیه درج شد که دانشجویی به علت جابجا نوشتن فرستنده و گیرنده نامه اش به دانشگاه برگشت خورد. مسئول اون دفتر عین یک آدم خوب بهم یاد داد که کسی که نامه را باز میکند اول نام فرستنده را میخواند و منهم یاد گرفتم که جای فرستنده نامه بر روی پاکت و جای گیرنده پشت پاکت است. هرگز بچه هایی که اونجا ایستاده بودند و کر و کر میخندیدند را از یادم نمیبرم.
3. اولین باریکه سینما رفتم دوم دبیرستان و اولین آهنگی که گوش کردم ترم سوم دانشگاه و اولین بار که سوار تاکسی در تهران شدم سال سوم دانشگاه و اولین بار که ریشم را با تیغ تراشیدم هم همان سال بود.
4. یکبار هم دور میدان انقلاب با کت و شلوار نشستم و از مردم پول گدایی کردم.
5. یک شب که افسر نگهبان پادگان بودم چنان خشم شبی زدم که هرگز دیگر در هیچ وضعیتی آدمها را این چنین هراسان ندیدم.
خیلی خوب شد که فقط 5 تایش را می بایست بنویسم.
بخاطر حفظ آبروی دیگران از کسی اعتراف نمیخواهم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۳
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :زندگی