مرثیه برای فرزندانم

کتابهایم را دادم رفت. آدمی که جای تنگ دارد که نباید کتابخانه داشته باشد. خانه ام دیگر نمایی از زیبایی شاید نداشته باشد. کتابهای فلسفه، فلسفه علم، رمانها، جامعه شناسی، عرفان، روانشناسی، تاریخ جهان و ایران معاصر، سیاست، اساطیر، کارهای کانت، نیچه، دوره های مجله های نقد و نظر، کیان، پیام امروز، همشهری ماه، راه نو، ... دو هزار تا کتاب که در اوج بی پولی و فقر دانشجویی و هر سفری به هرجا تهیه شدند. یادمه با رامین و ایمان مصمم شدیم که با جیب خالی از خیابان انقلاب گذر کنیم تا شاید کتاب کمتری بخریم. کوله بارم به هرجا که میرفتم فقط کتاب بود و کتاب. هر کتابی که میخریدم یکی از خواننده هایش حسین نوری بود و این آخرها میگفت اقلا کتابی بخر که بشود حداقل عکسهایش را تماشا کرد. هر کتابی که می آمد اول جلد میشد بعد اطلاعاتش وارد کامپیوتر میشد و بعد هم خوانده میشد اگر بعضی ها این مسیر را برعکس طی میکردند نشان از این داشت که ارج و قربشان بسیار بوده است. کانت استفان کورنر، مشروطه ایرانی آجودانی، برادر کشی نیکوس کازانتزاکیس، تاریخ جهانگشای جوینی، فرار از آزادی اریک فروم، جامعه باز و دشمنانش پوپر، تاریخ مشروطیت ادوارد براون، تاریخ جنون فوکو و بسیاری از این دسته بودند. حیف اینهمه کاری که از ترجمه های فولادوند جمع کرده بودم و بعضی هایش را چندباره میخواندم. هی پدر نداری بسوزه. هردوستی که وارد خانه ام میشد میبایست از دالان کتابهایی که با نظمی وسواس گونه چیده شده بودند عبور میکرد و من گردن شکسته، کتابی از قفسه بدر بیاورم و برایش در باره اش حرف بزنم و تاثیری که بر من و دیگران داشته است را برایش توضیح دهم. آنچه اکنون باقیمانده است تاریخ تمدن ویل دورانت است و آثار کلاسیک شعر فارسی و دفترشعرهای شاملو و اخوان و نیما و فروغ و کتابهای کوچه و مهریه همسر گرامی(یک دوره لغت نامه دهخدا) و دوره فرهنگ افسانه های مردم ایران و تاریخ ایران و کارهای داستایفسکی و ویلیام فالکنر، جان اشتاین بک و نیکوس عزیز، تاریخ ادبیات ایران دکتر ذبیح الله صفا و کتابهای ترجمه past master طرح نو. دل نتوانسم بکنم از کارهای هابرماس که هنوز خوب نمی فهممشان و باید یک چند باری بخوانم تا هضمشان کنم. هی هی هی. تنها کار فرهنگی خانوادگی که بلد بودم و فکر میکردم درست است این بود که خانه ام را پر کتاب کنم که بچه ها دست دراز کنند و کتابی بردارند و بخوانندش که اینک این نیز از دست رفت. آی دلم غصه داره. یک آدم کتاب باز کتابدار نه شاید چندان کتاب خوان را اگر ازش کتاب را بگیری چه حالی پیدا میکنه منهم همون حال را دارم. یا آدمی که عشقش را از خانه اش بیرون میکند دیدید چه حالی داره وقتی در رو پس از پایان کار می بنده وروی صندلیش آرام میگیره.
خداحافظ کتابهایم.
بدرود فرزندانم.
الوادع معلمهایم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٦
تگ های این مطلب :کتاب و تگ های این مطلب :خانه


پریشانی

1. از اینجا بخواهم بروم کجا روم؟
2. کتابهایم را چه کنم؟
3. پیر شدم.
4. دل خوشیها کجا شدند؟
5. دماغم رو عمل کنم؟
6. میتوانم زبان یاد بگیرم؟
7. کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش و بی خیال نشستن و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور.
8. ...

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۳
تگ های این مطلب :واگویه


رای بدهم یا ندهم؟

تصور میکنم، رای دادن به معنی این است که در بین کاندیدها، فرد یا افرادی هستند که میتوانند خواسته هایمان را نمایندگی کنند.

لذا پیش فرض اولیه چنین تصوری، این است که اساسا خواسته ای دارم.

برای داشتن خواسته، این محدودیتها وجود دارد:

۱. قرار نیست که خواسته های رادیکال، را با رای دادن محقق سازیم. بنابراین اولین قاعده باید این باشد، که خواسته هایم رادیکال نباشد. رای دادن، بازی کردن در یک نظام مستقر است. برای تغییرات رادیکال، کارهای دیگری غیر از رای دادن، باید انجام داد.

۲. درکی روشن از حیطه عمل، نهادی که داریم نمایندگانش را انتخاب میکنیم، داشته باشیم تا بتوانیم بدانیم که آیا خواست هایمان در این نهاد میتواند محقق گردد یا نه؟.

در انتخاب نمایندگان این قواعد میتواند بکار آید:

۱. نمایندگان کارشان را بلد باشند و درست عمل کنند. اما از تسری، ارزیابی های اخلاق فردی، به حیطه ارزیابی افراد، کمی محتاطتر عمل کنیم. یادمان باشد به پیغمبر و قدیسان قرار نیست رای دهیم. جمع جبری ضعفها و توانائیهایشان را برای ارزیابی بکار بگیریم.

۲. پای بندی به قول و قرارهای شخصی، در همه جا کمتر از تعهدات جمعی است، بنابراین حتی الامکان از رای دادن به کاندیداهای مستقل احتراز کنیم. اگرچه تحزب با برنامه های معین در فضای سیاسی ما هنوز وجود ندارد، اما ائتلاف، هیات، مجمع و محفل ها، هنوز نزدیکترین مدل به تحزب هستند.

در رای دادن، این قواعد هم بد نیست مطمح نظر قرار گیرد:

۱.  برای رای ندادن دلایل متقن بیابید نه برا ی رای دادن. گذشتن از حق توجیه میخواهد نه استفاده از آن.

۲. بپذیریم که هیچ موجود مطلق العنانی وجود ندارد که قادر باشد با اینهمه رای، بازی کند. همه گرفتار محدودیتهای خویشند.

۳. رای دادن را کاری شاق نبینیم این هم کاری است مثل خریدن سیگار از مغازه.

۴. رای دادنمان را خود تفسیر کنیم و تفاسیر دیگران را چندان قانع کننده تر از تفسیر خود ندانیم.

 

 

 

 

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۱
تگ های این مطلب :انتخابات


کیستیم؟

آنچه که هستیم را میتوان در این شرایط دید:

در حالت خشم

در مواجهه با رنج و دردی جانکاه

و هنگام اوج شعف و شادی.

در این شرایط، میتوانیم، آن که را، در درونمان، بر ما حکومت میکند، بشناسیم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۱
تگ های این مطلب :قدم زدن


حرص و جوش

مرگ بر معمار های بدقول.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱۸
تگ های این مطلب :روزمره ها و تگ های این مطلب :واگویه


سینما

سالهاست که سینمای ایران چیزی برای اندیشیدن ندارد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٥
تگ های این مطلب :فیلم


تغییرات در سازمانها

چرا خواست تغییر در سازمانها ی ما به نتیجه نمی رسد؟
1. جدیدیها با این ذهنیت پیش داورانه به قبلی ها می نگرند گه گویی دزدها رفته اند. بعد از مدتی به این نتیجه میرسند که روش قبلی ها، چندان به نسبت امکانات و توانایی ها نامطلوب نبوده است.
2. جدیدیها هم مثل قدیمیها هیچ برنامه معینی ندارند. اینجا خیلی چیزها خلق الساعه ساخته و بهمان سرعت از بین میروند.
3. معذوریتها و محدودیتهای تعریف ناشده بسیاری وجود دارند که هیچ کس نمیتواند حرفش را بزند چه برسد به اینکه بر علیه شان اقدامی کند.
4. هر آدم بالاسر، از پارتی زیر دستش حساب می برد.
5. خیلی از بازیگران صحنه تغییرات، بدلایل بسیار، به جای اجرای برنامه های تغییر (اگر وجود داشته باشد) تماشاگرند و آنهایی که کاری از دستشان نمی آید در وسط صجنه در حال چرخ زدن هستند.
6. تغییرات، مشروعیتی توسط کارکنان نمی یابد. آنهایی که درگیر اثرات تغییرات در سازمانها هستند، به شدت نسبت به تغییرات بدبینند. قبلا هم گفته شد که چون خیال میکنند هرگز تغییرات به نفع شان نبوده است، همیشه حافظ وضع موجودند.
7. چیزی به نام تعلق خاطر به سازمان اساسا وجود ندارد. هرکسی به قصد تامین منافع شخصی خویش منتظر می نشیند (حتی تلاش هم نمیکند)
8. بسیاری از اطلاعات برای سنجش وضع موجود در اختیار هیچ کس نیست. اینجا اطلاعات یعنی تلنبار کردن داده و چیزی بنام پردازش داده جزو وظایف تخصصی هیچ کس محسوب نمیشود. همه با شایعات راحتتر کار میکنند تا اطلاعات دقیق.
9. عموما مجریان تغییرات، همان مقاماتی هستند که وضع موجود نتیجه اعمالشان است.
10. برنامه ریزان عموما فیلسوفند و مشکلات را چنان ریشه ای می بینند که هیچ برون رفتی از آن را، نمیتواند متصور شوند پس بیشتر برنامه هایشان، تغییرات خیالبافانه و براندازانه است تا اصلاح گرایانه. لذا قادر به طراحی هیچ برنامه ایی برای حرکت از وضع موجود به موقعیت ایده آل نیستند. همیشه همه چیز برنامه ها از خلا آغاز میشود.
11. خیلی از چیزهایی پیچیده، بیش از حد ساده میشوند، مثل همین کار خودم که دارم در این مورد میکنم و نوشتمش.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
تگ های این مطلب :سازمان


سازمان دهاتی

احتمالا تا کنون در خصوص وضعیت نظامات اداری مملکت فخیمه، چیزهای بسیار زیادی دیده وشنیده و یا خوانده اید. این حقیر سراپا تقصیر نیز به حکم 15سال سحرخیزی زورکی و از ترس کسری کار و نان کارمندی خوردن و کار کردن در شرکتهای گوناگون و در حوزه های بسیار متنوع و بی ربط، فکر کنم حق کمی در خصوص سخن گفتن از این سلسله ی بر دست و پا، داشته باشم که عرایضی چند را در این مورد قلمفرسایی میکنم.
1. اولین تفاوت اینجا با جاهای دیگر، در این است که وقتی سخن از سازمان و نظام اداری میشود، منظور سلسله مراتبی از مسئولیتها و اقتدارهای تعریف شده، در راستای تامین اهداف استراتژیک تعریف شده و ناشده آن سازمان است. بنابراین شما مدیر، کارشناس، مشاور، و چیزهایی از این دست میتوانید باشید.
2. اینجا اما معنی سازمان، بازتولید روابطی است که بسیار برای ما آشناتر است، و آن هم ارتباطات موجود در یک روستا و ده کوچک است. فاصله زمانی ما از چنین نظامی، مانند فاصله ما از خاطرات کودکی، نوجوانی و یا حتی جوانی ماست.
3. در هر ده، شما چهار طبقه دارید که عبارتست از خان، خان زاده، مباشر و رعیت.
4. خان میتواند در خصوص هر مسئله ای تصمیم بگیرد و اجرایش کند این میتواند از طرز لباس پوشیدن و سلام کردن دیگران باشد تا ارسال سرباز برای جنگ. و اصلا مهم درستی یا غلطی آن نیست. کسی که مالک الرقاب است نباید وحشتی از سوال کردن داشته باشد. چون براحتی میتواند سوال کننده را خفه کرد. جز مرگ هیچ کس حریف خان نیست و حکومتش مادام العمر است. در مرکز هم اگر دعوایی باشد دخلی به ده ندارد. تا مادامیکه آشوبی در ده رخ نداده است خان بر سر مسند خانی اش هست.
5. خان زاده گان نیز به تبع ارتباط سببی یا نسبی با خان، همان قدرت خان را دارا هستند به شرط آن که خطری برای خان فراهم نسازند. نیازی به طی هیچ مدارجی نیست آنها در بالاترین سطوح خواهند نشست. رعیت باید با لباسش اسب این بابا رو هم قشو کند، نازش را بکشد و از آزردنش بشدت پرهیز کند که در تندخویی گوی سبقت از خان را نیز در می رباید چون جوان است و بی ملاحظه.
6. مباشرها افرادی از بین خود رعایا هستند که به واسطه خوش خدمتی هایی مانند کتک زدن رعیت بخاطر چپ نگاه کردن به یابوی شاه، یا جاسوسی و خبرچینی و یا ملیجک بازی و کارهایی از این دست بدین مقام رسیده اند. اما از بخت بد، این مقام هرگز دایمی نیست چون به طرفه العینی ممکن است از مباشری محبوب به رعیتی مغضوب تبدیل شد. هرکسی فقط دورانی معین دارد و این دوران به پایان خواهد رسید. خان نردبانی در کنار خانه اش استوار کرده است که رعایای چند، برای چیدن از درخت، از این پله ها بالا میروند و خانها هم فقط برای خنده، نردبان را با آدم رویش پرت میکنند و از افتادن مباشز بدبختشان، لحظاتی به خنده می افتند. مباشرها باید یاد بگیرند از پله زیاد بالا نروند.
7. بقیه هم رعیت هستند و با اسامی مانند کارکنان، مردم شرکت، نیروی انسانی ، یاروها، بوگندوها و چیزهایی مشابه نامگذاری میشوند و یا در حال زیرآب زدنند یا مواظب دور و بر خویش، که پاپوشهای ساخته شده را خنثی یا تحمل کنند. کارآیی ندارند سربار روستا هستند و اگر بشود رقصاندشان بد نیست. هرگز نباید از ده بیرونشان کرد مگر آنکه واقعا عنصر نامطلوب قلمداد شوند. با دادن عیدی و پاداش بدانها میتوان روح انساندوستی خوانین را ارضا کرد. غرغرو هستند باید زد تو سرشان تا آدمشان کنی تنبلند و بدرد هیچ کاری جز کتک خوردن نمیخورند. تمام زندگی شان به دوزار هم نمی ارزد و اگر خانها نباشند از گشنگی و تشنگی تلف میشوند.
چه خان های گلی داریم ما
به دهاتمان سلام میکنیم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٧
تگ های این مطلب :سازمان


رضایت

اوس فخرالدین گچکار است و میگوید از 10 سالگی در کنار درس خواندن، به گچکاری نیز در تابستانها پرداخته است. اوایل به عنوان وردست اوستایی دیگر برای درست کردن گچ و بعد گچکاری و حالا تخصصش در آوردن نقشها و قابها و ابزار روی سقف و دیوار است. اجرت کارش به نسبت بقیه اوستا ها زیادتر است. در کارش علاقه مند به پیشرفت است و بنابراین مصصم است کلاس مجسمه سازی برود و این هنر را نیز به مهارتهایش بیاموزد. در کارش دقیق است و چندان در پی این نیست که کارش را فقط با پول بسنجد. اوستای خودش است و به کیفیت کارش اهمیت میدهد. از کارش راضی است و جایی که در آن قرار دارد اگرچه میتوانست جای دیگر باشد. اما حالا از جایگاهش راضی است. و میخواهد از همین جا برای رشد استفاده کند. اوس محمود کارش کاشی کاری است. تلاش میکند حتی الامکان از زیر کار و وظیفه اش شانه خالی کند بنابراین اگر بتواند کارهای ظریفتر را به کارهای ساده تر تبدیل کند خوشحال میشود. پس کلی چانه میزند که از اجرای مثلا لوزی در آشپزخانه سرباز زند و آجری کار کند. معمولا اگر ایرادی ازش نگیری و نشان ندهی که بالاسرش هستی، کلی از کار را دودره میکند. بیشتر یک بزن در رو است. از کارش راضی نیست چون جایگاه فعلی اش را حق برای خودش نمیداند و تصور جایگاهی بالاتر را برای خویش قائل است. جایگاهش را دوست ندارد به همین خاطر هرگز مثلا دیوار لوزی کار نکرده است و مهارتهایش از 10 سال گذشته به این طرف تغییر چندانی نکرده است. از جایگاه اجتماعی و شغلی مان راضی هستیم؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٥
تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :ضعفها


واقع بینی

خیلی هایمان وقتی نگاهی به اطراف خویش می اندازیم ضرورت تغییر را کاملا حس میکنیم، و گاه این ضرورت بدل به خواستی برای تغییرات بنیادی میشود. خواست تغییر در ساحتهای عظیم اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی، احتمالا شایعترین علائم بیماری های روزگار جوانی و آرمانخواهی مان باشد. اما وقتی اجازه می یابیم در این سیستمی، که به زعم مان بیمار است و محتاج خانه تکانی اساسی، کاری انجام دهیم، خود را با انواع و اقسام محدودیتهای شخصی، سیستماتیک، منابع و امکانات روبرو می بینیم. پس از مدتی نه چندان زیاد، کاملا در معرض این خطر هستیم که به نتیجه ای همچون اینکه، وضع موجود چندان ناکارآمد نیست، برسیم. هر عمل اجتماعی وقتی صورت میگیرد که به نقطه ای بین این دو وضعیت اول و آخر برسیم. پذیرش اینکه برای تغییر در وضع موجود، خون دل خوردن و کارکردن بیشتر، مهمتر از خیلی چیزهای دیگر است، گاهی بر ما بیش از حد گران می آید. شاید وظیفه خطیر همه ما برای ادای مسئولیتهایمان در قبال جامعه، این باشد که به وظایفمان در هرجایی که قرار گرفته ایم، درست عمل کنیم. بهانه مناسبی نیست اگر برای تعللهایمان، نا مناسب بودن جایگاه فعلی مان را دلیل بیاوریم. یادمان باشد که اگر در جایگاه فعلی مان درست عمل نکنیم، شاید نتوانیم در جایگاه های ایده آلی که برای خویش متصوریم نیز درست عمل کنیم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۳
تگ های این مطلب :جامعه و تگ های این مطلب :اخلاق


امان ا...

امان ا... کارگری افغانی است که برای کارهای ساده و سنگین بنایی، توی خانه ای، بی هیچ وسیله ای باید بماند.میگوید 24 سالش است اگرچه شناسنامه ندارد. میگوید در افغانستان شناسنامه سخت میدهند.وقتی ازش میپرسم به چه کاری به ایران آمده است، با همان زبان الکنش میگوید برای تفریح. ازبک است و ساکن دهی در اطراف مزار شریف. بی هیچ اطلاعی، راهی ایران میشود. میگویم پاسپورت داری جواب میدهد که بعد از ورود به ایران، به مبلغ 50 هزارتومان آنرا فروخته است. ماهی 100 تا200 هزار تومان میفرستد برای پدر و مادرش. پدرش سن زیادی دارد و 4 تا زن دارد اگرچه سنی است و او تنها فرزند مادرش هست. سواد خواندن و نوشتن ندارد هر چند میتواند شماره تلفن بگیرد و پول بشمارد. بهمراه پسر خاله اش اینجا زندگی میکند. پسر خاله، دختری را برای ازدواج خریده است به مبلغ 4 میلیون تومان یا 8 لک و حالا آمده اسست که با پولی که از کارگری در می آورد، قرضش به پدر زن را صاف کند و زنش را صاحب شود. میگوید مرد افغان اگر پول داشته باشد زن میخرد. خودش اما میگوید در ولایات آنها دادن پول زیاد مرسوم نیست مردها بدهی هایشان را با گاو و گوسفند و اسب صاف میکنند.در خانواده افغانی تولد دختر شانس بزرگی قلمداد میشود برای پول دار شدن. قیمت دختر به شغل و حرفه پدر وابسته است به همین خاطر گرانترین زنها، دخترهای مهندسها هستند. برای کار، زیاد جان میکند اما کاملا مشخص است که هیچ علاقه ای برای یادگیری کارهای کمی تخصصی تر ندارد به همین خاطر اگرچه تنبل نیست اما هیچ کاری را درست بلد نیست.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢
تگ های این مطلب :روزمره ها