چه خلاف سر زد از ما که در سرای بستی

چه خلاف سر زد از ما که در سرای بستی بر دشمنان نشستی، دل دوستان شکستی
سر شانه را شکستم به بهانه‌ی تطاول که به حلقه حلقه زلفت نکند درازدستی
ز تو خواهش غرامت نکند تنی که کشتی ز تو آرزوی مرهم نکند دلی که خستی
کسی از خرابه‌ی دل نگرفته باج هرگز تو بر آن خراج بستی و به سلطنت نشستی
به قلمروی محبت در خانه‌ای نرفتی که به پاکی‌اش نرفتی و به سختی‌اش نبستی
به کمال عجز گفتم که به لب رسید جانم ز غرور ناز گفتی که مگر هنوز هستی
ز طواف کعبه بگذر، تو که حق نمی‌شناسی به در کنشت منشین تو که بت نمی‌پرستی
تو که ترک سر نگفتی ز پیش چگونه رفتی تو که نقد جان ندادی ز غمش چگونه رستی
اگرت هوای تاج است به بوس خاک پایش که بدین مقام عالی نرسی مگر ز پستی
مگر از دهان ساقی مددی رسد وگرنه کس از این شراب باقی نرسد به هیچ مستی
مگر از عذار سر زد خط آن پسر فروغی که به صد هزار تندی ز کمند شوق جستی

فروغی بسطامی

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۳۱
تگ های این مطلب :شعر و تگ های این مطلب :حسرت


تصویرم از غرب (۲)

بعد دیگری که باید به آن ماتریس پیش گفته افزوده شود، دوگانه خواص و عوام است. نگاه به ما را باید با این بخش بندیها ملحوظ داشت. بنابراین تصویری که فوکو مثلا از انقلاب ایران ارائه میدهد هیچ نوع سنخیتی با نگاه مثلا کارگردان فیلم بدون دخترم هرگز ندارد و هریک فقط بخشی از جوامع غربی را نمایندگی میکنند. بر این اساس نگاه به غرب باید از این ابعاد سنجیده شود. آنچه که حاصل این تفاریق است این است که دیگر غرب یک مفهوم قابل اشاره نیست و طبیعی است که هر گزاره ای در باره این مفهوم (نامفهوم) عموما هیچ گونه بار اطلاعاتی ندارند. لذا فروض از این دست که غرب اخلاقی یا غیراخلاقی زیست میکند و یا با شرق در تعارض است و یا در تعامل چندان معنادار نمیباشند. هرچند در این نوشته هنوز مجبورم از این کلی گویی ها سود ببرم.

یکی دیگر از تصاویری که از آن مجموعه نه چندان همسان، که مجبورم هنوز آنرا غرب  بنامم، این است که حداقل در عرصه عوام (ببخشید کلمه دیگری نمیتوانم به کار ببرم و شما لطفا بار اررزشی آن را حذف نمایید) بشدت متاثر از تصاویر است تا کلمات. برای اینکه این موضوع را تبیین کنم به مثالی بسنده میکنم و آن این است که هر چقدر ما تحت تاثیر کلمات هستیم آنها اسیر تصاویرند. همین است که در بین ما کلمات قصار  بار معنایی بسیاری را ممکن است بدوش بکشند حال آنکه این نقش را برای آنها، کاریکاتور یا نقاشی یا فیلم ادا میکند. این موضوع سبب میشود که برای ارائه تصویری قابل درک باید از عناصر بصری بیشتر سود جسته شود تا از کلمات.

دوآلیسم هایی که تصاویرم از غرب را میسازند اینها هستند:(همین است که یکی از تصاویر برجسته ام از غرب این است که لبریز از بحرانهاست، بحران هایی که هر کدامشان تمدنی را از پا انداخته اند اما برای غرب بدل به موتور محرک تغییرات و حتی رشد گردیده است بی آنکه بر زمین شان بزند. بودیسم سبب مرگ تمدن هندوییسم میگردد اما مارکسیسم غرب را نه تنها متلاشی نکرد بلکه آنرا عمیقا انسانی تر کرد)

  • تبدیل محوریت اصلی  در زندگی از خدا  به انسان
  • خواست سلطه بر طبیعت به جای تعیین موقعیت انسان در طبیعت
  • عرفی کردن اداره جامعه در برابر تئوکراسی
  • برتر نشاندن ارزش آزادی برارزش برابری
  • تبیین های علمی به جای جان انگاری طبیعت
  • ترجیح سیر در آفاق بر سیر در انفاس (ماجراجویی به جای عرفان)
  • غلبه روح رومی با آمیزه ای از مهندسی و جنگ و سلطه بر روح یونانی که نماد حکمت و زیبایی بود.
  • عدالت در خصوص جایگاه عقل که بین دو سوی تقدیس جنون و سپردن حل تمامی مسائل به عقل در نوسان بود.
  • غلبه ولتر بر روسو
  • غلبه نیوتن بر لایب نیتس

نمیتوانم از اعتراف به اکتشافات غرب خودداری کنم که ارزشهایشان میتواند جهانی باشد و نیاز تمام بشریت بدان غیر قابل انکار است:

  • لیبرالیسم و دموکراسی
  • تلاش برای بنا نهادن اخلاق بی پشتوانه مذهب
  • جریانات برابری حقوق مرد و زن
  • حقوق بشر
  • عدالت در خصوص جایگاه عقل که بین دو سوی تقدیس جنون و سپردن حل تمامی مسائل به عقل در نوسان بود.

اگر اجازه بدهید ادامه خواهد داشت....

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۳٠
تگ های این مطلب :گفتگو و تگ های این مطلب :قدم زدن


تصویرم از غرب (۱)

آقای جامی در فراخوانی برای تعمیر پلهای شکسته بین ما و غرب، در صدد ایجاد فضایی برای گفتگو، در محیط وبلاگهای ایرانی، برآمده است. این موضوع برای من، میتواند دو سویه داشته باشد، که یک سویه آن از منظر تئوریک است، تبیین شرایط پیش آمده و یافتن علل و عوامل اجتماعی، سیاسی و ... و سویه دیگر آن دیدگاه شخصی و خصوصی هریک از ما نسبت به غرب. هدفم در این نوشته چیزی شبیه تداعی معانی آزاد(درست گفتم؟) است، اینکه من وقتی این کلمه را می شنوم چه چیزهایی به ذهنم متبادر میشود. بدیهی است این نگاه کسی است که اینگونه است:

درسخوانده دانشگاهی ایرانی، که در نوجوانی انقلاب و در جوانی اش جنگ را دیده است، با پس زمینه های روستایی و مذهبی و از خانواده ای مذهبی،از آثار تمدن غربی مانند ماشین و تکنولوژی سود میجوید و نسبت بدانها موضع گیری دینی ندارد.

روبرو شدن با مفهوم غرب، برایم دوسویه کاملا متضاد داشت، اولین آن مدرنیزاسیون بود در عرصه های مختلف زندگی، ماشین و تلویزیون و رادیو و وسایل بسیار برای راحتتر کردن مشقات زیستن و طرف دیگر آن مواجه شدن با تصویری بود که این مدرنیزاسیون را سرمایه داری نام گذارده بود و محکومش میکرد و آن مارکسیسم و چپ ایرانی بود. بنابراین شکلی کاملا پارادوکسیکال را در برخورد با غرب میتوانستی تجربه کنی. در این میانه کسانی نیز علیرغم اقبال جامعه به وجه مدرنیزاسیون، این وجه را مسبب ویرانی عناصر فرهنگی و مدهبی جامعه میدانستند.

اما با مراجعه به متون کمی اصیلتر این تصویر ترک بزرگی برداشت. پس از آن دیگر امکان نداشت تصویری از غرب یکپارچه شکل بگیرد. پس مفهوم غرب شکسته شد به ماتریسی که در سطر آن کشورها و فرهنگها بودند و در ستون آن عناصر فرهنگی. غرب شکسته شد به امریکا و اروپا و اروپا نیز تقسیم شد به کاتولیک و پروتستان و ارتدوکس و همچنین فرانسه و آلمان و انگلستان و ایتالیا و دیگران. و در ستونهای این ماتریس هم عوام و نخبگان، فلسفه، هنر، علم، سیاست و چیزهایی از این دست. پس از این پس آنچه با آن روبرو میشویم چیزهایی مثل رمانتیسم آلمانی، یا خردگرایی کانتی آلمانی، یا اقتصاد بازار آزاد اسمیتی انگلیسی.

اما هنوز هم گاهی غرب یکپارچه رخ می نمایاند و یا دیگران آنرا یکپارچه مینمایانند. این اتفاق عموما در عرصه سیاست رخ میدهد و عمله آن نیز عموما رسانه ها هستند. پس این تصویر هنوز طرح میشود که مثلا انقلاب ایران موجودیت کل غرب را نشانه میگیرد و یا اینکه جهان استکبار میخواهد مانع دستیابی ما به انرژی هسته ای میگردد.

ایرادی ندارد این موضوع را بعدا ادامه دهم......

 

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۳٠
تگ های این مطلب :گفتگو و تگ های این مطلب :قدم زدن


ببخشید باز هم سد سیوند شد

در پست قبلی در خصوص آبگیری سد سیوند،  گفتگوهای خوبی با دوستان زیادی شد، که از همه کسانی که وقت گذاشتند و تعریضی برآن نوشتند هم، ممنونم. این گفتگوها با رامتین عزیر، که از جمله اوتاد وبلاگستان میباشند، به موضوعات مهمتری کشید که مدیریت اجتماعی، توریسم، استفاده بهینه از منابع، و مواردی از آن جمله اند، و من در جای خویش، هیچ گونه مخالفتی با آن نداشته و ندارم. اما به نظرم آمد، یکبار دیگر بر این نکته تاکید کنم که شاید افکار عمومی جامعه، گاهی باید بین بد و بدتر یکی را انتخاب کند و یکی از ابزارهای مهم این تصمیم گیری، برآورد هزینه ها و مقایسه صرفه و صلاح ناشی از هریک از این انتخابها می باشد. در این فضای هیستریک و عصبی، که در باره آبگیری سد سیوند راه افتاد بود، شاید نیاز به تلنگری بود، که این صرفه و صلاح ها، را در عرصه های دیگری از جمله حیطه آب نیز مورد ارزیابی قرار دهیم. اعتراف میکنم هیچ یک از دوستان که کامنت گذاردند روی چندان خوشی به این موضوع نشان نداده اند . موضع خویش را انتخاب کرده بودند و آن نیز چیزی نبود جز خواست ممانعت از آبگیری سد. اما در این میان، چیزی که برایم بی جواب ماند، این بود که ایجاد چنین فرصتی (آبگیری نکردن از سد)، برای انجام کدامین کار خواهد بود. آیا قرار است بروند و کاوشهای باستانشاسی انجام دهند؟ قاعدتا این همه علاقمند، که قرار نیست بروند و اینکار را انجام دهند. بنابراین عده ای متخصص باید انتخاب گردند تا این فعالیت را پیش ببرند. من هیچ جا، نه نشانه ای از این خواست دیده ام نه برنامه ریزی مشخصی و نه فراخوانی برای این کار. احتمالا تنها گزینه متصور برای این دوستان، این است که بگذاریم شرایط محل، در همان وضعیتی که پیش از این بوده است، باقی بماند تا در آینده دور یا نزدیک، عده ای این وظیفه را به انجام برسانند. بنابراین دیگر انتخاب بین سد و تنگه بلاغی نیست، بلکه مسابقه ای بین مهندس ها و باستانشناسان است که گاهی ممکن است در مسابقه ای هم مهندسها پیروز شود. تصورم این است که این دعواها میتوانست حول و حوش فعالیتهایی برای نجات حتی الامکان بیشتر، این آثار، شکل بگیرد نه خواست های نه چندان معقول. آنچه که مسئولیت دوستان آنوری را زیاد میکند، این است که مدام در حال از دست دادن زمان و فرصت هستند و این فرصت سوزیها را، گاهی نمیتوان پشت مسائل دیگر پنهان نمود و توجیه کرد. قبول دارم که این راه حل، بهترین راه حل ممکنه برای حفاظت از آثار تاریخ ما نیست، اما در این شرایط خاص، میتواند مناسب باشد. و یعدش هم اینکه این حساسیت برای حفظ آثار گذشتگان را نه به صورت یک تب زود گذر، بلکه پشتوانه ای مناسب برای حضور در عرصه های دیگر بدل سازیم. این راه دوری نیست که مثلا سازمان میزاث فرهنگی نه به عنوان یک سازمان دولتی، بلکه با پشتوانه ای از نیروهای کارآمد و دوستدار تمدن و فرهنگ ایرانی، قادر باشد در تصمیم گیریهای این چنینی نقش بازی کند. میدانم اگر موضوع را سیاسی کنیم هرگز قادر نیستیم وارد این فرآیند اثرگذاری گردیم. جملات تکراری که اینجا کارشناسی بی ارزش است، مدیریت درکی از این مسائل ندارد و وصله هایی از این دست، ممکن است در بین بسیاری، متداول باشد اما شخصا تصور میکنم این شرایط، دلایل مناسبی برای کارنکردن نیست، بلکه انگیزه های قوی برای اثرگذاری است (پرانتز اینکه بسیاری از دوستان آنور آب من با پوزخندی خواهند گفت ما چون این شرایط برای تاثیر نبود آمدیم این ور آب اما نظر شخصی ام این است که هنوز در حیطه هایی میتوان موثر بود و در عرصه آب بیشتر). در حال حاضر، حداقل بر روی کاغذ، انجام بررسیهای تبعات زیست محیطی و امکان تخریب مواریث فرهنگی در مراحل شناخت و فاز صفر هر طرح سد و نیروگاه و آبیاری و زهکشی و آب و فاضلاب، جزو الزامات تصویب طرح می باشد. در حیطه مطالعات زیست محیطی و مواریث فرهنگی، البته مدارک و دانش نسبتا کمی ممکن است وجود داشته باشد و همین است که وقتی سدی اینچنین ساخته میشود این مطالعات از جامعیت مناسبی برخوردار نمیباشد. این یعنی اینکه ما نیز به عنوان طرفداران این آثار نیز تا اندازه ای مسئول ایجاد شرایط به وجود آمده هستیم با کم کاریهای مان. و تا مادامیکه تحقیقات در این عرصه ها وزن مناسبی نداشته باشند باز هم شاهد این انتخاب هاب دردناک خواهیم بود. خیلی هایمان به وظایفمان عمل نکردیم. ببخشید نمیخواستم این قدر طولانی بشود.

 

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٩
تگ های این مطلب :گفتگو


سد سیوند

امیدوارم آنچه قرار است گفته شود، سبب پر پر کردنم نشود، چون این جا، یکی از راه های بدبخت شدن، این است که کمی باورهای دیگران را به پرسش بکشانی.

آبگیری سد سیوند، حداقل دوسالی است که موضوع بحث محافل گوناگون، از جمله وبلاگنویسان است. تقریبا همه با آبگیری و ساخت سد، مخالفند و این مخالفت با این پیش فرضها، عجین گشته است:

  1. آبگیری سد، سبب زیر آب رفتن پاسارگاد میگردد، که مقبره کوروش است و کوروش شاه عادل و باعث فخر ایرانیان است و از این پادشاه به عنوان اولین شاه مدعی حقوق بشر، یاد میشود.
  2. اگر فرض بالا چندان جدی نباشد (با آبگیری سد، پاسارگاد زیر آب نمیرود) اما تنگه بلاغی، که مسیر اصلی باستانی بوده و آثار دوران غار نشینی و اساطیری ایران، در آن، بسیار است، زیر آب میرود.
  3. آبگیری سد، اگرچه سبب زیرآب رفتن پاسارگاد نمیگردد، اما به علت افزایش رطوبت خاک، سبب تسریع در تخریب این بنا میگردد.
  4. ما ایرانیان هیچ ارزشی برای میراثهای تمدنی خویش قائل نیستیم و در از بین بردن آن به خود تردید راه نمی دهیم.
  5. طراحی و شروع ساخت سد، در زمان آقای خاتمی شروع شده و حالا دوستان اصلاح طلب، برای ضایع کردن رقیب سیاسی شان، این همه داد و بیداد راه انداخته اند و خلاصه داستان زیر سر این آقایان است.
  6. طومارها و تظاهرات بسیاری، بر اساس این فروض راه افتاده است و بسیاری در این قضیه شرکت کرده اند و اما هنوز کاری از پیش نبرده اند (هدف این است که سد آبگیری نگردد و کلا بی خیال این سد باید شد)

اما مشخصات این سد به شرح زیر است:

  1. ارتفاع از پی: ۵۷ متر
  2. حجم مخزن: ۱۵۰ میلیون متر مکعب
  3. آب قابل تنظیم سالانه: ۱۰۰ میلیون متر مکعب
  4. سطح زیر کشت: ۱۰۷۰۰ هکتار

برای این که کمی اعداد معنا دار باشند، کافیست گفته شود که میزان آب موردنیاز شهر تهران با جمعیتی حدود ۷ تا ۸ میلیون نفر در سال ۱۳۸۱، برابر ۸۷۶ میلیبون مترمکعب است. یعنی این سد قادر به تامین حدود ۱۱.۵ درصد آب شهر تهران است.

ایران سرزمین کم آبی است و مهار هر چه بیشتر آب اساسی ترین مسئله برای توسعه در ایران محسوب میشود. مشکل اساسی تر اینکه توزیع منابع آبی نیز بسیار نامتقارن است غرب ایران سرشار از منابع آبی است و فاقد زمین و شرق و مرکز ایران خاک بسیار و آب بسیار ناچیز دارد. این مملکت به هرجایش نیز دست بزنی یک اثر تاریخی دارد و خلاصه ایرانی ها یک دره آباد نگذاشته اند. رفع نیازهای اولیه و توسعه و پیشرفت این سرزمین، در گرو توزیع مناسب آب در کل سرزمین است. این البته به قیمت خسارات گاه جبران ناپذیر به محیط زیست و آثار تاریخی و اجتماعات انسانی تمام خواهد شد. کلاه از سرمان برداریم که آثار تنگه بلاغی از بین خواهد رفت ولی ممکن است بتوان فقط آنها را جابجا کرد (با ساخت سد اسوان در مصر مجسمه های عظیم فراعنه را جابجا کردند و امروزه شاید کسی چندان معترض این موضوع نباشد). اما آنچه نیز که به دست می آید ممکن است ارزشی کمتر از آن نداشته باشد.

آنچه که در میان مغفول واقع شده است و هیچ کس سخنی در باره آن نمیگوید این است که برای تصمیم گیری هایی این چنین، بین انتخاب آب(شما بگیرید توسعه) و تخریب آثارباستانی یا زیست محیطی یا اجتماعی، باید هیئت منصفه ای از تمام گروه های اجتماعی سیاسی و فرهنگی تشکیل گردد و گزینه های کم خطر تر و با آسیبهای کمتر انتخاب شود. اما تعطیلی یک سد یعنی به هدر دادن سرمایه گذاری های میلیاردی (من عددی برای ساخت سد ندیده ام ولی چیزی بین ۴۰ تا ۵۰ میلیارد تومنی باید آب خورده باشد) و سودهای آتی آن، یعنی انجام همان کارهایی که بدان معترضیم و آن چیزی نیست جز به هدر دادن منابع و ثروتهای ملی. آثار تنگه بلاغی چند می ارزند؟(میدانم میگویید آثار باستانی قیمت ندارند اما چرا موزه ها و کلکسیونرها برایش پول میدهند؟ اگر میخواهیم احساساتی باشیم کمی هم برای کشاورزان و مردمی که قرار است آب تصفیه شده و تمیز بنوشند به اندازه آثار باستانی دل بسوزانیم تا نشان دهیم که مرده پرست نیستیم.)

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٦
تگ های این مطلب :گفتگو


کارتون

مدتی است فراغتی گاه حاصل میشود و به تماشای فیلمها می نشینیم و سینما هم میرویم. در تهرانگردی خانودگی در میدان انقلاب فیلم ۳۰۰ را میخریم به مبلغ ۱۰۰۰ تومان.

فیلم بیشتر یک کارتون است با همه مشخصه های یک کارتون، و بی هیچ ارزشی، جز جلوه های کامپیوتری اش. آدم بیشتر یاد کارتون فوتبالیستها می افتد که روزگاری در برنامه های کودک تلویزیون پخش می شد. توپ شوت شده یه ده بیست دقیقه ای در هوا چرخ میخورد تا به زمین یا تور برسد. اینجا هم خالی بندیها کم نیست اما این موضوع مهمی نیست. سخت نیست اگر تصور کنیم احتمالا کودک امریکایی قصه هایش را نه از روی کتاب که در سینما و فیلم ببیند. اما چندتا تصویر هست که میتواند تعابیری خاص تری از آنها برای جهان امروز کرد.

اولین آن تصویری است که از سیاهان ارائه میشود. دشمنان اسپارت، سیاه و قهوه ای و رنگین پوست اند. میشود تصور کرد که سازندگان هوشمندانه این تصویرها را انتخاب کرده باشند. و نفرت از این رنگین پوستها هم چندان کم وزن در فیلم نیست.

دومیش این است که میشود یک نماینده جامعه دموکرات (آتنی ها مجالس عوام داشتند اما اسپارتی نه تاریخ اینجوری میگوید) را در مجلس کشت و کسی دم بر نیاورد. فقط نفهمیدم چرا یارو پولی را که از ایرانیان گرفته بود با خودش به مجلس آورد که درست پس از چاقو خوردن پولها پته اش را روی آب بریزند. خب می برد خانه شان قایمش میکرد و با خودش این ور و اونور نمی برد.

سومیش اسپارتها برای آزادی و عدالت می جنگند و ایرانیان اشغالگران و ستمکاران هستند و به دنبال سرزمین میگردند. کمی تاریخ دانستن میگوید بزرگترین دشمنان دموکراسی آتنی نه ایرانیان که اسپارتی ها هستند.

حیف هزار تومن.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٤
تگ های این مطلب :فیلم و تگ های این مطلب :دیگران


انتظار

درخت سالخورده به انتظار بهار بود که جوانه بزند، اما سیلاب بهاری ریشه کن اش کرد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٠
تگ های این مطلب :طبیعت و تگ های این مطلب :واگویه


داستانک

پیرمرد عیدی اش را گرفته بود. حکم اخراجش را بعد از ۲۸ سال کار صادقانه دادند دستش. به این دلیل که از بدزبانی مدیر جوانش میبایست به مدیر مدیرش شکایت میکرد نه به مدیر مدیر مدیرش.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٧
تگ های این مطلب :روزمره ها و تگ های این مطلب :سازمان


هندوچین

این عجیب نیست که سرزمین هند خاستگاه، هزاران مذهب باشد و در کنار آن، چین اساسا تمدنی بی مذهب باشد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٥
تگ های این مطلب :دیگران


یک سالانه

میدانم کمی دیر است برای نگاه به خود در سالی که گذشت اما نگاهی به نوشته های وبلاگی یک ساله، ممکن است بیادم بیاورد که چه چیزهایی به خود مشغولم می داشته است.

دلتنگیهای شخصی ام آنهایی بود که برای پدر و برادرانم علی و هادی نوشتم.

دلتنگیهای عام ترم نیز بت های ذهنی و غرب ستیزی و نوستالژی.

از آرزوهایم نیز حرف زدم و  اعتراف هایم را نیز میتوانید ببنید.

یادی هم از دوستان خوبم کردم و یکیشان حسین آقای کاجی.

در باره خود وبلاگ هم کمی غر زدم.

در خصوص سازمانهای دهاتی و تغییرات در آنها هم همینطور.

در اقدامی شجاعانه!!! متلکی نیز نثار سرنشینان تاکسیها کردم و قبل از آن هم به بخت خوابدیده مان هم اشارتی شد.

برای پاس داشت پیامبر محمد پیامبری که از نو باید شناخت.

یک بار برای انقلاب اسلامی ایران نوشتم و بار دیگر در نقد سیاهی لشکرش.

از اصلاح طلبی به مثابه پروژه ای نا تمام یاد کردم و مشروطیت را نیز بی نصیب نگذاشتم.

فکر میکنید دره ای باشد که  آباد نکرده باشم؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٤
تگ های این مطلب :وبلاگ


زندگی

خیلی از ما وقتی به جایی برای گردش و سیاحتی میرویم، با دوربینی در دست، عکسهایی و فیلمهایی میگیریم. اما یادمان میرود که هنوز، دیدن زنده بعضی از مناظر، لذت بخش تر از دیدن آنها در قاب آلبوم هایمان است. گاهی دیدنی ها را نه از پشت دوربین ها، که با چشمهایمان ببینیم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٤
تگ های این مطلب :روزمره ها و تگ های این مطلب :زندگی


در اهمیت الفبا

آنچه که توانست میمون واره ای را بعد از هزاران سال تلاش وارد تمدن کند، نه روی دوپا ایستادن، نه کشف آتش، و نه حتی سخن گفتن، که اختراع الفبا بود.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٤
تگ های این مطلب :قدم زدن و تگ های این مطلب :جامعه


تساوی

تعداد نمونه هاو نشانه های خودشیفتگی ما ایرانیان به خویشتن با تعداد نمونه های خودزنی و خود ضایع گردانی مان با هم تقریبا برابرند.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱۱
تگ های این مطلب :ما


عذاب وبلاگنویسی

خداییش این وبلاگنویسی بد گرفتاری است. خوش به حال آنهایی که انور آبند. اقلا هرازچندگاهی میتوانند پشت سر رییس و همکار و همسایه و سیاستمدار و استاد و دانشجوی غیرایرانی شان بنویسند. اما من گردن شکسته اگر بخواهم پشت سر رییس و روسایم چیزی بگویم پنبه خودم را زده ام. از رفقا و همکارها بنویسم زیرآبم خورده است و از سازمان بنویسم باید جواب بسیاری را بدهم. سیاست (اینجا هر چیزی بنویسی سیاسی مگر آنکه خلافش ثابت شود اجتماع، شهر، اقتصاد، سازمان، آدمهاو ...) هم که اینجا تا دلتان بخواهد پدر و مادر دارد و قیم، و حساب آدم با کرام الکاتبین است. خلاصه به هرکی گیر بدهم بیچاره ام. به همین خاطر باید جوری بنویسم که به تریج قبای هیچ کسی برنخورد و نوشته ها چنان میشود که فقط تفلسف ورزی در آن موج میزند. آنقدر گل و گشاد که به هیچ جایی نخورد. کارما شده عینهو پسرکم. بچه ها دوست دارند ادای بزرگترهایشان در آورند همین است که گیر سه پیچ داده است که میخواهد عکس بگیرد جون عکس میگیرم. بنابراین برایش یک دوربین گرفتم که دست از سر کچل ما بردارد هرچند خوبیش این است که اقلا خودم در عکسهایش هستم که در عکس خودم که هرگز نبوده ام. از منبر دور نیافتم. گیرداد که برایش وبلاگی درست کنم. برایش وبلاگی دست وپا کرده ام و قرار گداشته ام او مطالبش را در یک دفتر بنویسد و من برایش در وبلاگش درج کنم. از ده تا مطلبش یکی را مینویسم. عینهو خود من گردن شکسته که از هر ده تا نوشته یکیش را میشود اینجا آورد. خدا از سر تقصیرات همه ما درگذرد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱۱
تگ های این مطلب :وبلاگ


تبلیغات

جای یک تبلیغاتچی در میان سیاستمداران خالی است یا اقلاکاشکی یک سری مشاور تبلیغاتچی میداشتند. در اربیل چند ایرانی را امریکایی ها میگیرند اما موضع انفعالی مال این وری هاست. حالا هم که اینها چندتا از اونها را میگیرن بازهم موضع انفعالی مال اینهاست. همه کارها از جنس چی میخواستیم و چی شد هست. بازی که انگلیسیها شروع میکنند را ادامه میدهند. بازی را این جور مواقع شما باید شروع کنید. ادعا اصلی این است که فاصله محل دستگیری ملوانان انگلیسی مثلا سه کیلومتر در داخل مرز عراق بوده است و حسابی رویش مانور میدهند و بعد هرچی از دهنشان در میآید میگویند. خوب بابا بگید داشتند در میرفتند گرفتیمشان. بعدش این همه زن دلیل بازی در نیاورید وقتی اونوریها هم در نمیاورند. سرجوخه زن شان با مرد سرجوخه شان فرقی ندارد ای زن ذلیلها ای دهمامی ها.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱۱
تگ های این مطلب :سیاست و تگ های این مطلب :روزمره ها


بخت و اقبال ما

بخت و اقبال بلند ما را ببین که مشابه اسممان باید در لیست ۱۵ نفره قطعنامه ۱۷۴۷ شورای امنیت باشد. نفر پنجم.

زمنجنیق فلک سنگ فتنه می بارد            من ابلهانه گریزم در آبگینه حصار

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٠
تگ های این مطلب :سیاست و تگ های این مطلب :قهرمانان


از مضرات تعطیلات

یکی از بدی های تعطیلات زیاد، این است که مجبوری تلویزیون تماشا کنی. بعد هم، ما که جنبه فیلم دیدن نداریم، به همین خاطر هیچکس کنار دستمان نمی شیند تا فیلم تماشا کند بسکه متلک میگوییم و با گفتن این جمله که بچه جان گریه نکن اینها همش فیلمه همه حس و حالی که به بیننده دست داده است را، زایل و ضایع می نماییم. از معجزاتمان این است که میتوانیم در عرض یک ساعت و نیم، به صورت همزمان، یک مسابقه فوتبال و سه تا فیلم سینمایی و یک فیلم مستند و اخبار بیست و چهارساعته ایران و جهان را تماشا کنیم و کناردستش ۵ یا ۶ تا جدول سوداکو را حل کنیم و در این میان چندتا وبلاگ هم بخوانیم و بنویسیم و ای میلهایمان را در یاهو و گوگل و اوت لوک چک کنیم.

آدم با دیدن این فیلمهای چینی و ژاپنی متوجه میشود که آنها پرواز کردن را از خیلی قبل بلد بودند و به همین خاطر نرفتند سراغ اختراع هواپیما و این جور چیزها. بی شرفها با قدم زدن در هوا راه میروند. قوانین جاذبه مال بقیه دنیاست و مال این ها نیست.

این تیپولوژی نفله شدن آدمها توسط قهرمان فیلم در فیلمهای امریکایی، ما را کشته. بابا مثل آب خوردن و بی هیچ سوال و جوابی، ترتیب همه را میدهد، اما وقتی بقیه میخواهند کار را یکسره کنند، یا آنقدر ور میزنند و طرف را تهدید و ترشید(ارشاد) و تنقید (انتقاد) و .. میکنند، که قهرمان اصلی فیلم فرصت داشته باشد تا کلکشان را بکند، یا اینکه تصمیم میگیرند اول قهرمان فیلم را در جایی زندانی کنند و بعد بکشند، و خوب معلومه یارو قهرمان فیلمه دست و پا چلفتی هم که نیست، و به راحتی میتواند خلاص شود.

این فیلمهای ایرانی معناگرا (یعنی بقیه فیلمها معنا ناگرا یا بی معنا گرا هستند؟) هم بعضی وقتها شاهکارند. قواعدش این است که:

  1. داستان فیلم حتما باید در یکی از روستاهای دور افتاده شمال، اتفاق افتاده باشد. شهر و نزدیک شهر اصلا پا ندارد.
  2. یک آدم خل وضع و مشنگ باید در فیلم باشد که حرفهای بی معنیش بوی عرفان بدهد.
  3. همه پیرمردها خرفت و همه پیرزنها مهربان و فهیم هستند.
  4. قیلم باید رفتن عده ای از جایی به حایی دیگر باشد. سفر خیلی مهم است حتما یک مسافرت در آن باید گنجانده شود.
  5. بچه ها هم که همه معصومند و مثلا به سگ ها سنگ نمی اندازند و دم یک موش را آتش نمیزنند تا بخندند. (والا ما دهاتی ها هر چقدر بزرگتر می شدیم آدمتر می شدیم و هر چقدر کوچکتر بودیم رذلتر)

اما در این میان زوفی شل را بینی بین اللهی یک کله دیدیم و محظوظ گشتیم به فراوانی.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٠
تگ های این مطلب :فیلم


دلتنگیهای اساطیر

یه جایی توی شعر مسافر سپهری، فرازی هست که خیلی دوستش داشتم:

و بار دگر ، در زیر آسمان "مزامیر"،
در آن سفر که لب رودخانه "بابل"
به هوش آمدم،
نوای بربط خاموش بود
و خوب گوش که دادم ، صدای گریه می آمد
و چند بربط بی تاب
به شاخه های تر بید تاب می خوردند.

امشب که داشتم مزامیر میخواندم به اینجا رسیدم:

مزمور 137:به کنار نهرهای بابل در آنجا نشستیم. و صیهون را به یاد آورده گریستیم.در میانش بربط های خود را بر درخت های بید آویختیم. زیرا که در آنجا اسیرکنندگان ما سرودی را، مخربان ما شادمانی ای را درخواستند که از سرودهای صیهون از برای ما یکی را بسرایید! سرود خداوند را در زمین بیگانه چگونه بسراییم؟ ای اورشلیم! اگر تو را فراموش نمایم، دست راست من صنعت خود را فراموش نماید. اگر تو را به یاد نیاورم، اگر اورشلیم را سرآمد شادمانیم نسازم، زبانم به کامم بچسبد. ای خداوند! پسران ادوم را به یاد آر که در روز اورشلیم می گفتند که آن را کنده تا به بنیانش خراب نمایید. ای خراب شدنی! دختر بابل! خوشا حال کسی که سزایی را که به ما نمودی به تو ادا نماید. خوشا حال کسی که بچه گان تو را به چنگ آورده بر سنگ بکوبد.

 

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٩
تگ های این مطلب :شعر و تگ های این مطلب :واگویه


به یاد نوروز کلاه از سر برداریم.

  1. بسیاری چیزها وقتی میمیرند، از یاد میروند. نمیشود میت ای را صرفا با تکان دادن دست و پایش، به دنیا زندگان آورد.
  2. برای روزگارانی که سفر نه به واحد دقیقه و ساعت، که به روز و ماه بود، جاهایی که برای اطراق شبانه ساخته میشدند و رباط و کاروانسراها، یادآور لحظاتی شیرین بودند و جاهایی ارزشمند بودند. کاروانسراهای شاه عباسی سالهاست که از خاطر اذهانمان رفته اند.
  3. همیشه نقاط عطف هستند که اهمیت می یابند. چون چیزی از وضعی به وضعی دیگر تغییر می یابد. این نقاط عطف ممکن است در سیر تطور زمان و فرهنگ جابجا شوند.
  4. معمولا برای نشان دادن این نقاط عطف، آئینهایی خلق میشوند که به کار برجسته کردن آن نقاط می آیند.
  5. روزگاری آئینهای نوروزی معناداربودند، زیرا به کار برجسته نمودن تغییری، آنهم پریودیک، که هرسال رخ میداد، میآمدند. وقتی نوروز می آمد خیلی چیزها میرفتند و خیلی چیزهای دیگر می آمدند.
  6. برای یک کشاورز تغییر فصل میتواند از نقاط عطف مهمی قلمداد گردد، چرا که زمانی به پایان رسیده است و روزگاری دیگر آغاز گردیده است. به همین خاطر هم نوروز میتواند رخدادی مهم باشد برای نمایش این نقطه عطف.

آیا برای ایرانی امروزی، نوروز یک نقطه عطف است؟

به نظرم چنین نمی آید.

  1. آن چه که با نوروز ایرانی همراه میگردد، چیزهاییست مانند، تعطیلات و مسافرت و لباس نو و دید و بازدید که برای ایرانی این ور آب، میتواند در زمانهای دیگری محقق شود و فقط با نوروز همراه نباشد و با این تفاصیل، برای ایرانی مهاجر، اصلا در نوروز نمیتواند رخ دهد.
  2. برای بسیاری از ایرانیان، تفاوت چندانی بین آخر اسفند و اول بهار وجود ندارد، الا تعطیلی الزامی آوری که اگر به اختیارشان بود، از آن استفاده نمیکردند.
  3. برای هر کسی در این روزگار، لحظاتی هستند که این نقاط عطف روی میدهند. شاید برای بسیاری، چه در عرصه های فردی و چه عرصه های اجتماعی، این لحظات مهم، پریودیک و متناوب نباشد. ازدواج، شروع به کار و تحصیل ممکن است از این لحظات باشند. گاه بنظر میرسد سالگرد وقایعی نزدیکتر، بیشتر از نوروز، همدلی در جمع ایجاد میکند.
  4. آئینهای بسیاری بودند که دیگر نیستند سده و مهرگان و .. دیگر نشانی در زندگی ایرانی ندارد. ایرانی امروزی دارد به قهر و جبر و اختیار، از تمام مولفه های ایرانی اش جدا میگردد. شاید علت وجودی بسیاری از این آئینها، از زندگی ما ایرانیان رخت بربسته است اما رفتارهایش را به عبث میخواهیم نگهشان داریم.
  5. نوروز فقط برای کودکان اغوا کننده ممکن است باشد، با عیدی و لباسهای نویش.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٦
تگ های این مطلب :بهاریه