پیش فرضهای انتخاباتی

حضور بیشتر مردم در انتخابات نمایانگر مشروعیت بیشتر نظام است لذا اگر رای بدهیم مشروعیت نظام را افزایش داده ایم و اگر رای ندهیم آن را تضعیف نموده ایم.
دادن رای هم حق است هم تکلیف. حق یعنی اینکه باید رای بدهی تکلیف یعنی اینکه اگر رای ندهی مجازات خواهی شد.
انتخاب آدمها مهمتر از انتخاب گروهها، و انتخاب گروهها مهمتر از انتخاب برنامه هاست.
برنامه، کلمه ای است که فقط دو جا در زبان فارسی استفاده میشود : برنامه درسی و برنامه-بودجه.
ما اگر از کسی خوشمان بیاید در انتخابات شرکت میکنیم و به او رای میدهیم و اگر بدمان بیاید، اصلا رای نمیدهیم.
دنبال کسانی نخواهیم گشت که کمی از باورها و خواسته هایمان را نمایندگی کنند.
آدمها یا خوبند یا بد، کارایی، هوشمندی، برنامه ای مناسب داشتن، و ایده داشتن، شاخصهای مناسبی برای انتخاب نمایندگان نیست.
هیچ تعریف منسجمی از وظایف و کارکردهای مجلس نداریم.
قانونگذاری هیچ نیازی به داشتن مبانی تئوریک ندارد.
پاسخ به سوالات اساسی مانند نسبت آزادی و برابری، دموکراسی، اصل تفکیک قوا، حقوق، وظایف افراد و سازمانها و نهادها، نظارت بر دولت، پاسداشت مفاهیم مورد وثوق جامعه و ... قرتی بازی است.
انتخابات روش جدید منازعات قومی است.
اینکه ما کی هستیم، مهمتر از این است که ما چه کاری میتوانیم بکنیم یا چه کاری باید انجام دهیم.
استقلال مهمتر از جیره خواری است.
همه چیزمان به همه چیزمان می آید.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۳
تگ های این مطلب :سیاست و تگ های این مطلب :انتخابات


تکفیر

یکی از بازیهای خطرناک، دادن اسلحه ای بزرگ با ماشه ای بسیار حساس، به دست کودکان است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٢


ظلم ستیزی

یکی از اختصاصی ترین روشهای ما ایرانیان در طول تاریخ در مقابله با ظلمهایی که بر ما روا داشته اند، تنها گذاشتن حاکمین در روزهای واقعه است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۱
تگ های این مطلب :ما و تگ های این مطلب :تاریخ و تگ های این مطلب :سیاست


روزگار فردوسی و بیهقی

بسیاری مواقع، وقایع و رخدادهای تاثیر گذار سرزمینی، یا از یادها میرود و دفن میشود و یا فقط یک روایت رسمی و یا ناقص از آن بجا میماند. دریغ از روایتی که نمایانگر همه عرصه های زیست جوامع باشد. آنگاه که بخواهیم آن رخدادها را دگر بار تجریه کنیم، راهش این میشود که از هر گوشه، کشف رمزی کنیم و بخواهیم پازل تصویر را تکمیل کنیم. کاری است صعب و سخت که بسیاری نه دانشش را دارند و اگر دارند، همتش را ندارند و اگر هر دو را داشته باشند آن تکه پاره های وقایع را ندارند.
چیزی، در اهمیت روزگاری که مصادف با دوره ای است که دوره غزنویانش میخوانیم، اگر بخواهید بدانید، رجوع کنید به تاریخ ایران به روایت کمبریج
جلد چهارم از فروپاشی دولت ساسانیان تا آمدن سلجوقیان. همین بس که روزگاری است که  فردوسی و بیهقی در آن بالیده اند. اما آنچه که از آن دوران باقیمانده است، جز منابعی محدود و پراکنده و ناقص مانند تاریخ جویده شده بیهقی و گردیزی و عتبی چیز دیگری نیست. اما همین منابع به همراه منابع محدودتر هندی و ترکی و همچنین دواوین شعرا و تذکره نویسان، آنگاه که توسط مردی علاقمند به تاریخ ایران، و البته در کمال تاسف، غیر ایرانی، جمع آوری و ارزیابی میشود، اثری میشود که مرجع بسیار ذیقیمتی تحت عنوان تاریخ غزنویان اثر کلیفورد ادموند باسورث. ترجمه منقح آقای حسن انوشه نیز کاملا حق مطلب را ادا میکند.
یکی از تاسفهای بزرگ علاقمندان تاریخ ایران احتمالا تکمیل نشدن ترجمه تاریخ ایران به روایت کمبریج است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٠
تگ های این مطلب :کتاب و تگ های این مطلب :تاریخ


صافی

گاهی بد نیست دلی خنک کنی به ساز نو، آواز نو.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٧
تگ های این مطلب :وبلاگ


قهرمان

اول آدمهای معمولی را به جایگاه قهرمانان میرسانیم و بعد از آن بالا، به بدترین وجهی ساقطشان میکنیم و نابودشان میکنیم و بعد آنها را به مقام رفیع شهادت میرسانیم. دریغ از ذره ای اعتدال و عدالت.

تاب بازی و سرسره بازی سرگرمی اجتماعی مورد علاقه ماست.

ما اینیم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۳


غلبه ماشین بر سنت

... به من فحش میدی؟ بابات رو میسوزانم.
... یعنی میخوایی بگی من نمی فهمم. حالا نشونت میدم.
... چی عجله داری؟ بمن چه
... من برم کنار؟ عمرا اگه بزارم رد شی.
...هی هی هی برو کنار نوبت منه.
این جملات تقریبا بیشترین میزان تکرر خفیه و جلیه را در شهری دارند که از اقبال بلند خیلیها، همه با هم برابرند همه به یک اندازه پفیوزیم.
وقتی نگاهمان میکنی میتوانی تشخیص دهی که طرف دکتر، مهندس، مدیر، راننده، معلم، بقال و چقال باشد. مدل ماشین مان نشان میدهد اوضاع اقتصادی مان با بقیه چه تفاوتهایی دارد. اما مهم نیست پیر باشیم یا جوان، زن یا مرد، سوار ماشین پیکان مدل الف باشیم یا بنز، کراواتی باشیم یا اورکت پوش، همه به یک اندازه بیشعوریم.
همه ما وقتی پشت فرمان ماشینی مینشینیم مانند کودکی هستیم که یک اسلحه پر را بهش دادند و درست به اندازه همان کودک حتی لحظه ای متوجه عواقب خطراک بازی مان نیستیم.
رانندگی ما آینه تمام نمای تعامل مان با عناصر جهان جدید است.
غیر ممکن است دو نقرمان به دری برسیم و تعارف برای رد شدن به طرف مقابلمان نکنیم اما درست به همان اندازه غیر ممکن است که دو تا ایرانی ماشین سوار به جایی برسند و بخواهند به هم راه بدهند.
جهان جدید ما را اینگونه مسخ کرده است. ما را اینگونه دوشخصیتی کرده است هر ایرانی دو چهره دارد جهره ای معمولی و چهره ای پلید با فرمانی در دست.
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. سازمانها، نهادها و ابزار های جدید را نیز این چنین بکار میگیریم.
کسی راهی دارد برای درمان این بلا؟
مشکل این است که رفتارهای ترافیکی دیگران به آن کلمات بالا ترجمه میشود و مترجمین نیز بدبختانه درست هم فکر میکنند.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٢
تگ های این مطلب :ما و تگ های این مطلب :شهر و تگ های این مطلب :اخلاق


غلبه سنت بر تجدد

در این میانه ترکتازی نوحه سرایان و مداحان دستگاههای تهرانی، که شاخصه اصلی شان دوری جستن از ادبیات فاخر شعر شیعی و تصاویر مظلومیتها و بجای آن برجسته کردن عاشقی ها، و بکارگیری الحان و عربده کشیهای گوشخراش بود، دغدغه شان بیش از عاشورا و حسین، تعداد مخاطبین و پامنبری ها بوده است. حضور رقیبی از بیرون و وابسته به سنت توحه سرایی کهنتر شیعه، حسابی کفه ترازو را به سمت عزاداری های سنتی سنگینتر نموده است و آن حاجی ها را از میدان بدر کرده است. نزار قطری نامی، که البته عرب است و به سبک و سیاق شیعیان عراقی نوحه سرایی می کند اما چنان بجا از زبان و شعر فارسی سود جسته است که بازار بسیاری را کساد کرده است. این نوحه اش شاهکاری است در این میانه انا مظلوم حسین. کسی که احتمالا متد سوگواری را ها تغییر خواهد داد. چیزی شبیه روزنامه همشهری در میان روزنامه ها

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٩


مدیر

بسیاری از ما اگر در یک جامعه بدون رانت میزیستیم احتمالا به جای حقوق های عجیب و  غریب می بایست از راه دریافت اعانات موسسات خیریه ارتزاق میکردیم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۳
تگ های این مطلب :سازمان


مرشد و مارگریتا

رئالیسم جادویی.
اقبال و یا بداقبالی بعضی کارهای هنری، وابسته به سرنوشت تراژیک خالق اثرش می باشد. همین است که کلی کارهای هنری خوب در رژیمهای توتالیتری چون شوروی نابود می شود و کلی آت و آشغال هم به پاس داشت یاد هنرمندان و خالقان شهیدش در همان شوروی به خرد دنیا داده میشود.
یک اثر هنری خوب اثری است که بتوان کلی در باره اش خیالبافی کرد.
جهان محل ستیز خیر و شر و خدا و اهرمن است و البته آنچه که در این میان بشدت برجسته است ناتوانی آدمی است در تعیین نتیجه این ستیز.
این فقط امام حسین شیعیان نیست که با مرگش قاتلش را شکست میدهد مسیح نیز اینگونه است.
مرشد و مارگریتا را خواندم این چند روز. کتابی که می بایست میخواندم هرچند بخشی از اقبالش ناشی از وضعیت کمی تراژیک بولگاکف بوده است. البته فخر تقدم دارد بر صدسال تنهایی مارکز. در فضای دین ستیزانه شوروی دهه بیست و سی قرن بیستم و آن تصفیه حسابهای خونین استالینی، متنی چنین همدلانه با مسیحیت، بی شک شجاعت بسیار میخواهد و البته نقد فضای هنری چسبیده به نظام سیاسی حاکم، مایه ای است که شاید دیگر چندان بکار دیگران نیاید، اگرچه در زمان خویش، خودکشی سیاسی و هنری محسوب میشد و فقط بکار ماها بیاید شاید.
زیباترین بن مایه کتاب این است که معجزات و وقایع غیرقابل تبیین در زمان حاضر رخ میدهد حال آنکه همه وقایع زمان پیلاطس بشدت عادی ست. تو گویی این همه خرق عادت وقایع جهان جدید ناشی از تسلط ابلیس است بر جهان. موجودی قادر و متعال و بی رقیب. خدا گویی رفته است و تنها در آخر داستان از طریق متی باجگیر پیغام میفرستد.
اما ضعیفترین قسمت داستان تصور میکنم بر رابطه بین مرشد و مارگریتا استوار است این عشق سوزانی که اگر نویسنده توضیحش نمیداد فهم نمیشد. مانند عکسی که چون هیچ حالتی را منتقل نمیکند عکاس زیرش نوشته است این دو نفر عاشق دلخسته هم بودند. حتی اگر نه نگاهشان، و نه از هیچ چیز دیگر این عکس، بتوان به این عشق پی برد.
داستان، داستان عشق نبود داستان تباهی بود.
تصورم از یک رمان خوب موفقیت در واکاوی رون آدمی است که البته در این زمینه کتاب اگر نگویم اصلا، ولی چندان موفق نبوده است.
ترجمه هم مشکلات کمی نداشت، هر چند نباید کتاب چندان سختی بوده باشد برای ترجمه . مشکل احتمالا ناهمسانی دانش نویسنده و مترجم از روایتهای مسیحیت است.
یادم هست که وقتی جلسه ای به بررسی کارهای سولژنتسین در دفتر مطالعات اختصاص یافته بود دکتر باستانی تعبیر هوشمندانه ای بکار برده بود که این جا هم کاربرد دارد و آن این بود که نویسنده ای شهیر و شناخته شده در روسیه شدن، با حضور نویسندگانی چون داستایفسکی و تولستوی و دیگران خود نشان از قوت نویسنده دارد.
کتابی است که به یکبار خواندنش می ارزد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢
تگ های این مطلب :کتاب و تگ های این مطلب :رمان


تهوع

آنچه که در عرصه های گوناگون اندیشه و سیاست و اجنماع و فرهنگ و ... تهوع آور است کلمات نیست، ساختار جملات است.
آقای زهری نوشته هایش لبریز از نفرت و کینه ای نسبت به ایرانیان و مسلمین است که اگر مانند روش خودش بخواهی ارزیابی اش کنی، میتوانی هزار درد مرض روحی و روانی و عقده بهش نسبت دهی.
این پستش در باره جامعه باز و دشمنانش را کمی دست کاری کرده ام تا شاید بتوانم شاهدی بر آن مدعای قبلی ام ارائه داده باشم و شد متنی با تیتر جامعه اسلامی و دشمنانش. کدام متن تهوع آورتر است؟
اما پست شبه زهری و پست  آقای زهری

پست شبه زهری

جامعه اسلامی و دشمنانش
من اگر بخواهم شاخصه‌های یک نویسنده‌ی مومن و شهروند جامعه‌ی اسلامی را بر اساس ارجحیت فهرست کنم، نخستین آن‌ها "حضور با هویت" خواهد بود. انسان تا با شناسنامه‌ی خودش نایستد، به عنوان یک فرد نمی‌تواند اهمیت داشته باشد.
هر کسی در این دنیا دیدگاه‌های سیاسی و اجتماعی ویژه‌ی خودش را دارد. همه‌ی انسان‌ها اما شهامت بازگویی و نشان‌دادن آن‌چه می‌اندیشند و آن‌چه هستند را ندارند. از همین رو، برای مخفی‌کردن واقعیت وجودی خود، از قالبی به قالبی دیگر می‌خزند. به واقع خود این افراد، یکی به خاطر ترس از روشدن دست‌شان و دیگری وقوف به ناسالم‌بودن و حقانیت‌نداشتن خود، رو بازی نمی‌کنند و چیزی را در ویترین می‌گذارند که متاع اصلی آن‌ها نیست. کسی که ماتحت‌اش بویناک است، بهتر از هر کس دیگری این موضوع را می‌داند!

بگذارید مثالی بزنم: یک
جوجه با ریشه‌ی لامذهبی که تک‌تک سلو‌ل‌هایش بیدینی است، کسی که در عمل با یک جوجه فکلی ابله و در طرز فکر با یک فاشیست آدم‌خوار فرق چندانی ندارد، وقتی می‌خواهد در فضای اسلامی و میان انسان‌های مومن حضور پیدا کند، چون حدود بیزاری جامعه‌ی اسلامی را از ریشه‌های فکری خودش می‌داند، اول از همه می‌آید هویت وجودی خودش را مخفی می‌کند. مثلا می‌آید چهارتا حدیث امام صادق و سه کلمه ای -به قول خودمانی‌اش مثل النظافه من الایمان!- در وبلاگش می‌گذارد که بگوید او هم بلد است. یا می‌آید مثل بچه‌های دبیرستانی اسلامی شلخته لباس می‌پوشد، بدون این‌که حواسش باشد سی‌وسه‌سال سنش است. از آن طرف شروع می‌کند به آدم‌فروشی و لجن‌پراکنی سیاسی و تبلیغ برای سرکوبگرترین بخش غرب. وقتی هم که کارش گیر ‌کرد، هم‌چین ردگم‌کنانه می‌گوید: "من عارف و اخلاقی آخر چه ربطی به خارجیها و نامسلمانی دارم"، تو گویی عرفان و اخلاق مختص مسلمین است! می‌آید برای علیه سرزمینی تبلیغ می‌کند که خودش حاضر نیست برای آن کاری کند! از آدم معصومی که بن مایه اسلامی دارد استفاده‌ی ابزاری می‌کند: با او ازدواج می‌کند تا از مدارج ترقی بالا برود و وقتی خرش از پل گذشت، پل را خراب میکند و فلنگ را می‌بندد، یا با تمام قوا برای فعالین سیاسی داخل ایران پاپوش و پرونده درست می‌کند، آن‌وقت همین فرد، شب و روز در باب معنویت و عرفان و اخلاق سخنرانی می‌کند! خلاصه که این بابا فکر کرده با دسته‌ی کورها طرف است...

این افراد از درون و مثل خوره افتاده‌اند به جان جوامع
اسلامی. این‌ها با سوء استفاده از ابزار مذهب به جنگ خود مذهب برخاسته‌اند. به خاطر نوستالژی تکیه و ارادت به بوی گند پا در شیره کش خانه ها، به خاطر این‌که باورهای پوسیده‌ی خود را در دنیای اسلامی در معرض محوشدن می‌بینند، با تمام وجود از جهان اسلام نفرت دارند. این را در گفتار و کردارشان به روشنی می‌شود دید. ما اگر در اینجا هستیم تا در فضای رافت و اخلاق اسلامی زندگی کنیم، باید دشمنان این جامعه را نیز شناسایی کرده با آن‌ها برخورد کنیم.

آدم‌های حقه‌باز و ریاکار از این دست برده‌گان فکری و مزدوران گوش‌به‌فرمان رژیم‌های
استعمارگرند که در جهان اسلام پخش شده‌اند.
جامعه‌ ایرانیان
درونمرز اگر هوشیار باشد و واقعا به اصل حفظ اسلام وفادار، با اقدامات قانونی بایستی تلاش کند که تابعیت این افراد را لغو کند. خوشبختانه برای این مسئله راه‌های قانونی به اندازه‌ی کافی وجود دارد، فقط بایستی پی‌گیرش شد. این حق طبیعی شهروندان جامعه‌ی اسلامی است که با متحجرترین نمایندگان فاشیسم ضدمذهبی و دشمنان عینی جامعه‌ی اسلامی برخورد قانونی کند و آن‌ها را به همان ‌جایی پس‌‌بفرستد که به آن‌ تعلق دارند.  
و پست آقای زهری

جامعه‌ی باز و دشمنانش

من اگر بخواهم شاخصه‌های یک نویسنده‌ی مدنی و شهروند جامعه‌ی مدرن را بر اساس ارجحیت فهرست کنم، نخستین آن‌ها "حضور با هویت" خواهد بود. انسان تا با شناسنامه‌ی خودش نایستد، به عنوان یک فرد نمی‌تواند اهمیت داشته باشد.
هر کسی در این دنیا دیدگاه‌های سیاسی و اجتماعی ویژه‌ی خودش را دارد. همه‌ی انسان‌ها اما شهامت بازگویی و نشان‌دادن آن‌چه می‌اندیشند و آن‌چه هستند را ندارند. از همین رو، برای مخفی‌کردن واقعیت وجودی خود، از قالبی به قالبی دیگر می‌خزند. به واقع خود این افراد، یکی به خاطر ترس از روشدن دست‌شان و دیگری وقوف به ناسالم‌بودن و حقانیت‌نداشتن خود، رو بازی نمی‌کنند و چیزی را در ویترین می‌گذارند که متاع اصلی آن‌ها نیست. کسی که ماتحت‌اش بویناک است، بهتر از هر کس دیگری این موضوع را می‌داند!

بگذارید مثالی بزنم: یک بچه‌بازاری با ریشه‌ی آخوندی که تک‌تک سلو‌ل‌هایش شیعه‌ی اثناعشری است، کسی که در عمل با یک جوجه‌بسیجی عقب‌مانده و در طرز فکر با یک پاسدار آدم‌خوار فرق چندانی ندارد، وقتی می‌خواهد در فضای باز و میان انسان‌های آزاد حضور پیدا کند، چون حدود بیزاری جامعه‌ی باز را از ریشه‌های فکری خودش می‌داند، اول از همه می‌آید هویت وجودی خودش را مخفی می‌کند. مثلا می‌آید چهارتا ترانه‌ی غربی بازاری و بچه‌گانه -به قول خودمانی‌اش دامبولی‌...!- در وبلاگش می‌گذارد که بگوید او هم بلد است. یا می‌آید مثل بچه‌های دبیرستانی غربی شلخته لباس می‌پوشد، بدون این‌که حواسش باشد سی‌وسه‌سال سنش است. از آن طرف شروع می‌کند به آدم‌فروشی و لجن‌پراکنی سیاسی و تبلیغ برای سرکوبگرترین بخش جمهوری اسلامی. وقتی هم که کارش گیر ‌کرد، هم‌چین ردگم‌کنانه می‌گوید: "من عرق‌خور .... آخر چه ربطی به اسلام و مسلمانی دارم"، تو گویی عرق‌خوردن و .... مختص کفار است! می‌آید برای رژیمی تبلیغ می‌کند که خودش حاضر نیست در فضای آن زندگی کند! از دختر معصومی که تابعیت کانادا دارد استفاده‌ی ابزاری می‌کند: با او ازدواج می‌کند تا اقامت کانادا بگیرد و وقتی خرش از پل گذشت، از خانم طلاق می‌گیرد و فلنگ را می‌بندد، یا با تمام قوا برای فعالین زن داخل ایران پاپوش و پرونده درست می‌کند، آن‌وقت همین فرد، شب و روز در باب آزادی‌ها و حقوق زنان سخنرانی می‌کند! خلاصه که این بابا فکر کرده با دسته‌ی کورها طرف است...

این افراد از درون و مثل خوره افتاده‌اند به جان جوامع باز. این‌ها با سوء استفاده از ابزار دموکراسی به جنگ خود دموکراسی برخاسته‌اند. به خاطر نوستالژی تکیه و ارادت به بوی گند پا در هیئت‌های عزاداری، به خاطر این‌که باورهای پوسیده‌ی خود را در دنیای امروز در معرض محوشدن می‌بینند، با تمام وجود از جهان غرب نفرت دارند. این را در گفتار و کردارشان به روشنی می‌شود دید. ما اگر به غرب آمده‌ایم تا در فضای باز و جهانی غربی زندگی کنیم، باید دشمنان این جامعه را نیز شناسایی کرده با آن‌ها برخورد کنیم.

آدم‌های حقه‌باز و ریاکار از این دست برده‌گان فکری و مزدوران گوش‌به‌فرمان رژیم‌های سرکوب‌گرند که در جهان آزاد پخش شده‌اند.
جامعه‌ ایرانیان برونمرز اگر هوشیار باشد و واقعا به اصل حفظ سکولاریسم وفادار، با اقدامات قانونی بایستی تلاش کند که تابعیت این افراد را لغو کند. خوشبختانه برای این مسئله راه‌های قانونی به اندازه‌ی کافی وجود دارد، فقط بایستی پی‌گیرش شد. این حق طبیعی شهروندان جامعه‌ی باز است که با متحجرترین نمایندگان فاندامنتالیسم مذهبی و دشمنان عینی جامعه‌ی باز برخورد قانونی کند و آن‌ها را به همان ‌جایی پس‌‌بفرستد که به آن‌ تعلق دارند.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱
تگ های این مطلب :گفتگو و تگ های این مطلب :قدم زدن


چرخ خیاطی

هر چقدر در طی این سالها، مهندسهای برق، این همه اختراعات اجق وجق مانند تلویزیون داشتند، هنوز به گرد اختراع هوشمندانه چرخ خیاطی مهندسهای مکانیک، نرسیده اند.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱