جاده

۶. دو تا ماشین با هم تصادف میکنند.

۵. خودروهای دیگر برای تماشا یا کمک متوقف میشوند.

۴. صف خودروهای ایستاده حرکت را متوقف میکند و توی ترافیکی گیر میکنی.

۳. مدتها بعد پلیس و آمبولانس و جرثقیل سر می رسند.

۲. جسدهای زخمی و مرده از داخل ماشین بیرون کشیده می شوند.

۱. ترافیک باز میشود.

این تصاویر را به ترتیب شماره پشت سرهم در یک روز دیده ام.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۳٠
تگ های این مطلب :روزمره ها


اداره جاتی

داستان آن کاشی که در تبریز عملگی میکرد و صاحبکارش به اش گفته بود تزو و این بابا فکر کرده بود فحشی است و سوار ماشینی شد و آمد کاشان و رفت توی خانه اش و در را بست و روی پشت بام شروع کرد به اینکه تزو خودتی تزو باباته تزو جد و آبادته و زنش می آید میگوید بابا بیا پایین خون راه می افته حالا نقل ماست.

قرار است معامله ای صورت بگیرد و باید میرفتم شهرداری مفاصا حساب نوسازی بگیرم و اداره مالیات ها هم مالیات پرداخت کنم. کل کار یعنی که قرار است پول بدهم و شهرداری و مالیاتها این پول را بگیرند.

ساعت ۷:۰۰ راه می افتم میروم شهرداری منطقه ۵ نزدیکی میدان نور. ساعت ۸:۰۰ سند، بنچاق و پایان کار و فیشهای پرداخت نوسازی بابت سالهای قبل و شناسنامه و کپی شناسنامه نامه دفترخانه را میدهم. توی صف تا طرف مربوطه مدارک را تحویل بگیرد. کپی از سند هم باید گرفته شود و دوتا قبض میدهند برای پرداخت. بانک توی ساختمان شهرداری هست منتهی فقط یک قبض را میشود آنجا پرداخت کرد. توی صف پرداخت میشود و برای قبض دوم باید بانک دیگری که تو فلکه دوم صادقیه است را بروی. توی صف این یکی بیشتر باید بمانی. مبلغ آن اولی ۲۲ هزار تومان است و دومی ششصدتا تک تومنی. حالا ساعت شده است ۱۰:۰۰ که قبض ها را میدهی اما نامه ای که توسط شهرداری باید تهیه شود و به دفترخانه داده شود روز بعد حاضر خواهد بود. یعنی اینکه این کار یک روزه انجام نمیشود. یادتان باشد فقط قرار است هزینه ای تحت عنوان نوسازی را به شهرداری پرداخت کنم.

این که کارش به فردا موکول میشود باید بروم مالیات زیر پل تاج (ستارخان). اداره مالیاتهای اصلی برای دریافت مالیاتهای املاک مزبور در یک نقطه شهر است ولی هر محله را بین شعبات کوچکتر تقسیم کردند بنابراین با توجه به محل ملک  باید بروم ایستگاه مترو صادقیه در فردوس. یک اتاق کوچک با تعداد بسیار زیاد آدمها در نوبت. صف برای گرفتن شماره است. یک برگه دست نویس ارقام یک تا صد را دارد.برمیداری. ساعت ۱۱:۰۰ است. مدارک شامل سند و پایان کار است و شناسنامه و کپی شناسنامه و مشابه شهرداری. ساعت ۱۲:۰۰ تا ۱۳:۰۰ برای نماز و نهار تعطیل میشود. میگویم تحویل مدارک که این همه قصه ندارد یارو براق میشود و پرتم میکند بیرون. میروم سراغ رییس شعبه. توضیح میدهم اقلا تعداد نفرات زیادتر شود جواب دندان شکنی میدهد که متحیر میشوی. اینکار قبلا سه چهار ماه طول میکشید ما حالا یک روزه کردیم و عذرم را میخواهد. ساعت ۱۴:۰۰ نوبت میشود تا فقط مدارک رویت شود. مدارک داده میشود ساعت ۱۴:۳۰ نامه میدهند که بروم قبض بگیرم میروم قبض میگیرم و باید مبلغ ۱۳۵ هزار تومنی پرداخت کنم. باز باید همان بانک صبحی و باز یک ساعت توی صف. ساعت شده است ۱۵:۳۰ که با قبض بدو بدو برمیگردم. و ساعت ۱۶:۳۰ طرف با منت فراوانی که سرمان میگذارد نامه هایمان را میدهد.

نتیجه گیری:

افرادی که در چنین جاهایی کار میکنند به اندازه همه خطاکاران، مسئولند.

تنها چیزی که وجود ندارد یک جو عقل است در بین مسئولین چنین جاهایی که بنشینند یک بار این سیکل را طی کنند و بعد اصلاحش کنند. هدف این بود که از مردم پول بگیرند. وقتی نامه را میگیری خدا را شکر میکنی که از این جهنم در آمدی گور بابای پول زوری که دادی.

از دست دادن یک روز کاری. گشنگی تا ساعت ۶ بعد ازظهر و مرور همه فحش های خارمادری که از کودکی شنیده بودی و از یادت رفته بودند به همه کس و همه چیز. گردن کج کردن روبروی الاغی که اگر خوشش نیاید میتواند این بازیها را بارها بارها سرت در آورد. همانجاست که مصمم میشوم فحشهایم را اینجا بزنم. وبلاگم را که نمی بندند به جرم توهین؟

کل کار میتوانست فقط در چنددقیقه انجام شود و بعد همه کارمندهای چنین شرکتهایی را برای پرورش ماهی به دریا ریخت. یادتان باشد قرار بود پولی توسط مالک به دولت پرداخت شود همین.

راستی هنوز بلاهت واحد پیدا نکرده است؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۳٠
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :سازمان


سابقه پیشین

همیشه گندهای دنیا از بوهای خوشش بیشتر بوده است. حالا هم بر همین منوال است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٩
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :زندگی


فتح حماس

آیا برای ما که اینجا هستیم این اخبار + + + خیلی مهم نیستند؟

همه میدانیم که سالها است سیاست خارجی ما، به شدت تحت تاثیر موضعگیری ما نسبت به مناقشه فلسطین و اسرائیل است. بخش اعظم امتیازات سیاسی مان در نگاه گاه حتی کمی متعارض با نگاه خود فلسطینیان از کف رفت و توجیه این بود که داریم از حق دفاع میکنیم و عمل به تکلیف میکنیم و چندان دغدغه نتیجه را نداریم و حق فلسطینیان داشتن سرزمین است و اسراییل دولت غاصب است....

اما اینان که هنوز سوار اسب قدرت نشده، به کار قتل عام خود پرداخته اند، به نظر میرسد اساسا مانند ما به اسراییل نگاه نمیکنند. مطابق نگاه سیاست خارجی جمهوری اسلامی، دشمن مشترک تمام فلسطینیان، اسراییل است اما این خبرها نشان میدهد از نظر فلسطینیان غماز خانگی است. شاید درست باشد و باید اول در درون خویش مسائلشان را حل کنند تا بعد بپردازند به بقیه قصه ها. وقتی میبینیم خود آنها برای کسب قدرت کمی بیشتر، از هم نمیگذرند، موضوع نیازمند بررسی مجددی نیست؟. این سوال سالها پیش نیز، که فلسطینیانی در بین اسرای جنگ ایران و عراق آزاد می شدند، طرح شده بود ولی خیلی زود بیخیالش شده بودند. احتمالا این بار هم همینگونه خواهد شد.

دور از ذهن نیست که بنیادگرایی مذهبی در بین اهل تسنن، پس از شکست اشغالگران غربی و دولتهای دست نشانده، جمهوری اسلامی ایران و شیعیان را هدف قرار دهد (که در عراق گاه حتی خطرناکتر از امریکایی هم قلمداد میشوند). آن وقت نسبت ما با حماس میشود نسبت امریکایی ها و بن لادن و الفاعده.

باز بیاد داشته باشیم که نگاه بنیادگرایی سنی به شیعیان مانند نگاه شیعیان متعصب به بهاییان است. نگاهی بی هیچ گذشت و اغماضی به مرتدان.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٤
تگ های این مطلب :سیاست و تگ های این مطلب :دیگران


هاج و واج مونده مردد میون موندن و رفتن

آقا (خانم) این خارج ما را کشته.

چرا بعضی ها میروند و بعضی ها میمیانند؟

آیا درست است که

آنهایی که میروند خیلی دست و پا دارند و آنهایی که میمانند بی دست وپایند؟

و یا اینکه آنهایی که میروند فرار کرده اند و آنهایی که مانده اند سختکوشند؟

میتانیم بیاییم یا نه؟

بیاییم یا نه؟

اگر بخواهیم نیاییم چه ادله ای اقامه کنیم؟

اگر بخواهیم بیاییم چه ادله ای اقامه کنیم؟

رفتن راحتتره یا ماندن؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢۳
تگ های این مطلب :مهاجرت


سازمانها به مثابه شهروندان - ۲

۲- سازمانها

 

با رشد عظیم در عرصه تکنولوژی و تغییرات شگرف در مسیر تعالی و دگرگونی جوامع، بازیگران دیگری نیز وارد عرصه شده اند. یکی از این بازیگران جدید، شرکتها و بنگاههای اقتصادی بودند. این شرکتها، بیش از آنکه شبیه به نهادها باشند در قالب شهروندان جدید وارد این بازی گردیده اند. این بازیگران جدید، با شمایلهای نهاد-نمای خویش تا مدتها توانستند، با استفاده از خلا های قانونی موجود، حداکثر حقوق را کسب و از بسیاری از مسئولیتهای خویش شانه خالی نمایند. با وضع قوانینی مانند قانون ضد تراست، بخشی از ترکتازی این شهروندان تازه عصر جدید، مهار گردیده است.

 

امروزه بازخوانی حقوق و تکالیف و جایگاههای شرکتها، با توجه به نقش آفرینی های گاه تکان دهنده آنها در عرصه مختلف، و تاثیر و نقش آنها در شکل دهی حتی ساحتهای سیاسی و دولتها، یک ضرورت اجتناب ناپذیر است.

 

از سویی دیگر، با توجه به خواست تقریبا همسان در جوامع مختلف، برای کاهش قدرت و دخالت دولتها، عملا برخی از عرصه ها، که فقط دولتها قادر به نقش آفرینی در آن عرصه بوده اند، خالی از هر بازیگری گردیده است، که این خود میتواند سبب بروز مشکلات و مسائل عدیده ای گردد. لذا حضور بازیگران دیگر در این عرصه ها، اجتناب ناپذیر می نماید. این جایگزینی به علل گوناگونی، مانند بضاعتهای فنی، اقتصادی نمیتواند توسط شهروندان عادی انجام پذیرد. لذا برای یک جامعه متعادل و توسعه یافته، مدل اصلی باید بر این اساس استوار گردد که دولتها، بسیاری از عرصه های عمل اجتماعی را ترک نموده و سازمانها و شرکتها، وظایفی مانند سرمایه گذاری، طراحی، اجرا و بهره برداری در آن حیطه ها را به عهده بگیرند. عرصه هایی مانند آموزش، بهداشت، فراهم نمودن زیرساختهای تکنولوژیک، مبارزه با مفاسد و .... میتوانند در آینده شاهد حضور سازمانها به عنوان بازیگران اصلی باشند.

 

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٩
تگ های این مطلب :قدم زدن و تگ های این مطلب :سازمان


سازمانها به مثابه شهروندان - ۱

۱- پیش درآمد (شهروندی)

 

در گذار از پاردایم سنت به تجدد، عناصری بسیاری، دستخوش تغییر گشته اند و مفاهیم جدیدی نیز وارد عرصه اندیشه های اجتماعی گردیده اند. یکی از عناصر کلیدی و مهم این جهان جدید، مفهوم شهروندی است. برای فهم این عنصر جدید، یکی از روشهای معتبر و کارآمد، تعیین عناصر مرتبط با این مفهوم است. برخی مولفه های همراه با عنصر شهروندی، عبارتند از حق، مسئولیت، دولت، نهادهای مدنی و پاسخگویی.

 

مبانی تئوریک مدیریت جوامع امروزی، حول مفهوم شهروندی، شکل گرفته اند. در این حالت، بسیط ترین بازیگران، افراد هستند که هم دارای حق و هم دارای تکلیف می باشند.

 

۱-۱ حق

 

عنصر حق، تعیین کننده حدود برخورداری افراد از امکانات و تسهیلاتی است که در جامعه وجود دارد. این عنصر نمایانگر تعهدات جامعه، دیگران، دولت و نهادها نسبت به فرد است. یکی از اصلی ترین تفاوتهای بین نظامات مختلف اجتماعی، تفاوت در معیارهای برخورداری افراد از این حقوق است. همین است که در برخی از نظامات، این حق برخورداری، مستقل از جایگاه اجتماعی، رنگ، زبان و ... است و در برخی دیگر وابسته بدانها است.

 

۱-۲ تکلیف

 

از سویی دیگر مولفه تکلیف یا مسئولیت، محدود کننده عمل افراد، در حیطه اجتماعی است و شبیه به مفهوم حق، ولی نمایانگر تعهدات فرد نسبت به جامعه، دیگران، دولت و نهادها است. بدیهی است که یکی از عوامل مهم در ارزیابی سازگاری نظامات اجتماعی، تناسب میان میزان حقوق افراد و حجم تهعدات و مسئولیتهای آنها می باشد. یک نظام مفهومی را، ناسازگار قلمداد میکنیم اگر نسبت بین این دو جزء، نامتناسب و یا با نسبت عکس باشد.

 

۱-۳ دولت

 

از نقطه نظر تاریخی اساسا شکل گیری مفهوم شهروندی، به شدت وابسته به رشد و گسترش و توسعه قدرت در جوامع جدید بوده است. عنصر قدرت که در قالب دولت تجسد یافته بود، در دستیابی به حداکثر اقتدار و سلطه بر ساحتهای مختلف جهان – زیست انسانی، تقریبا در عرصه اجتماعی بلامنازع می نمود. به منظور پیشگیری از سلطه کامل این بازیگر قدرتمند، عناصر بسیاری طراحی و ساخته شد که تقریبا هیچ یک تاب مقاومت در برابر آنرا نیاوردند، جز مفهوم فردیت. این بازیگر جدید، در طی سالها، در ساحتهای مختلف، جای پایی برای خود دست و پا نمود و روزبروز فربه تر و قدرتمند گردیده است.

 

۱-۴ نهادها

 

یکی از علل اصلی فربهی و افزایش قدرت مفهوم شهروندی، برگرفته از اصلی است که عنصر دولت از آن سود می جسته است. دولتها با طراحی نهادهایی، توانسته اند خواست مطلقه بودن خود را در عرصه مختلف، به پیش ببرند. وظیفه هر نهاد دولتی، کسب حداکثر فضا و حق برای دولت و محدود سازی هرچه بیشتر بازیگران دیگر است. با درس گرفتن از این سیر تطور نهادها، مفهوم شهروندی، نیز با ساخت نهادها مدنی و مستقل، حیطه عمل و کارآیی خویش را افزایش داده است و توانسته است در بسیاری از عرصه ها به رقیب قدرتمند برای دولتها بدل شود.

 

۱-۵ پاسخگویی

 

اصلیترین روش کنترل و محدود نمودن قدرت بازیگران صحنه اجتماع، متهعد ساختن آنها به رفتارهای سازگار و منطقی بوده است. در این روش، هر بازیگری باید قادر باشد رفتارها و کنشهای انجام شده اش را در قالب یک سیستم سازگار و قابل توجیه برای سایر بازیگران، تبیین نماید. قابلیت اقناع جمیع کثیر بازیگران، اصل اساسی در تعاملات اجتماعی می باشد بنابراین رفتارهای ضد عقلی و غیرمنطقی از سوی بقیه بازیگران صحنه عمل اجتماعی، طرد و نفی میگردد، لذا پاسخگویی این بازیگران یکی از قواعد اصلی بازی شناخته میشود.

 

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٩
تگ های این مطلب :سازمان و تگ های این مطلب :قدم زدن


جاده

پیرمرد فرتوت، مانند دیوانه ها، به بچه هایی که از سر خوشی و شوخی، سنگهای راه را برمیداشتند، سنگ می انداخت. او تمام جوانی و عمرش را صرف ساختن این جاده صعب العبور کرده بود.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱۸
تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :واگویه


همه کتابهای من (۲)

در این میانه در دفتر فرهنگی، با ایمان غلامپور (که هرکجا که هست سلامت باشد) مصمم میشویم به جای ارائه یک مقاله نوشته شده دیگران، کتاب منطق اکتشاف علمی و جامعه باز و دشمنانش از کارهای پوپر را، ارائه دهیم و می نشینیم شبانه روزی، خر میزنیم تا فهمش کنیم. این میشود که میشویم ضد پوزیتیویست و بعد هم ضد علم و با آخری اش هم میشویم لیبرال. فقط نمیدانم چرا وقتی جلسات را شروع کردیم تعداد خیلی زیاد بود ولی وقتی رسیدیم به جلسه ششم، فقط دکتر باستانی مانده بود و کوروش. رسمم هم بر این بود که همه چیز همه کس را بخوانم، بنابراین حتی از حدسها و ابطالهای ترجمه احمد آرام اش هم در نگذشتم، که خواندنش عذابی الیم بود. کاملا روشن بود که بعد از مهندسی، سراغ فلسفه علم خواهم رفت اما خوشبختانه یا بدبختانه، بلایی که دانشگاه، در درس خواندن سرم آورد، سبب شد هرگز آموزش آکادمیک را برنتابم، پس هرچی کتاب در باره فلسفه علم بود را خواندم، تا از آن زده شدم. تو زوربای یونانی یه جایی هست که زوربا میخواهد عشق وافرش به گیلاس را، زایل کند. پس روزی با تمام پول حقوقش، گیلاس فراوانی میخرد و آنقدر میخورد تا بالا بیاورد و از آن متنفر گردد. این بلا را، سعی کردم سر روانشناسی، مارکسیسم و فلسفه علم در بیاورم، و حالا از هر سه آنها متنفرم و جادوگری را از آنها برتر می نشانم از نظر اهلیت عقلی.

 

دفتری باشی و نیچه نخوانی، نصف عمرت برفنا ست، پس نیچه هم خوانده میشود و من فراسوی نیک و بد و تبارشناسی اخلاقش را از چنین گفت زرتشت اش هم بیشتر دوست داشتم. نیچه خوشبینی بسیارم به روشنفکری را تا حد زیادی زایل کرد و بعد هم افسرده.

 

چون معمولا هیچ کاری بلد نیستم، بنابراین یکی از سرگرمی هایم، خواندن دایره المعارف ها و این جور چیزها ست همین است که از این جور کتابها زیاد خواندم و یکی از تاثیرگذارترین اش هم، تاریخ ایران به روایت کمبریج بود. کتاب، زوایای تاریک سرزمین ام را روشن ساخت و دلم برای مظلومیت، خاکی که در آن میبالیدم، بسیار سوخت و مصممم کرد به خیلی چیزها.

 

کتاب تاریخ دیگری نیز این حس را تشدید کرد و آن تاریخ مشروطه کسروی بود. نمایش پرده ای که، هرازچندگاهی در این صد و پنچاه سال گذشته، تقریبا بی هیچ تغییری، در این سرزمین روی میدهد. آونگ میان آزادی و امنیت، و همیشه غائله به نفع امنیت و به ضرر آزادی به پایان میرسد.

 

تاریخ ادبیات ایران دکتر ذبیح اله صفا نیز شعر فارسی را برایم معنادار کرد و جایگاهش را و هند را.

 

حالا دیگر مدتهاست که نه یک کتاب، بلکه کتابهای افراد، دلم را و ذهنم را با خویش می برند. هابرماس، شاملو، فروغ، کانت، بیضایی،بشیریه، سروش، سارتر، کامو، هدایت، نصر، داستایفسکی، ویتگنشتاین،فالکنر.

 

حالا مدتهاست که جستجو برایم تمام شده است و من خسته، گرفته ام یک گوشه، نشسته ام و روندگان را می نگرم. و بعد از این، دیگر خواندن، شده است عوض کردن دکور خانه ذهن. بی شک اکنون انسان متحجری هستم، چون فکر میکنم چیز زیادی نیست که هاضمه ام را بهم بزند. آن کتابها که برشمردم و بسیاری دیگر، که ذکرشان باعث تطویل و ملال است، کتابهایی بودند که درون سنگینم را از کثافتها پاک کردند و ذهنم را مرتب کردند و کلی خرت و پرت از آن بیرون آوردند. حالا دلم خوش است که خانه خود را دارم و فقط دکور آن را، با چیزهای نو و دور ریختن برخی دورریختنی ها، عوض میکنم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٠
تگ های این مطلب :کتاب


همه کتابهای من (۱)

کودکی ام در لذت وصف ناپذیر از قدرت خواندن، به کتاب رسید. در خانواده ای شلوغ که تو جزو ته تغاری ها بودی، هیچ سرگرمی، بهتر از کتاب خواندن وجود نداشت. بنابراین تا می شد کتاب مبخواندم، از کتابهای درسی برادرهای بزرگتر تا کیهان بچه ها و قصه ها و قصه ها و قصه ها. هیچ یک شان را به یاد نمی آورم اکنون اما. در شهری که کتابخانه اش مهجورترین جایش بود من جزو معدود اعضای کتابخانه بودم و کتابهای قصه اش نیز بسیار زیبا. هر روز یک کتاب و اینجوری کم کم دور شدم از همه چیز. در دبستان و راهنمایی باز کتابهای کتابخانه، رفقای خوبم بودند از سمک عیار و قصه های شاهنامه و ..... تنها چیزهایی که هدیه میگرفتم آنهم خیلی دیر به دیر، فقط کتاب بودند. کتابی در دست و بالشی زیر سر، المانهای همیشگی هر تصویری بودند که از خویش داشتم و داشتند. معلومات عمومی عجیب غریب، که بیشتر به درد حل جدول میخورند. یکی از کتره هایی که همیشه بارم میکردند حل کردن جدولهایی بود که بقیه کنار گذاشته بودند برای لحظات فراغت خود. هیچ نظم و نسقی نیود فقط لذت شروع و به پایان بردن کتابی. هرگز قادر نبودم کتابی بخوانم که قصه نباشد.

 

انقلاب که میشود علی کتابخانه مسجد پدر را راه می اندازد و میشود پاتوقم و بعد غصب میشود و کتابهای ضاله اش دور ریخته میشود و جمعشان میکنم و می آورم خانه و میخوانمشان. کتابهای دکتر هم جزوشان هست. سالهای اول دبیرستان با کتابهای دکتر اشنا شدم و علاقه به روانشناسی کشاندم به سراغ این سنخ کتابها. عضو کتابخانه پارک شهر گرگان میشوم و هر روز غروب، آنجا میشود پاتقم و باز هم کتاب بازی به جای درس خواندن و تست حل کردن که بین مهندسی و آخوند شدن این اخری اغوا کننده تر بود. شریعتی دینداریم را برایم به هیجان بدل ساخت. و سحر کلامش مسحورم میکند. قرآن و نهج البلاغه و حافظ و سعدی و کتابهای فارسی کتابخانه پدر، کشف های بزرگی هستند برایم. درک مبهمی دارم از پیچیدگی و دغدغه های یک انسان شهری در سعدی و سادگی و بی ریایی روستایی حافظ. سرسختی های یک جوان روستایی پا به شهر گذاشته را دارم و تلاش برای غلبه بر نادانسته های این جای جدید، باز هم به سمت کتاب هلم میدهد و میشوم عضو کتابخانه مرکزی دانشگاه شریف. هنوز عناصری چون عشق، آزادی، سیاست، فلسفه و ... برگرفته از کتابند تا از تجارب شخصی.

 

کتاب موثر این روزگاران گریز از آزادی اریک فروم است. یه جور کندوکاو آدمی که درکش میکنم شاید به خاطر سادگی اش یا زیبایش یا نادرستی اش. بعد هم چون بیکارم، می نشینم هرچی کار اریک فروم است، خواندن، اما هیچ یک، طعم آن کتاب اول را ندارند. می بینم که میشود کتابی خواند که قصه نباشد.

 

اما آن عشق قصه خوانی ،باز هلم داد به سمت تاریخ، که از مدتها پیش از این، رقیب جدی رمان ها و قصه ها بود. در جستجو هایم در کتابخانه دانشگاه، میرسم به تاریخ تمدن. درسی ندارم جز پروژه ساخت دستگاهی برای پایین آوردن سطح آستانه گیرنده های اف-ام. تابستان است و جزو تنها ساکنین یک خوابگاه درندشتی بنام طرشت. سی و سه جلد است. ساعت چهار بعدازظهر، بعد از اتمام کار روی پروژه، میروم کتابخانه، یک جلد تاریخ تمدن را میگیرم و می نشینم به خواندن آن، می بینم چهار صبح است و باید بخوابم و ده صبح آزمایشگاه و باز قصه تکرار میشود به مدت دو ماه، تقریبا برنامه همیشگی ام است و تمامش میکنم. در این میانه آونگم بین عشق و نفرت از این کتاب. همه چیز را ازم میگیرد و چیزهایی عجیب و غریب و نا آشنا به عوض می دهد. بعد از آن دنیایی از اسطوره، هنر، و فلسفه نمایان میشود و همیشه اسیر این سه ام. یادم داد که هر واقعه و ایده ای را، در ظرف زمان و مکانش درک کنم و تاریخی نگرم کرد. به پاس قدردانی از آن همه چیزها، که به هم داد، دوبار دیگر هم، از سر تا ته خواندمش. به این میگویند خریت یک عاشق.

 

با اسطوره، سپهری را کشف میکنم و بخش زیادی از حافظه معطل مانده ام را، اختصاص میدهم به صدای پای آب و مسافرش و شعرهای دیگرش. و سیاه، آبی و خاکستری حمید مصدق.

 

 تاریخ فلسفه غرب برتراند راسل را دوبار میخوانم و دیگر مصممم میسازد که راهم را یافتم.

 

اما مسیح بازمصلوب نیکوس کازانتزاکیس و زوربا و برادرکشی و آخرین وسوسه مسیح و گزارش به خاک یونان، جان شیفته و ژان کریستف رومن رولان، صد سال تنهایی مارکز، سیذارتا و گرگ بیابان هسه، و رمانهای بسیار دیگری، آرامم میکنند.

 

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٠
تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :کتاب


سعدیه

1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانمچنانت دوست می​دارم که گر روزی فراق افتددلم صد بار می​گوید که چشم از فتنه بر هم نهتو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینیرفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصاییبه دریایی درافتادم که پایانش نمی​بینمفراقم سخت می​آید ولیکن صبر می​بایدمپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهاییشبان آهسته می​نالم مگر دردم نهان مانددمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرتمن آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت   قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانمتو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانمدگر ره دیده می​افتد بر آن بالای فتانمو گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانمخلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانمکسی را پنجه افکندم که درمانش نمی​دانمکه گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانمشب هجرم چه می​پرسی که روز وصل حیرانمبه گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانممن آزادی نمی​خواهم که با یوسف به زندانمهنوز آواز می​آید به معنی از گلستانم

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٩
تگ های این مطلب :حسرت و تگ های این مطلب :شعر


شیر بی یال و دم و اشکم

یکی از صحنه هایی که این چند روز از تلویزیون پخش میشود پوشش خبری و تحلیلی در باره حرکتی است که توسط نیروی انتظامی در حال انجام است و بنام مبارزه با ارذال و اوباش خوانده میشود. خیلی ها البته از دیدن برخی صحنه هایش اعلام انزجار میکنند و در وبلاگ هم کم نبودند کسانی که این سنخ حرکتها را برنتابند. چندان در صدد موضعگیری به نفع یکی یا علیه دیگری نیستم.

میدانم لیست بلند و بالایی از نقاط ضعف این گونه حرکتها را میتوان برشمرد مانند:

  • این حرکتها فرض اساسی علم حقوق جدید را که فرض بر بیگناهی افراد است را خدشه دار میکند پس با آن در تعارض است.
  • این سنخ حرکتها سبب میشود که کینه های شخصی بتوانند پشتوانه نیروی حکومتی پیدا کنند. کافی است به کسی که دلخورم نسبت رذالت بدهم.
  • کمتر جایی در قانون برای سیئات اخلاق شخصی، مجازاتی تعیین میکنند. کسی را بخاطر صرف دروغ گفتن محکوم نمیکنند.
  • کلماتی چون اراذل و اوباش چنان بار معنایی موسعی دارند که چندان بکار مجریان قاونون نمیآید مگر آن که دست به تفاسیر فردی از قانون بزنند و این سنخ تفسیر نیز با ایده اصلی شارع و قانونگذار در تعارض است.
  • البته نمایش تصاویر خشونت آمیز بیش از آنکه مربوط به بحث ما باشد به اخلاق رسانه ای است و در این حیطه نیز کم خطا وجود ندارد.

و این لیست را هنوز هم میتوان طولانیتر و طویلتر نمود.

اما در این میانه فرضی مغفول مانده است و آن این است که تسری قانون گاه ممکن است در جامعه ای چندان زیاد نباشد و یا سلطه آن چندان مستحکم نباشد. در این حالت علیرغم وجود قوانین، انجام اعمال خلاف قانون نیز بسیار رواج دارد گویی که میتوان گفت قانونی وجود ندارد. و همه میدانیم که در جامعه بی قانون، زور  تنها قانون باقیمانده و حاکم است. همین است که میتوانی باج بگیری، به حقوق دیگران تعرض کنی، تجاوز به عنف کنی، ضرب و شتم کنی و هرآنچه که در یک جامعه قانونمند جرم محسوب میشود، را انجام دهی.

در چنین موقعیت بحرانی، عموما خود افراد دست به کنترل و مجازات خاطیان به حریم آزادی خویش میزنند. اما گاه یک پلیس بی یال و دم و اشکم هم ممکن است چنین کاری را به انجام برساند. میدانم روش چندان خوبی نیست این گونه روشها. اما گاهی برای نشان دادن اقتدار قانون، در سرزمین بی قانون، حرکتهایی این چنین چندان هم بد نباشد. شاید گامی باشد برای تسلط قانون و کشاندن همه به راه تمکین به قانون.

 

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٦
تگ های این مطلب :جامعه و تگ های این مطلب :رسانه و تگ های این مطلب :منطق


پیری

سرنوشت آدمی ختم به زندگی دو حیوان است. یا تنها چون جغد یا دلقک چون میمون.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٤
تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :واگویه