انتخابات

شما بین اخلاق و قانون کدام را انتخاب می کنید؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٧
تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :اخلاق


ماستمالی

بسیاری از ما خطاها، کم آوردنها، گندکاری های مان را پشت کلمات زیبا و قلمبه و سلمبه و روشنفکرانه قایم میکنیم.

شرط میکنیم اگر این باشد آن میکنم اما دروغ میگوییم ما آن را انجام میدهیم حتی اگر این رخ ندهد.

اگر سر احمقی کلاه میگذاریم دلیلش را حماقت طرف ندانیم کمی هم پست فطرتی به خودمان نسبت دهیم.

جاهای خالی جملاتمان را خودمان پر کنیم.

از کیسه خودمان خرج کنیم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱۸
تگ های این مطلب :ضعفها و تگ های این مطلب :قدم زدن و تگ های این مطلب :گفتگو و تگ های این مطلب :اخلاق


گند

یکی از شاهکارهای گندکاری در عرصه های مهندسی را در آب و فاضلابها میتوان دید. عده ای قبض نویس، کارهای مهندسها را چک میکنند. زمین را سوراخ میکنند و آب چاه را یک ضرب میزنند توی شبکه، بعد میگویند مهندسها تحلیلش کنند. نه حفاظتی نه کنترلی. بگذریم از مشکلات زیستی. وسط اتوبان اصلی شیر فشار شکن میگذارند که اگر اتفاقی بیافتد فاجعه است. چاه میزنند آبش را میریزند توی یک مخزن، بعد از این مخزن، آب را میفرستند به مخزنی که در همان محوطه است و فقط ۵ متر ارتفاع دارد. حجم آب را حساب میکنند بوسیله ساعت کارکرد پمپ. بدون اینکه چک کنند در نقطه کار مناسب هستند یا نه؟. سر چاه شان نه شیر کنترل فشار دارند نه شیر هوا.

البته آنچه هست دلایل ساده ای هم دارند.

دلیل اول اینکه هیچ پولی ندارند الا پولی که بابت آب بها از مردم میگیرند و مردم هم معمولا خیلی به دولت بدهکارند.

بی پولی یعنی اینکه بیشتر از قبض نویس نمیتوانی استخدام کنی یعنی اینکه نمیتوانی طرحی اصلاحی را اجرا کنی. یعنی اینکه بی خیال های تک.

اول آدمها جایی جمع میشوند بعد یادشان می آید باید آب برایشان ببری. وقت کم است و تنها کار ممکنه این است که زمین را سوراخ کنی و آب در بیاوری. بعد از مدتی به خود میایی که میبینی همه چیز دارد در بدترین شرایط کار میکند و اصلاح وضع موجود، وقت و پول و فکر میخواهد که هیچ یک حاصل نمیشود.

بعدش هم اینکه تصمیم گیری نمیتواند در درون سازمان صورت بگیرد و دیگرانند که حق وتو دارند.

یکی اش هم اینکه مثل خیلی جاهای دیگر کسی کارش را درست انجام نمیدهد. اگر مدیرم فقط تلاش میکنم موقع خداحافظی بیلانی قابل قبول روی کاغذ از خود ارائه هم. یک بیلان کاغذی.

هیچ برنامه ای نیست جز زدن پنبه برنامه و آدمهای قبلی. آنهم در مدت کوتاهی که وفت داری. همه چیز دولت مستعجل بود.

مدیرا زیرآب کارمندها را میزنند، کارمندها مال مشاورها، مشاورها پیمانکارها.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٥
تگ های این مطلب :ضعفها و تگ های این مطلب :سازمان


این یک داستان غیرواقعی با شخصیتهای واقعی است.

در صفا سیتی ما، چندسال پیش، جار زدند که، پولهایتان را بدهید تا شرکتی تاسیس شود و با استفاده از رانتهای مختلف صفاسیتی، کارهای بسیار انجام شود و از هر دانه گندمتان، هفتاد دانه گندم بروید به سالی و ماهی. ما رعایا هم، که از خودمان عقلی نداریم، عقل و پولمان را دوتایی دادیم دست چندتا مباشر. در این میان به تنها چیزی که فکر نکردیم، این بود که اینها اگر بلد بودند پول بسازند، که اینهمه سال توی صفاسیتی نمی مانند.

سیبها چرخی خوردند و ماهها و فصول و سالها آمدند و رفتند و وقتی خواستند این بار گرانبها مسئولیت را، از دوش خویش بردارند، فرمودند که فقط ۱۴ درصد سود به سهام تعلق میگیرد. خوب البته این قسمت داستان اصلا کشش دراماتیک و رمانتیک و مجیستیک نداشت که عادت کرده ایم به اینکه، دیگران سرمایه مان را برباد دهند و ما چندان شاکی نباشیم، که حتی یادمان دادند، شاد هم باشیم که اصل سرمایه هست اگرچه ارزشش کاسته شده  باشد. این عزیزان چون به این نتیجه رسیده بودند که صاحبان سهام عده ای چلاق و دست و پاچلفتی و نابلد هستند که راه بانک را بلد نیستند رفتند و حدود هشتاد درصد پول زبان بسته را دادند و اوراق مشارکت خریدند با سود ۱۴٪ از بانک سرکوچه صفاسیتی که آن موقع سهام ۱۶٪ هم بود برای فروش ولی مباشرین به خاطر رعایت عفت عمومی و داش مشتی گری و لوطی صفتی و حال گیری از خوانندگان قصه و متعجب ساختن همه رفتند و ۱۴٪ را انتخاب کردند. بعد هم قرار شد ۵٪ از سود کل را برای این عمل شجاعانه، داهیانه، طاقت فرسا برای خود بردارند. رایش را هم از همه گرفتند.

قصه از آنجا آغاز شد که گفتند معامله ای بزرگ در راه است و آن خوردن صفاسیتی است یعنی قرار است حالا که شرکتی دارد کار میکند و درآمد زاست بسیار بی جا است که گرگها را صدا نکنیم که یک لقمه چپش نکنند. اینجا اصولا همه کارها روستایی است وقتی گوسفندی پروار می شود آنرا میکشند و میخورند. جاهای دیگر به نظر میرسد این جوری نباشد و به این چیزهای درآمدزا میگویند ماشین پولسازی نه گوسفند و گاو. فرمان رسید که این لقمه گلوگیر و خفه کن را افراد معمولی قادر نیستند شکار کنند و هضم نمایند. پس به جای آنکه صاحبان گردن شکسته پول و سهام فرصت کنند حسابرسی و بازخواستی از مباشرین داشته باشند که شق القمرکردنهایشان را به داوری بنشینند، هیاهویی دیگر براه افتاد و چو افتاد که خوب است خانهای صفا سیتی بیایند ما را به دروازه های تمدن برسانند که ما رعایا کر و کور و ... ایم. بنابراین فقط چندساعت قبل از تشکیل مجمع عمومی، فرمان رسید که یا ایتهالرعایا و الاغنام در مجمع شرکت نکنید تا مباشرین وقت کافی داشته اشند تا خوانین را مجاب کنند و به خدا و پیغمبر قسمشان بدهند که بیایند و این مسئولیت خطیر را بدوش گرفته و پول زبان بسته رعایا را گرفته و هرطور که دوست دارند خرجش کنند. دستور خوردن گاو را هم انشاا.. در فرصتی دیگر و به وقتش، خدمتتان تقدیم خواهم کرد.

بنابراین آن عزیزان صفاسیتی که همیشه غر میزند که آی بردند و خوردند و زدند و دموکراسی نیست و آزادی نیست و انتخابات ال و بل و جیمبله و برای دیگران تصمیم نگیرید به این نتیجه رسیدند که خودشان برای دیگران تصمیم بگیرند گوربابای دموکراسی و آدمها. درود بر گوسفندها. لعنت خدا بر جورج اورل با آن شعار بیش از حد واقعی اش. همه باهم برابرند ولی بعضی ها برابرترند.

و نمیشود انکار کرد که در این کار بسیار موفق بودند. چون از بین آنهمه ....، فقط دو سه تا الاغ مثل من که یا فراخوان برای عدم حضور را نشنیده بودند یا چیزی از برکات خوانین نصیبشان نشده بود، رفتند که کاری کنند و آنچه البته به جایی نرسد فریاد است. اوج داستان آنجاست که پای منبر، از اینکه تعداد افراد شرکت کننده به حد نصاب قانونی نرسید اظهار تاسف میکنند و سری بعدی با هر تعدادی میتوانند رای گیری کنند.

آن قدیما که سعدی علی الرحمه میفرمودند:

به ناله کار میسر نمیشود سعدی- ولیک ناله بیچارگان خوش است بنال

مال وقتی بود که اقلا نالیدن خوش بود نه برای روزگار ما که زنجموره است و زر زیادی.

الناس علی دین ملوکهم

هی میگوییم غماز خانگی است میگویند نه

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٢
تگ های این مطلب :سازمان و تگ های این مطلب :ضعفها


زندگی

زندگی ما آدمها، شبیه زندگی ماشینهای اسباب بازی ساخت چین و یکبار مصرف است که فرق شان فقط در جاده ای است که دارند امتحانمان میکنند. نکردند کمی با کیفیت بسازدمان.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٠
تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :ضعفها


منبر

آقای زهری در نوشته ای منطقی ارائه میدهد که میتواند باعث دلداری دادن به همه آنهایی باشد که در وبلاگشهر خواننده و بیننده چندانی ندارند. فرض اساسی این نوشته تشبیه وبلاگ نویسی به نویسندگی و کتابت است. که اگر صحیح باشد نتیجه گرفته شده نیز صحیح است. ولی دلایلی بسیار میتوان دید که وبلاگ بیش از آنکه شبیه نوشتن باشد شبیه خطابه است و سخنرانی و شاید از همه شبیه تر باشد به منبر. یک خطیب که تعداد زیادی پامنبری دارد خیلی شبیه وبلاگهاییست که خواننده بسیار دارد. پس اگر پامنبری نداریم دلمان را خوش نکنیم که داریم آثار سنگین تولید میکنیم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٥
تگ های این مطلب :منطق و تگ های این مطلب :وبلاگ


بازی آخر بانو

نویسنده خانم بلقیس سلیمانی. چاپ سوم ۱۳۸۶ انتشارات ققنوس

برنده جایزه چهارمین دوره جایزه ادبی اصفهان دی ۱۳۸۵

انتظار شخص ام از رمان، کاویدن درون آدمهاست در موقعیتهای مختلف و پیچیده و برای رمان فارسی، علاوه بر این، استفاده هنرمندانه از کلام است.

وقتی کتاب به پایان میرسد، هیچ یک ار انتطاراتم برآورده نمیشود.

قصه خوبی است فقط همین، اما کم هم مشکل ندارد.

  1. قرار است قصه، برگرفته از اتفاقات واقعی باشد و این موضوع در آخرین بخشهای کتاب، بیان میشود و فقط بخشهایی بدان اضافه یا کم گشته است. اما معمولا، اتفاقات عادی، چندان کششی برای قصه شدن ندارند، بنابراین باید چیزهایی افزوده و کاسته شود تا به قالب قصه ای قابل بیان درآید، اما این جرح و تعدیلها، اگرچه کمی قصه را قصه کرده است، ولی تا حد زیادی، آن ارتباط منطقی بین اتفاقات را از بین برده است.
  2. شخصیت پردازیها از چنان کششی برخوردار نیستند که امکان همذات پنداری با مخاطب و خواننده را ایجاد نمایند. جز گلبانو که همه بازیگری اش به هوشش نسبت داده میشود (بین هوش بازیگوشی ارتباط وثیقی وجود دارد؟) بقیه بیش از حد در سطح می مانند.
  3. آدمها بیش از حد خلق الساعه وارد قصه میشوند. وسط صحنه مثل یک امداد غیبی از راه می رسند و گره قصه را می گشایند. محمود تاجی و صادق رهامی از آن جمله اند. که این اخری تاثیرگذارترین مرد قصه است کسی که همه سرنخها دست اوست.
  4. توی آن صحنه نبش قبر امیر و اختر، نویسنده تلاش میکند به زبان نزدیکتر شود اما بیش از حد بد در آمده است. تبدیل جملات به کلام در داستان، نیازمند مقدماتی مانند شخصیت پردازی های قبلی می باشد و نمیشود خواننده را بی هیچ اطلاعاتی، مسئول پر کردن جاهای خالی جملات نمود. شاهکار تبدیل جملات به کلمات و استفاده حداقلی از کلام و رسیدن به جوهر ناب زبان را در کلیدر ببینید. آنجا ردیف کلمات مشتعل ات میسازد.
  5. شاید تازه گی رمان در این باشد که کل رمان، در ذهن یکی از شخصیتها شکل میگیرد. اما این سبک روایت مثلا در رمان دنیای سوفی بسیار زیباتر آمده است که اشاره ای نیز به این کتاب در رمان، هنگامی که اولین بار دکترمحمدجانی و صالح همدیگر را می بینند نیز شده است، که نشان میدهد ایده نیز هم شاید کپی کاری باشد.
  6. کل داستان بیشتر سرگرم کننده است تا تفکر برانگیز.
  7. تلاش برای حل معظل مرگ بشر را وادار به اختراع مذهب و فلسفه و تمدن کرده است، قصه حتی به نزدیکیهای این موضع نیز نرسیده است.
  8. برخی گیرهای الکی هم هستند مثلا اصلا جایی به نام گوران در اطراف کرمان و کهنوج ندیدیم به شهادت اطلسها یا مگر طرفهای کرمان و کهنوج ایلیاتی دارد قصه بیشتر میخورد مال طرفهای شهرکرد و یاسوج باشد تا کرمان یا اسیر شدن در کردستان و فرستاده شدن به عراق. این کردها با آن عراقیها ؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱
تگ های این مطلب :رمان