هرهری

دور از اینجا در جایی برای یکی چای میآورند میگوید نمیخورم. میگویند روزه ای؟ سر به علامت تائید تکان میدهد. آخوندشان میگوید اما روزه بر مسافر نیست طرف میگوید من این جور چیزها حالیم نیست من روزه ام. آخونده میگوید بدترین چیز در دینداری و در زندگی یومنون ببعض و یکفرون ببعض است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۳۱
تگ های این مطلب :روزمره ها و تگ های این مطلب :منطق


وطن

وقتی میخواهیم در باره وطن بنویسیم مفهومی که شاید در وهله اول به راحتی قابل اشاره نباشد بهترین راه این است که کمی به مفاهیم آشناتر تاویلش کنیم.

اینکه من وطن خود را دوست دارم شبیه کدام یک است؟

من خانواده ام را، یا خانه ام را، یا کتابم را، یا کت و شلوارم را دوست دارم.

اینکه من وطنی ندارم شبیه کدامیک است؟

من پول، یا خانه، یا نام، یا هویت ندارم.

اینکه من از وطن خویش دفاع میکنم شبیه کدام یک است؟

من از خانه ام، یا از دارایی ام، یا خودم دفاع میکنم.

میشود این سلسله سوالات را تا بسیار جاها برد و آنگاه شاید، بتوان درکی از وطن را، برای خویش بازسازی کرد، که البته اصلی ترین شاخصه اش، شخصی بودنش و وابستگی این درک از وطن، به تجارب هریک از ما، است.

اما آنچه مهمتر است این است که چرا در این چنین اوضاع و احوالی، مفهوم وطن برجسته میگردد؟ شاید چون اینک، زمانه پرداخت دیونمان باشد به آدمی محتاج، که روزی برای خود یلی بود یا شاید نبود. میشود این بدهی را حاشا کرد. همه میدانیم کسی و چیزی که روزگاری آشنا بود برایمان، در شرایط نابهنجاری است، یکی میگوید در حال احتضار و یکی میگوید در حال ویرانی و یکی میگوید عده ای آماده شده اند برای ریختن روی سرش.

دوم اینکه اگر بلایی سرمان بیاید به دلیل مفهومی، با آن چه باید کرد. اگر روزی قرار شد همه حسنها را کچل کنند، حسن ها چه باید بکنند؟ وقتی دیگران بنام ایرانی، در باره ما قضاوت میکنند میشود دو کار کرد یکی این که این نگاه کلان را بیخیال شد دوم اینکه سعی کنیم این نمای از خویش را که دیگر، چندان شخصی نیست، بهبود ببخشیم.

من این نما را دوست دارم چون زبان فارسی دارد و حافظ دارد و شاملو و اصفهان دارد و هزاران زیبایی دیگر. اگر خراشی بر این تصویر است تلاش میکنم ترمیمش کنم.

برای بعضی ها وطن، لباس یا صورتکی است که میتوان به راحتی درش آورد و یکی دیگر را پوشید برای آب و هواهای گوناگون. برای بعضی ها وطن عینکی است که دیگر البته براحتی لباس نمیشود عوضش کرد و با آن جهان را تماشا میکند. برای بعضی ها وطن نام است که نمیشود به آسانی آن قبلترها تغییرش داد و با آن، بدبختانه، قضاوت میشوی و البته نام آدمها سرنوشتشان را مقدر نمی سازد.

وطن جایی است که معنی نگاه و جای خالی و ناگفته جملات مردمانش را می فهمی.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٧
تگ های این مطلب :گفتگو و تگ های این مطلب :قدم زدن و تگ های این مطلب :جامعه


انتظار

پاییز در حال رسیدن است و تابستان به پایان رسیده است یعنی اینکه تا تابستان دیگر باید به انتظار بنشینی شاید فراغتی یابی که تابستانها زمانه فراغت بود و حالا نمیدانم هنوز هست یا نه؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٧
تگ های این مطلب :واگویه


هل من ناصر ینصرنی؟ یا کسی هست که ما را دوست داشته باشد؟

اول از همه عربها. که دو دسته اند. دسته اول شان شیعیان که بیشتر عراقی اند. شیعیان یعنی عراقیها، فکر نمیکنم دوستمان داشته باشند، چون بیش از آنکه بر مشترکات فرقه ای شان با ما تکیه کنند، از دو چیز ما در این زمانه متنفرند، اول اینکه ما را باعث و بانی اغتشاشات و ناآرامی هایشان بدانند شک به خود راه نمی دهند و دوم اینکه، ما در این چند ساله، کم تحقیرشان نکردیم، کافیست یکبار به صورت زائر عتبات، پای به عراق بگذارید و ببینید چگونه برای بار بری ساکهایمان، چندر غازی به شان میدهیم و هرچی از دهانمان درمیآید نثارشان میکنیم، پس امیدی به شان نیست حتی اگر از کینه جنگی که بین ما و آنها هشت سال بود و هر دو به یک نسبت از آن سهم برده ایم، بگذریم. دسنه دوم عربها که سنییانند، که دیگر نیاز به شرح ندارد که از امریکاییها و اسراییلیها اگر در گذرند از ما بعید است. رافضی و مجوس و گبر و هزار فحش مذهبی هنوز اشاره به ما دارد. بنابراین آبی از اینها هم گرم نمیشود. همه آرزویشان ان است که ایران غده ای نشود مثل اسرائیل برای شان. اقلا وقت خواهند داشت نفت و گاز مشترکشان با ما را بیشتر ببرند.

ترکها هم چندان امیدی بهشان نیست که در جنگ ما و امریکاییها ز هر طرف که شود کشته نفع ترکها است و تنها رقیبشان در آسیای میانه و خاورمیانه هرچه زبونتر و بیچاره تر بهتر.

روسها هم که بدشان نمیآید اگر خواستند این خوان را به قسمت برند سهمی داشته باشند. از هیچ چی بهتر است. بنظر می آید به اندازه کافی چاپیده باشدمان و حالا باید بروند سر اصل مطلب.

چینیها هم خیلی دورند از این جا و معامله خوبی خواهند کرد با امریکایی ها به فروختن ما. افغانها و پاکستانیها هم نفسی خواهند کشید که ما میشویم سپر بلایشان.

اروپاییها هم احتمالا ما را سربازان آتیلا می بینند و جنگ را، جنگی صلیبی که برای مسیحیان شیردل هورا میکشند نه برای ما حشیشیون.

امریکاییها هم فکر میکنند مشکل عراق و افغانستان و فلسطین و لبنان را با حل مسئله ایران حل خواهند کرد. پاسخی دندان شکن به تحقیرشان ناشی از اشغال سفارتخانه شان در بیست و اندی سال پیش هم برای تمکین افکار عمومی شان به اندازه کافی موثر خواهد بود.

تراژیکترین و تاریکترین قسمت داستان وقتی است که دوربینها به سراغ سرزمینی ویران شده از جنگ می آیند که همه شان باید زیر نویس بگذارند برای گزارشهایشان حتی یک تلویزیون هم حرفهای ما حالیش نمیشود. موجوداتی که هیچکس احساس نزدیکی باهاشان نمیکند نه دین، نه زبان، نه تاریخ، نه فرهنگ و نه هیچ چیز دیگر جز اینکه موجوداتی که روی دوپا را میروند که شاید آن موقع نتوانیم حتی اینکار را نیز بکنیم.

خدایا چقدر دشمن داری دوستات هم که مائیم یه مشت خل و چل و دیوانه دوددورو دودود

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢۳
تگ های این مطلب :ما و تگ های این مطلب :دیگران


دیدار

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است

بردار ز رخ پرده که مشتاق لقائیم

در آرزوی یقین و دیدار. ماه خدا. کاشکی صاحبخانه روی بنمایاند.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٢
تگ های این مطلب :دین


این به آن در

در اقدامی عجیب ساعات کار شرکتهای دولتی به ۵ ساعت در روز برای ماه مبارک رمضان تقلیل یافته است. ساعت کار از ۹ صبح تا ۱۴.

جدای از نتایج بررسیهای فنی، اجتماعی و اقتصادی و ... این تصمیم گیری، برخوردهای برخی با این موضوع هم نمایانگر گوشه ای از روحیات سازمانی ما ایرانیان است.

از جمله در صفا سیتی ما در سنوات ماضیه معمول بود که نیم ساعت زمان صرف غذا را بر رعایا بخشیده و می توانستیم بعد از ۸.۵ ساعت ماندن در اینجا، از گاوه پیاده شویم. ۵۱ درصد افسار گاوه دست دولت است اما خود را دولتی محسوب نمیکند که تفضیل این موضوع بماند برای بعدها. خوب وقتی حکم رییس هیت مدیره شرکتی را معاون وزیر امضا میکند نباید از قوانین هیات دولتش تبعیت کند؟

با مزه آنکه نمیگویند کار ما به گونه ای است که نمیتوانیم بر این منوال پیش رویم و مصر بر برنامه های خود باشند به همین خاطر آن ساعت ۹ دولت را به ساعت ۸ تا ۸.۵ تبدیل کردند و آن ساعت ۲ دولت و ساعت ۳.۵ قبلی خود را به ۳ بدل کردند. غرض فقط این است تیزی ول کنند و نعره ای بکشند به مانند آن قزوینی عبید. چون میترسند، قواعدشان را تغییر میدهند و چون میخواهند بترسانند، همه اش را اجرا نمیکنند.

وقتی سازمانی به حرف رییس جمهور مملکتش تمکین نمیکند توقع حرف شنوی از کارمندان آن سازمان خیلی خنده دار است.

خانها حرف سلطان را نمیخوانند.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٠
تگ های این مطلب :منطق و تگ های این مطلب :سازمان و تگ های این مطلب :سیاست


ساده بودن

هنوز ساده بودن فرد، یکی از بدترین توجیهات برای اشتباهات است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٩
تگ های این مطلب :اخلاق و تگ های این مطلب :قدم زدن


زندگی

سوار بر اتوبوسی شبرو، کلافه از بیخوابی و خستگی بسیار، که خوابیدن در آن و به صورت نشسته، اگر نه غیر ممکن که عذاب آور است و جابجا کردن بسیار خویش در گوشه ای تنگ و تمرین انواع حالات خواب که هیچ یک به نتیجه ای جز خستگی دست و پاها و گردن و کمر نمیرسد و دلت برای رسیدن و یافتن جایی که سر بر روی بالشی بر زمینی تخت و ثابت بگذاری،لک زده است و نماهای بیرون تمام تاریک و ترسناک و وهم آلود که نگاه به پدیده های نزدیک سرگیجه آور است و به دوردستها خیالبافانه نه میشود بیدار بود و نه خواب.

این عین زندگی نیست؟

هی آقای راننده ما پیاده میشیم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٧
تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :واگویه


دهشت

دهشت عظیمی است دانستن رازی که دیگران نباید بویی از آن ببرند.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱۱
تگ های این مطلب :خانواده و تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :واگویه


یاد

گاه دلت میگیرد که باید تصویر مردی، که اینک میتوانست فرزندانش، بردارزاده هایت باشند را، فقط در خیال بکشی.

تصویر جوانی که هرگز از عکسش پیرتر نمیشود.

پسرکی که هنوز میتوانست بسیار بیاموزد.

دلت را به در می آورد، خشونتی کور، که به خود اجازه ستاندن زندگی را میدهد.

پسرکی که همیشه ۵ سال ازت بزرگتر است.

زمانه بسیاری یادها را ازت می رباید اما صفات را نه. مهربانی،

کسی که میدانی دوستت داشت و کمکت میکرد و کسی که میتوانستی بهش اطمینان کنی.

عصاره یک برادر خوب.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٥
تگ های این مطلب :خانواده


...

سالها بود که چنین داستانی را نخوانده بودم. داستانی از انحطاط ویرانی سیاهی جنون و خیال. نقد خردکننده از تمدن، انگلستان، هند و دین.آمیختگی خیال و واقعیت آنچنان که گویی مرزی در میان نیست. داستان پیروزی انسان مسخ شده بر انسان مجنون که جز این دو گریزی برای انتخاب نیست. رویا میپردازم چون هستم یا چون هستم رویا می پردازم؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٤
تگ های این مطلب :رمان