حقیقت،زبان یا انتقام

آرام آرام می نشینم به تماشای سبدی که سام هروی برایم می آورد. سری دوم فیلمهایش را آورد و توصیه اش به دیدن Old boy
از آن فیلمهایی که هرگز نمیتوانی از یادشان ببری. نمادی از گریز ناپذیری انتخاب بین حقیقت و انتقام و البته تلخی و وحشت و دهشت حقیقت بدیلی ندارد حتی خونین ترین انتقامها. آنقدر داستان را راحت روایت میکند که هیچ لکنتی در آن نمیبنی حتی اگر گاهی از روی حوادثی بپری. روایت یک شرقی از یکی از کهن ترین مفاهیم غرب. والبته در کنار آن یکی از تصویری ترین روایتها از زبان سرخ و سرسبز بر باد رفته. یکی دیگرش آن سگ شدن اودیسو در برابر ووجین.
فیلم داستانی اودیسه وار دارد برای دست یافتن و انتقام کشیدن از مردی که ۱۵ سال در حبسش نگاه میدارد و هربلایی بخواهد بر سرش می آورد.
خشونتش بیش از حد تحمل آدمی است از زنده خواری هشت پا و کشیدن دندان با چکش میخ کش و بریدن زبانش. این یعنی سینما رمزگشایی

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۳٠
تگ های این مطلب :فیلم و تگ های این مطلب :قدم زدن


هوش

یکی از خطای بزرگ سیاستمداران، بر باد دادن امید مردم است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٦


فارس یا پارس

طی دو روز گذشته دهها پیامک و چندین ای میل آمده است که چه نشسته ای که گوگل نام خلیج فارس را تغییر داده است به خلیج عربی و باید یک میلیون امضا جمع شود تا گوگل را از کار زشتش منصرف نماییم. خوب البته وظیفه هر وطنپرستی شرکت در چنین جنگهای میهنی است و بلکه اوجب واجبات است و ما هم سرباز وطنیم. و البته که من ۲۳۷۳۴۳ تیر را به چشم گوگل زدم که خدا کورش کنه. منتهی نه که آدمهایی مثل ما یک کار که میکنند هزار منت سر بقیه میگذارند، پس میشود چندتا سوال داشته باشم.

آنهایی که ما اسمهای موردعلاقه شان را عوض کرده ایم، میتوانند به جایی مراجعه کنند تا حقشان را از ما بگیرند، یا نه غلط میکنند از این کارها بکنند.

یعنی عربها یک میلیون امضا جمع کردند تا خلیج فارس را به خلیج عربی بدل کرده اند؟

حالا این عدد سحر آمیز یک میلیون از کجا آمده است؟

مگر نه اینکه عربها این کار را براحتی کرده اند. نمیشه هر وقت ما هم مثل عربها شدیم، همین کار آنها را بکنیم؟

اگر هرچی قبلا در تاریخ و اسناد قدیمی بوده قبوله، چیزی وجود خواهد داشت که بشود آنرا متعلق اختصاصی کسی یا جایی یا چیزی دانست؟

میشه ما اسمهای عربی مان را هم به فارسی برگردانیم؟

خلیج فارس مال ماست یعنی چی؟

خلیج فارس را بگیرند مهمتره یا مولوی را؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٤
تگ های این مطلب :ما


احترام

از مغفولترین عادات پسندیده در میان ما ایرانیان امروزی، احترام گذاردن به یکدیگر است. نمیدانم چرا اینگونه است، اما رفتارهای زیر بی شک نشانگر فقدان این مهارت بزرگ زندگی با دیگران و حظ از زیستن، در رفتارهای ماست:
ترس از دیگران.
عدم رعایت قانون در شرایط نبود مکانیسمهای بازدارنده. فقط اگر پلیسی باشد رعایت قوانین رانندگی را الزامی میبینیم. بنظر میرسد رعایت قانون یکی از شاخصهای مهم رعایت حقوق دیگران و احترام به آنها باشد.
عدم رعایت فواصل مناسب ارتباط با دیگران. تقریبا هیچ حد و مرزی برای خویشتن نمی شناسیم وقتی قرار است با کسی صمیمتی بورزیم، همین است که رفاقتها به لودگی ها و سپس به دلخوریها بدل میشود.
عدم کنترل بر خویشتن در هنگام خشم و حتی شادیها. این دو وضعیت عموما بسترهای مناسبی برای تخریب همه حرمتها و فواصل میگردد. هر چه از ذهنمان میگذرد را به زبان می آوریم.
دادن نسبتهای ناروا به یکدیگر. همه بالادستی هایمان دزد و رانت خوار و همه پائین دستی هایمان تنبل و بی مسئولیت و از زیر کار در رو خوانده میشوند.هیچ ابایی هم نداریم که این باورهای دم دستی مان، را به هزار زبان و اشاره، به طرف منتقل نکنیم.
عدم قدردانی و قدرشناسی نسبت به یکدیگر. آنقدر به همدیگر بی احترامی روا داشته ایم که حتی در شرایط قابل تقدیر، قادر نیستیم خود را از زیر بار سنگینی خاطرات جسارتها و توهینهایی که به یکدیگر روا داشته ایم، رهایی بخشیم.
احترام را بدل به ترس یا توهین کرده ایم.
ما بی ادبیم؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٢
تگ های این مطلب :ما و تگ های این مطلب :ضعفها


یک تازه داماد

خداوند، روزی ما را هزار تکه کرده است و هر تکه آن را، در گوشه ای از این خاک پاک وطن، انداخته است. و ما هم برای جمع کردن آن (که اگر نکنیم ناشکری و کفران نعمت است)، ناگزیریم به همه نقاط این مملکت فخیمه سفر کنیم. همین است که هر هفته باید در گوشه ای از این سفره بزرگ باشی. دو سال پیش، که یک تکه گنده ای از این روزی، کنار یک کوره بسیار بلند افتاده بود، که در یکی از بلندترین نقاط فلات ایران، قرار داشت، مجبور شدیم غروبی سفری بدانجا کنیم و شبی را آنجا سپری نماییم.پیش از این، این روزی حلال را بابت حرف زدن به مان میدادند (که ارث پدر خواهی علم پدر آموز. کاین مال پدر خرج توان کرد به یک روز) در یک منبر امروزی و پشت میز. توی آن جلسات، یکی می آمد و میرفت که فقط کمی هوش لازم بود تا بفهمی که بسیار باهوش است و نکته سنج، دقیق، طناز (خیال بد نکنید، به معنی طنز پرداز) و از مهمتر مهربان. سر سفره (روزی نه بلکه نهار) تحلیلهایی نابی ارائه میکرد که فکر میکردم فقط من میتوانم آنها را ارائه کرده باشم. خلاصه اینکه حسابی جان میداد برای گپ زدنهای دوست داشتنی و توپی که هرگز از لذتش نمیتوانم بگذرم. اما آنجا همه انتظار داشتند فقط نفش یک مشاور کنترلی سفت و حراف و زبانباز و یکدنده را در مقابل یک پیمانکار مکانیکی سفت و حراف و زبانباز و یکدنده بازی کنم. بیشتر نقش یک چماق. القصه در آن غروب پیش گفته، بعد خوردن شام که راهی محل استراحت خلوت خود میشوی، این آقای متشخص را می بینی، که از تو برای شب نشستنی، دعوت به عمل می آورد و به مصداق لایرد الاحسان الالحمار، (اصولا" این حقیر سراپا تقصیر، تعارفی که دلنشین باشد را به هیچ وجه رد نمیکند و کلی گشته ام تا بتوانم برایش این دلیل نقلی محکم را پیدا کنم) آنرا چارچنگولی می پذیرم. اصولا آنجایی هم بیشتر خوش میگذرد، که بتوانم متکلم وحده باشم و آقای مهندس نیز با تیزهوشی هر چه تمامتر، نخواست تو ذوقمان بزند و نطقمان را کور کند، لذا نشست و تا نزدیکای صبح گوش داد. بعد از آن، خیلی زود شروع کردم به لذت بردن و حظ کردن، از یافتن آدمی که سرش به تنش می ارزد، و خیلی از افه های ترا کهنه کرده است و دور ریخته است و خونگرم است و کلی چیز میداند.
رفتیم و آمدیم و رفتیم.
اما حیف که یک روز گفت تصمیم دارد برود و خیلی زود هم رفت.
و حالا اون گوشه دنیا نشسته است و دارد حالش را می برد و هیچ یاد حریفان نمیکند. آنقدر کیفیت زندگی اش بالا رفته است، که خیال میکنم حالا وبلاگنویسی را، نماد بی کیفیتی زیست، میداند که هر شش ماه یکبار، یک پست یک خطی می نویسد. اگرچه مطالب اینجا را نخوانده تکذیب میکند، با اینحال گاه گداری، آقای تازه داماد سری بما میزند و ما نیز هم. هرچند عموما به هم چنگ ودندان نشان میدهیم و متلکهای نابی بار هم نیز میکنیم و خیالبافیها و ایده ها و باورهایمان را به چالشهای تندی میکشیم. اما این چیزی نیست که ذره ای از محبت ما را بخویشتن کم کند.
آقای ما خیلی مخلص شماییم. آمدی سری هم به ما بزن.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٠
تگ های این مطلب :دوست


کیه کیه

خدایا عاشقم عاشقترم کن

ز لیلی و ز مجنون بدترم کن

ز لیلی و ز مجنون بدتری نیست

به راه عاشقی خاکسترم کن

کاری سه نفره از پوران و سیما بینا و مسعودی. حالش رو ببرید انشاءا...

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٩
تگ های این مطلب :موسیقی


دایی افشا کن افشا کن

گاهی اتفاقی تلویزیون میبینم، چون یکی از چیزهایی که از آن میشود براحتی متنفر شد، همین تلویزیون است. خود تلویزیون نفرت انگیز است، بخاطر یکسویه بودنش، اما حرفهایی که در آن پخش میشود، از خود تلویزیون نفرت انگیزتر است. یکی اش مصاحبه تلفنی علی دایی با عادل فردوسی پور است که ۵ شنبه ۱۵ فروردین در برنامه نود پخش شد. شاهکار منطق اش آنجا بود، که آقای دایی، نقدهای روزنامه نگاران را بر نمیتابد، با این دلیل، که مگر من در کار شما دخالت میکنم، که مثلا چگونه برنامه نود را برگزار کنید، پس شما هم حق ندارید در کار من دخالت کنید. اینجا نقد کردن یعنی دخالت کردن و خوب دخالت کردن هم که ممنوع است.
خیلی زور میزنم که این تیپولوژی شریفی ها را ننویسم. یا این بلاهتها و گندگوییهای ورزشکاران و هنرمندان و کسانی که در این جامعه، چهره های رسانه ای هستند برای خودشان، که عموما شعورشان و خیلی چیزهای دیگرشان، از متوسط جامعه پائین تر است. یا از آدمهای کوچکی که بیهوده بزرگشان کرده ایم. اگر رفتید نانوایی و نانوا، نان سوخته تحویلتان داد، زر نزنید. مگر نانواها تو کارشما دخالت میکنند که شما تو کارشان دخالت میکنید.
کاشکی تلویزیون و همه آدمهای تلویزیونی با هم بمیرند که راحت شویم همه مان کمپلت.
حقیقتا ظرفیت تلویزیون نگاه کردن نداریم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٦
تگ های این مطلب :ما و تگ های این مطلب :قهرمانان و تگ های این مطلب :منطق


وقت گذارنی

برای سیگار جایی نیست، دخمه ای یافت میشود و چندنفری جمع میشویم. گفتگوهایی از همه نوع. چندتا هم جوانک هم هستند که گاه گپی هم میزنی. یکیشان فیلمباز است و کلکسیونی خوب دارد از فیلمها. قرار و مدارها گذارده میشود که برایم بعضی هایش را بزند. برای تعطیلات چندتایی دستم میرسد. اول از همه علی سنتوری.
فیلم هذیانهای یک ذهن مرتب است در زیر فشار سهمگین زشتیها. نشان از به گند کشیده شدن هم چیزمان از هنر و خانواده و سیاست و فرهنگ. زیر تیغ سانسور، مهرجویی همه غرغرهایش را یکجا میزند. تنها عیب فیلم آخرش هست خیلی هندی میشود. آدمها، پیر که میشوند، به جای عاقل شدن، خوش بین میشوند.
هیچ چیز تنهاتر از یک روستایی در یک شهر بزرگ نیست.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۸
تگ های این مطلب :فیلم


سال نو مبارک

بعضی چیزها هست که نمیتوانی نسبت بدانها بی اعتنا باشی.
بعضی چیزها هست که هم ازشان متنفری هم عاشقشان هستی.
بعضی چیزها هست که هنوز نمیدانی تکلیفت را با آنها چیست.
نوروز یکی از آن چیزها است.
هر وقت به نوروز میرسم، نمیدانم چه حسی را باید بدان تخصیص دهم.
گاه فکر میکنم عین عضو زایدی است که از زندگیمان آویزان است، روزگاری بکار می آمد، اما اکنون کاملا بی مصرف شده است.
گاه فکر میکنم هوشمندانه ترین راه، برای غلبه بر مفهوم مرگ، برای آدمیانی که زندگی شان از جایی شروع میشود و بعد در جایی به پایان میرسد، نو شدن سالانه است. هر سالی که به آخر می رسد، تو میتوانی دوباره از نو آغاز کنی، هر چیزی هم که زیاد تکرار شد، قابل تحمل نیز میشود.
گاه می اندیشم، برای آدمیانی که زندگی شان ربطی به فصول ندارد و بیشتر ماهیانه است، نوروز، آغاز سال نو، ناگهان از راه میرسد و خیلی زود نیز چون گل کاغذی در باران تلف میشود و میرود. نوروز یعنی ۱۴ روز تعطیلی و تلویزیون و آجیل و مسافرت همین و بس. خیلی ها مان هم طاقت هیچ یک اینها را نیز نداریم.
ولگردی های ماشینی، تهران و قزوین رشت انزلی اردبیل شیخ صفی شورابیل نمین فندقلو حیران آستارا تا الان. تا بعدش چه شود و چه ببینیم.
میخواستم کمی غر بزنم، از جوییهایی که اگر داخلشان بیافتی، معلوم نیست چگونه میتوانی در آیی. از آن نسبنامه گند شیخ صفی، از آن بی نام بودن خیابانها، و آن نابلدی مردم شهری نسبت به شهرشان، و آن ترکی حرف زدن با همه، یعنی اینکه مهم نیست تو میفهمی یا نه، مهم این است که من هستم چون حرف میزنم. بعد می بینم که من هنوز تکلیفم با عید روشن نشده است و آن غرها را نمیزنم. چون حسم مانند حسی کسی است که چنین طرحی از نوروز میکشد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٥
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :بهاریه