کشف

بزرگترین دستاورد مردان بزرگ اندیشه، نشان دادن بیحاصلی و عقیم بودن، تلاشهایی بود که همگان بارها انجامش داده بودند. راههایی که وقت و نیرویی بسیار از آدمیان گرفته بودند.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٩
تگ های این مطلب :قدم زدن


نوشتن

نوشتن نه برای بیاد آوردن، که در بسیاری از مواقع، روشی برای از یاد بردن است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۸
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :روزمره ها


چرا و چگونه میتوان چیزهای نفرت انگیز را دوست داشت؟

اول از همه اینکه احتمالا برای اینکار، نیازمند داشتن حافظه ای ضعیف و در کنارش قوه ی تخیلی قوی باشیم.

١. بپذیریم که حتی چیزهای نفرت انگیز نیز، نه از یک جز، بلکه از اجزایی تشکیل شده باشند. و ممکن است صفت نفرت انگیز فقط ممیزه یک جزء باشد، بد نیست بدنبال صفات مناسبتر در اجزای دیگر شی باشیم.

٢.بپذیریم که چیزهایی که دوستشان داریم نیز اجزای نفرت انگیز دارند و بنابراین میشد ازشان متنفر باشیم اما نیستیم.

٣. همانگونه که، عادت، همه اشیای دوست داشتنی را نفرت انگیز می سازد، قادر خواهد بود نفرت انگیزها را نیز قابل تحمل سازد.

٣. بسیاری از مواقع، ارزش زندگی، وقت، توان، ذهن و حسی که برای نفرت از چیزی صرف میکنیم، بسیار گرانبهاتر از شی مورد تنفر است.

۴. وقتی از چیزی تنفر داریم یعنی اینکه پذیرفته ایم که آن چیز از ما قوی تر است. حال آنکه چیزهای نفرت انگیز کمی هستند که از ما قویتر باشند.

۵. ما اشیا را با صفاتیکه بهشان نسبت میدهیم، فهم میکنیم. کافیست سعی کنیم اشیا را بدون صفاتشان درک کنیم.

۶. بسیاری از مواقع زحمت دادن صفات به اشیا را، دیگران کشیده اند. اگر بند قبلی را نمیتوانیم اجرا کنیم حداقل سعی کنیم صفات خود ساخته شخصی مان را به اشیا بدهیم.

٧. چیزهایی که امروز از آنها متنفریم، ممکن است روزگاری، قبلترها  یا بعدترها، محبوب خودمان یا دیگران بوده باشد. بد نیست به افکار خودمان و دیگران نیز احترام بگذاریم.

٨. دوست داشتن چیزهای دوست داشتنی، نیاز به هیچ چیز جز غریزه ندارد، حال آنکه برای دوست داشتن چیزهای نفرت انگیز،  روحی لطیف، ذهنی نقاد، قلبی بزرگ و همانگونه که در بالا اشاره شد قوه تخیلی عظیم است. دوست دارید شما را انسانی فقط دارای غریزه بدانند یا انسانی لطیف، باهوش، مهربان و هنرمند. تصمیم با خودتان است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۸
تگ های این مطلب :قدم زدن و تگ های این مطلب :اخلاق


یک انسان دوست داشتنی

سرم آنقدر شلوغ و افکارم چنان درهم و برهم است که مدتهاست نتوانستم به ای میلها جوابی دهم. این متن عذر خواهی از همه آن دوسنانی است که جوابهایم را دیر به دیر میگیرند و مخصوصا برای یکی که خیلی عزیز است.

سالها قبل، که هرجایی که کار میکردم، بعد از مدتی، بخاطر عنصر نامطلوب بودن و ناسازگار بودن، از کار بیرونم میکردند جوری که در عرض شش سال ده تا کار عوض میکنم گذرم به این صفاسیتی مشاوره افتاد. یکی از اولین خواسته های رییس بخش که ابایی از گفتنش نداشت، پنبه زدن از کسی است که سالها اینجا مشغول به کار بود. قرار بود بشوم کارشناس برق و با تنگ کردن جایش عرصه را سخت بگیرم بر او. کاری نفرت انگیز که به مدد یکی از دوستان نازنینم رخ نداد و لو رفت که تخصص اصلی ام اتوماسیون است و نه برق. همین میشود که مدیر بخش بعد از مدتی به صرافت افتاد که دو نفر را بیاورد تا از شر این دوتا خلاص شود.

و ما شد یم رفیق صمیمی و همکار. دیگر همه کارها می بایست یک جورهایی از سر گردنه ما میگذشت و هر چقدر این دوست ما، مهربان و با گذشت و افتاده بود، نقش آدم رذله به عهده من بود. عکاسی مان دیگر حسابی گرفته بود و برای خودمان دار و دسته ای راه انداخته بودیم و سر در هر کاری و بینی در هر سوراخی میکردیم. جوری شده بود که حضور دو نفرمان در کار و ماموریتها، سبب کهیر زدن خیلی ها شده بود.

تمام این سالها بی هیچ مشکلی چه در زمینه کاری و چه مالی باهم کنار آمده بودیم و جلو میرفتیم. هر چقدر حق او را میخوردند وظیفه درآوردن از حلقوم دیگران، کار اختصاصیم شده بود.

انسانی کار بلد و آشنا بکار. هم یک مشاور خوب هم یک مجری دست به آچار و هم آشنا به همه زیر و بم های کار های اجرایی. اینکه یک تنه قادر بود همه گندهایی که دست جمعی میزدند را جمع و جور کند. قانع، خندان و خوش برخورد. دارای همه آن چیزهایی در رفتار و منش و چهره، برای آنکه دیگران و غریبه ها بی هیچ دلیلی بهت اعتماد کنند و هرگز هم اشتباه نکنند. هرچند سهمی از این همه کیکهایی که اینجا میآورند نداشت اما حرص و غمی هم نداشت. جزو معدود آدمهایی که نان بازویش را میخورد نه جای دیگرش را. تقریبا هر مشکل سخت افزاری و نرم افزاری دیگران بدستش حل میشد.

بالاترین شانس زندگش اش این بود که یکی که داشت فرم قرعه کشی گرین کارت پر میکرد از او میخواهد که او نیز پر کند. و اقبال بزرگش اینکه بهار سال گذشته نتیجه اعلام شد و اسم او نیز جزو لیست بود و آخر زمستان سال گذشته پرت شد به تگزاس امریکا. حالا آنجا با اهل و عیال نشسته است و برایمان عکس و پیغام میفرستد و ما نیز برایش حسرت. آنقدر عزیز است که تقریبا روزی نیست که حرف و حدیثی از او نباشد. یادگارها خوبی که نشان میدهند آدمها نان قلبشان را بخورند بهتر است.

هوشنگ خان همیشه سالم و خوش باشی.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٦
تگ های این مطلب :دوست


حکیم امروزی

·     کمی بذله گو

·     کمی متلک گو

·     کمی وبلاگنویس

·     کمی سفر کرده

·     کمی کم حوصله

·     کمی گیج

·     کمی بی دست و پا

·     کمی هم دست و پا جلفتی

·     کمی همه کاره

·     کمی آداب ندان

·     کمی شلخته

·     کمی خندان

·     کمی گریان

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٥
تگ های این مطلب :زندگی


ماموریت

او: شام برویم بیرون یا به نان و هندوانه ای میسازی و میخواهی چیزی نخوریم؟

من: برو بابا مگه به اسیری آوردیمان ماموریت. همان اولی قبول

او: میوه هایی برای تماشای قوتبال بگیریم یا فقط تخمه کفایت میکنه یا میخواهی هیچی نخوریم؟

من: برو بابا مگه به اسیری آوردیمان ماموریت. همان اولی قبول

او: ماشین بگیرم بری بگردی یا خودت میری یا میایی بریم جلسه.؟

باید خیلی آدم پستی باشم که همش بخواهم گزینه های اول را انتخاب کنم بنابراین بمنظور احتراز از عذاب وجدان گزینه سوم را قبول میکنم. همینه که بلاهای دیگری سرم میآید.

او: میخواهی با آجانس بریم یا کرایه یا پیاده؟

من:...

او: ...

من:...

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٤
تگ های این مطلب :سازمان


گلشیری 1

برای کاری میروم وین. و مگر میشود آنجا رفت و حامد دعوتت کند و نروی. بعد سالها می نشینی به گفتگو کردن در باره همه آن چیزهایی که دوستشان داری. یادم باشد به وقتی دیگر از حسم در باره گروه چای داغ و بچه های نازنین گروهش چیزی بنویسم. (قهوه چی یک لیوان بهمان بدهکاره).

با حامد و مریم در باره یکی از چیزهایی که حرف میزنیم، گلشیری است. بعضی چیزها را نباید زود خواند. و بدشانسی من اینکه ادبیات قدیم و جدی فارسی را پیشترها، پیش از تاریخ و فلسفه خواندم. همان شد که برایم جذابیتی نداشت. نقد اساسی ام به ادبیات جدید و نسل نویسدگانش اینکه روایتگر سوالات اساسی زیستن آدمی نبودند. اینکه مفهوم تعهد چنان دست و پاگیرشان بود که فقط در سطح شعار حزبی میمانند. همین را به آنها میگویم. اما میبینم چنین نگاهی دیگر چندان اقناع کننده و موجه نیست و با خود قرار میگذارم به خواندن دوباره گلشیری.

سالها پیش نمیدانم از فرایبورگ یا جایی شبیه به آن مجموعه آثار گلشیری را میخرم. اینکه بسیاری از آثارش را اینجا نتوانستم بیابم.

کارهای اول مانند نمازخانه کوچک من و حدیث ماهیگیر و دیو بیش از هر چیز نشان از تاثیر کارهای تحقیقی اش در باره ادبیات فولکلور دارد.

دراین میان بره گمشده راعی دوست داشتنی تر است و دل نشین تر. هرچند نمیتوان آنرا را به لایه هایی عمیقتر از دغدغه هایی در باره خانواده تقلیل داد و مبارزه. نگاهش به همسانی آنچه بر سر سروهای کاشمر و فریومد آمد و آنچه بر ما ایرانیان میآید نیز حس آشنایی را القا میکند.

فرمهای قصه ها البته زیباست.اینکه بیشتر قصه ها فلاش بک است،  نوعی واکاوی درون خویشتن و بازخوانی رخدادهایی که در گذشته اند و جستحو برای فهمشان.

در این میان کریستین و کید از همه نچسبتر است. شاید برمیگردد به زمان خواندنش. قرار است از شیراز برگردم اما تاخیری ١٠ ساعته زمان خوبی است برای خواندن. هیچ یک از آدمهای قصه قابل فهم نیستند. شاید گلشیری داشته تازه زبان یاد میگرفته و دوست داشته است به قالب کتابی درش آورد. بنظرم وجه اشتراکات کریستین و کید با بره گمشده راعی به اندازه کافی وزنه را به نفع این آخری سنگیتر میکند که دیگر خلق آن اولی را بی وجه سازد. در این میان شکل قصه که راویان دارند یک واقعه را شرح میدهند هریک از منظر خویش، کاری نو باشد. اما البته بسیار ناپخته. احتمالا پیش فرض معرفتی چنین شکلی از داستان نویسی، باور به نوعی نسبی گرایی فهم و حتی اخلاق باشد. اینکه هر کسی مواضعی صریح و روشن دارد در باره خود و آدمهای دیگر و وقایع، مبتنی بر داده هایی نه بوضوح این نتایجی که برای ارزیابی هایی که ارائه میدهد، دلیل موجهی است که نویسنده بخواهد روایت داستان را بین راویان مختلف تقسیم کند تا بتواند خواننده را از سیطره اقتدار نویسنده رها سازد. با این روش میتوان تمام وجوه پیدا و پنهان قصه و آدمهایش را واکاوید. به زعم من گلشیری در کریستسن و کید برای رسیدن به این شکل ناموفق است و فوری بیاد می آورم که شاهکار چنین فرمی از قصه نویسی، کاری است که شهریار مندنی پور در دل دلدادگی انجام داده است.

اینکار ادامه خواهد داشت...

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۳
تگ های این مطلب :کتاب


خیانت به خویشتن

اگر جامعه هیچ نوع مهندسی کلان اجتماعی را بر نمی تابد، چرا بشر از مهندسی کلان در طبیعت دست بر نمیدارد؟

درک ساده ما از طبیعیت و و تبدیل آن به ماشینی با یک ورودی و خروجی،سبب شده است که دهها سال است، آنرا انگولک و بخیال خود مدیریت کنیم و برایش برنامه های کلان بریزیم، و بعد ببینیم گند کارهای مان از جای دیگر بیرون زده است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٩
تگ های این مطلب :قدم زدن و تگ های این مطلب :طبیعت


وین

آن گوهر دست نیافتنی جستجوهای آدمی، حقیقت نیست سازگاری است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٩
تگ های این مطلب :قدم زدن


جهان ستیزی

میدانم خیلی ها با تلویزیون و با مناسبتها و با خیلی چیزها که روایتهای رسمی دارند شده اند جن و بسم ا...

اما در این میانه گاهی برخی چیزها مهمتر از آنند که در میانه دعوایی تلف شوند.

یکی از این چیزها سالگرد آزاد سازی خرمشهر است. کل داستان چیز عجیبی است. اما سویه جهت گیری جهانیان و رسانه ها در باره اش مهمتر از هر چیز دیگری است. اینکه سرزمینی توسط دولتی اشغال میشود شهرها ویران میشوند و حتی نامشان تغییر میکند یعنی اینکه رسما اشغال شده اند عده ای در خانه باید بجنگند و عده ای در سرزمین دیگر. اما در دنیا آب از آب تکان نمیخورد اما برای دستمالی در اینجا قیصیریه را به آتش میکشند.

میدانم خیلی از صفات منتهی به ستیز همه را می رماند. اما گاهی فکر میکنم در میان ما اگر جهان ستیزی پا بگیرد چندان عجیب نباشد. دهها سال است که هزاران تحقیر را به انحا گوناگونی نسبت به ما روا میدارند بی آنکه کاری کرده باشیم یا بتوانیم کاری بکنیم. همین است که یکی از مفاهیم انتظار میشود اینکه صبر کنیم و در روز واقعه بلایی سر بقیه دیگران بیاوریم که حسابمان را با دیگران تسویه کرده باشیم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٤
تگ های این مطلب :ما و تگ های این مطلب :دیگران


کابوس

بداقبالترین وبلاگها، آنهایی هستند که خواننده اش را به تفکر فرا بخواند. هر چه عمیقتر. میزان رم کردن دیگران بیشتر.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱