طعم انگور سیاه

نمیدانم از نابلدی من است یا خوش اقبالی وبلاگهای بلاگ اسپات، که نمیتوانم در کامنت دانشان چیزی بنویسم. یکی از این وبلاگ تحریک کننده فکر کردن و نوشتن، وبلاگ دوست قدیمی ام، آقای کوروش علیانی است. در آخرین پستش خواسته است اگر خیلی بلدی که آنچه می اندیشی را به بیان در آوری بنشین و طعم انگور سیاه یا بوی کندر را بنویس.

خوب من میگم طعم انگور سیاه مثل طعم انگور سیاه است و خودم هم میدانم دارم به چیزی اشاره میکنم. زبان شاید یکی از کارکردهایش اشاره به آن چیزی است که در ذهن من است. شاید دیگری بدرستی متوجه منظور من نشود اما این که فقط محدود به چنین چیزهایی نیست. مگر وقتی میگویم سیاه یا انگور، شنونده و یا خواننده من میتواند درست همان چیزی را در ذهن خود باسازی کند، که در ذهن من است؟. هرچقدر فاصله آنجا هست اینجا هم هست. شاید به این دلیل ساده که مگر ما بدون زبان قادر به اندیشیدن هستیم؟. همان ابهام که بین بیرون و تصویر ساخته شده در ذهن من است، بین طعم انگور سیاه من و دیگری نیز هست.  این وسط دو شق داریم یا هر دو ابهام را انکار کنیم یا هر دو بپذیریم. نمیشود ابهام را اندازه گرفت. در خصوص بوی کندر هم، به اطلاع میرساند ما توی دهاتمان کندر نداشتیم، که بویش را بدانم چگونه است، پس نمیتوانم بویش را بنویسم.

این بود جواب من به سوال ایشان.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٩
تگ های این مطلب :قدم زدن


نا اهل

همه قبیله من عالمان دین بودند              مرا معلم عشق تو  شاعری آموخت

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٩
تگ های این مطلب :موسیقی


مشت زنی

گاه گاهی نوشتن، پوشاندن صورتمان با دست است، وقتی همه بسویت مشت پرت میکنند و گاهی مشتی است که حواله صورت دیگران میکنیم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٦
تگ های این مطلب :قدم زدن


زیستن

آدمی اگر زنده است به داشتن ایده و روش زیستن اختصاصی خویش است و ماندگاری اش، نیز  به ماندگاری ایده های و روشهایش.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۳
تگ های این مطلب :قدم زدن


رامین نفوذی

گاهی، بخشی از زندگی مان، گم میشود. از یادشان می بریم و یا خیلی کم بسراغشان میرویم. زمانی که همه نشانه هایش را از دست داده ای. تا اینکه ناگهان یکی از نشانه ها پیدا میشود و گویی همه چیز یادت می آید. همه لذتها و کامیابی ها و حسرتهایش. همه خیالبافیها همه پیشگویی همه قرار و مدارها. انگاری چراغی روشن میشود به تاریکی های درونت.

آن روزگار، زمانه ای است بین پایان تحصیل و شروع بکار. روزگاری که کانونش یک خانه دانشجویی بود. اطاقی در طبقه سوم ساختمانی، که تنها نکته مهم آدرسش این بود، که نزدیک دانشگاه است. دو نفر بیرون میروند، علی و عادل، و دو نفر میآیند جایشان. ایمان و رامین. و من هم که یکجا نشینی نمیدانم. آنجایم. کلاس درس فاکسپورو. پیاده روی های طولانی سه نفره. رامین همان روزهاست که آدرس دفتری را میدهد که تاره در دانشگاه راه افتاده است و و وسوسه ام میکند برای آمدن بدانجا. و من خجالتی به همراهش میروم. درحد چهار پنج نفر و یک استاد.

روزه داری ها و افطاری و سحر. اسب بیچاره و زحمتکشی که گرفتار دو تا میمون شده است. یک میمون خوب و یک میمون پست. یک اطاق سرشار از همه چیز. بیداری و خواب و دوستانه ها و ساعت ها و ساعتها گپ و گفتگو  و خواندن و حرف و حرف. سرگرمی مشترکمان کتاب خریدن با جیب خالی. و گیر میمون خوبه به اسبه که چرا تاریخ میزنی روی کتابت. روزگاری که میتوانی بی ترس از چیزی و کسی کتابی بخری. قرار و مدار بستن اینکه در آینده ای که اکنون است، اگر بهم سر بزنیم کتاب برای هم بخریم، که در این آینده رسیده، کتاب خریدن جرم است.

آدمهای بسیار می آیند و میروند و هستند. اول کسی که گوشهایش دراز میشود آقا اسبه است. و امان از زبان تلخ. هرچند شتره دم در خانه آن بقیه هم میخوابد. بعد ناگهان همه چیز از هم می پاشد و هر یک بسمتی میروند و بیخبر از هم و دیگران.

یکی از شانسهای زندگی ام این است که معمولا دوستانم از من بهترند.

سالها میگذرد و حالا برای کاری رامین را پیدا میکنی. آن نشانه اوست. چطوری رامین. خوبی؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٠
تگ های این مطلب :دوست


هزارمنزل

جایی در این سرزمین که محل تلاقی زمین و آسمان است . جایی آنقدر بلند، که حتی ابرها نیز دستشان بدانجا نمیرسد و بارانی نمی بارانند. جایی که زیر یک بال اش، جنگلی انبوه است و زیر بال دیگرش کوهستان. جایی که دوست داری روی ابرهای پرپشتش بپری و همچون گهواره ای نرم و راحت، خود را یله کنی بر سفیدی اش.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٤
تگ های این مطلب :خانه


ساده گی

سادگی، جزو سجایا اخلاقی نیست، نشاندهنده عدم موفقیت در ارتباط با دیگران و یا کمبود عقل است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢
تگ های این مطلب :اخلاق و تگ های این مطلب :زندگی