سوزاندن

اینهمه وقت و زمانی که در درون سازمانها تلف شد، اگر در جاهای دیگری صرف میشد، الان دنیا بسیار زیباتر از آن چیزی میشد که هست. سازمانها بدترین مصرف کنندگان منابع اند.

بهشت سرزمین بی سازمان است.

این جزو معدود قواعد بی مرز است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٧
تگ های این مطلب :سازمان


نوادر

بدترین آدمها به کمی بهترین آنها هستند

"اگر روزی مسابقه بدی برپا شود گروهی بسیار کوچک رتبه اول را حائز خواهند شد"

ص ۴٩٢ - رساله فیدون - دوره آثار افلاطون

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٥
تگ های این مطلب :قدم زدن


انار

نقل است که در درون هر اناری کلید خانه ای در بهشت قرار دارد

همین است که توصیه میشود موقع خوردن انار هیچ دانه ای را دور نریزید.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٤
تگ های این مطلب :روزمره ها


به سبک ما

مشخصات مدیران ایرانی (البته تعدادشان خوشبختانه بسیار کم است و من اصلا هیچکدامشان را ندیده ام):

  • بیشترین درآمد سازمان به آنها تعلق دارد.
  • محلل های فوق العاده ای هستند (محلل یعنی تحلیل گر).
  • تقریبا هیچیک از تخصصهایی را که مدیریت میکنند، ندارند.
  • مهمترین، سختترین و البته تنها مسئولیت شان، یافتن فرد یا افرادی است که اشتباهات خود و سازمان را بگردنشان بیاندازند.
  • اگر مدیریت را از آنها بگیرید از غصه و گرسنگی توامان تلف می شوند.
  • اگر سرکوچه بگذاریدشان، کسی برشان نمیدارد.
  • سرآمد همه مکارم اخلاقند.
  • جز خداوند آنهم در روز رستاخیز  که هیچکس نمیداند کی فرا میرسد،به هیچ کس دیگر جوابگو نیستند.
  • هرگز هیچ تجریه ای کسب نمیکنند حتی اگر هزار سال درجایی باشند.
  • از خلقت گوش به عنوان یکی از اعضای بیش از حد زاید بدن، در عجبند.
  • تصور شان از خویشتن، موجودی است زاید در اطراف دهان.
  • بزرگترین شهوتشان حرف زدن است.
  • هرگز بازنشسته نمیشوند و یکراست از سرکار به قبرستان میروند.
  • مدیریت برایشان شغل انبیا است. چوپانی.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٢
تگ های این مطلب :سازمان


جزئیات

در ارزیابی قواعد و تئوری علوم انسانی، جزئیات همان نقشی را دارد که تجربه در ارزیابی قواعد و تئوریهای علمی دارا میباشد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٠
تگ های این مطلب :قدم زدن


دوستان و دشمنان سیاسی

شنیده ها حکایت از تعطیلی بازارهای اصفهان و تهران در اعتراض به اجرای قانون مالیات بر ارزش افزوده دارد. رخدادی که در طی سی ساله اتقلاب اگر نه بیسابقه، بی شک کم سابقه است. بنظر میرسد دست پنهان بازار در حال غلبه بر دست پیدای بازار است. بازار یکی از ارکان همیشگی نظام قلمداد میشد اما اینک بازی دارد وارد مراحل جدیدی میشود هرچند ابن بار، بازار، نه مردم  نه روشنفکران دینی و نه حتی روحانیون را در کنار و پشت خویش نمی بیند و باید یک تنه از پس این مشکل برآید. حتی تعلیق قانون مزبور بمدت دوماه ممکن است چندان کارساز نباشد.

بازار سنتی ایران، رقبای و سدهای بسیاری از پیش پایش برداشت اما بنظر میرسد این یکی چیزی دیگری باشد. هرچند با توجه به اجرای قانون و قاعده ای که تقریبا هیچ یک از زیر ساختهایش هنوز فراهم نشده است این جنگ تا مدتها بدرازا بیانجامد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۸
تگ های این مطلب :جامعه


کپی رایت

عضو گروه دوستان رادیو گلهای گوگل ام

جایی که محل مناسبی برای شنیدن و حتی دانلود نمودن آهنگهای مجموعه های گلهای تازه، گلهای رنگارنگ، یک شاخه گل، برگ سبز، موسیقی ایرانی و تکنوازان است. با کیفیتهای نسبتا خوب که توسط تعداد معدودی از اعضا برای دیگران به اشتراک گذارده میشد. افرادی که از پس نوشته هایشان میتوان مهربانی و پیگیری درخواستها و وزانت کلامشان را دید. همین است که وقتی یکی، آنها را متهم به عدم رعایت حق کپی رایت می نماید، دست از اینکار میشویند و آن را ادامه نمیدهند. آنچه که مدعی شده است این است وقتی خوانندگان این آثار زنده هستند به اشتراک گذاردن این آثار عملی غیراخلاقی محسوب میشود و باید حقوق خوانندگان آثار رعایت گردد. در این میان تصور میکنم سوالات بسیاری است که میتواند حکم پیش گفته را به چالشی جدی بکشاند برخی از این سوالات اینگونه اند:

  1. آیا حقوق مادی یک اثر موسیقی فقط متعلق به خواننده است؟ حقوق نوازندگان، شعرا، صدابرادران، اعضای ارکسترها، تهیه کنندگان و بقیه عوامل کجا است؟
  2. آثاری که بدانها اشاره شده است تماما توسط سازمان رادیو و تلویزیون ملی ایران ( اسم آنموقع سازمان شاید چیزی دیگری بوده باشد) تهیه شده اند و هیچ یک متعلق به یک شرکت خصوصی نیست. آیا حقوق مادی این آثار متعلق به رادیو و تلویزیون ملی ایران نیست؟
  3. اگر حتی شرکتهای خصوصی این آثار را عرصه کرده باشند اما اکنون وجود نداشته باشند، حقوق مادی مربوطه را باید متعلق به چه کسی دانست؟
  4. عموم دست اندرکاران این آثار کارمندان ثابت و یا موقت رادیو و تلویزیون ملی ایران بوده اند که احتمالا با دریافت حقوق و یا مبالغی در تهیه این آثار شرکت جسته اند. آیا این بدان معنا نیست که عوامل مزبور دیگر حقی در خصوص این اثار نداشته باشند و کلیه حقوق خود را به سازمان رادیو و تلویزیون ملی ایران واگذار کرده باشند؟
  5. آیا آثار تولید شده توسط  سازمانی که از طریق مالیات و هزینه های عمومی ارتزاق می نماید نمیتواند متعلق به همه ملت ایران باشد؟ بخصوص که تمام این برنامه ها در زمان خود بصورت رایگان پخش میشده اند و هرکسی فقط با داشتن رادیویی میتوانست آنها را گوش کند و حتی ضبط نماید؟
  6. کسانی که این آثار را مجددا بفروش میرساندند جز هزینه های بازتولید این آثار حق دیگری را پرداخت مینمودند؟

با توجه به این سوالات، از نظر من به اشتراک گذاردن این آثار، نه تنها عملی غیراخلاقی محسوب نمیشود بلکه از منظری، که در زیر می آید، میتواند بشدت اثرگذار و حتی اخلاقی باشد.

شاید گزاف نباشد که بزرگترین یا شاید یکی از بزرگترین دستاوردهای فرهنگ و تمدن ایران در طول تاریخ، ادبیات فارسی باشد که شاخصترین مولفه آن، همانا شعر فارسی است. شعر فارسی گنجینه ای از حکمت، فلسفه، معرفت، تاریخ اجتماعی، عرفان، جهان زیست ایرانی و عناصری از این دست است. بدیهی است که در زمانه حاضر، برخی به این نتیجه برسند که این گنجینه مدتهاست که کاویده نمیشود و دارد در گذر زمان، رنگ گهنگی و فراموشی بخود میگیرد. همان عده، ممکن است معتقد باشند که حتی در این زمانه، هنوز میتوان گوهرهایی ناب، از این گنجینه بدر آورد که قیمتی گزاف، حتی در این زندگی و یا بازار امروزی داشته باشد.

موسیقی ایرانی که در آثار پیش گفته وجود دارد، یکی از زیباترین و دلنشین ترین وسیله، برای کاویدن و رسیدن به این گنجینه است. پس آنانکه این بستر و راه را باز می کنند و بازسازی اش میکنند، کاری بزرگ انجام میدهند و عملشان نه تنها در خور بازخواست و طعنه نیست بلکه سزاوار قدردانی و سپاسگزاری فراوانند. شخصا از تک تک این دوستان سپاسگزارم و بسیار خوشحال میشوم که در تصمیم شان برای قطع ارائه این آثار تجدید نظر نمایند.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٧
تگ های این مطلب :موسیقی


کلاهی برای همه

در ستیز غرب و شرق

سنت و تجدد

زن و مرد

دختر و پسر

پیر و جوان

شمال و جنوب

همه جنس چینی میخرند.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٢
تگ های این مطلب :قدم زدن


کیفیت و کمیت

در سنبلش آویختم از روی نیاز

گفتم من سودا زده را کار بساز

گفتا که لبم بگیر و زلفم بگذار

در عیش خوش آویز نه در عمر دراز

رباعی منتسب به حافظ

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٩
تگ های این مطلب :شعر


بلا

هوشمندی آدمها بپای سازمان توشته میشود،

گندکاری سیستم بپای آدمها نوشته میشود،

قربانی کردن دیگران جای جستجوی ضعف سیستم را میگیرد،

قواعد یک بام و دو هوا بسیار بکار گرفته میشود،

همه برای سازمان و سازمان برای یکی میشود،

قضاوت کردن دیگران جای نقد فرآیند می نشیند،

پلیدیهای آدمی بیشتر بکار ماندنشان می آید تا قابلیتهایشان،

بی صفتی و بی اصولی کارآمدتر از حرفه ای بودن میشود،

چاپلوسها قابل تحملتر از منتقدین میشوند،

ترس بجای احترام می نشیند،

ویران کردن بجای تغییر می نشیند،

آدمها شکل اجزای ماشین را پیدا میکنند،

بد بودن راحتتر از خوب بودن میشود،

صورتک جای چهره را میگیرد،

وقتی آن که حق و صلاحیتش نیست بر جایی بنشیند که نشسته است یا وقتی مغولها به سرزمین ایرانستان هجوم می آورند.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٧
تگ های این مطلب :سازمان


سنت نامجو

نوبهاری

دخانی

شیوه نوشین لبان

ای یار یارم

مست و خراب

هیچ

دلا دیدی

بگو بگو

همراه شو رفیق

ساربان

مرغ سخندان

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٦
تگ های این مطلب :موسیقی


تاریخ دفتر

سه شنبه ٢ مهر برای افطاری میروم دانشگاه شریف. مهمان دفتر فرهنگی شریف. به عنوان قدیمی دفتر. میروم. عقبه انگار بسیار داشته است دفتر. از آن جمع بزرگ، قیافه های کمی هستند که آشنایند و ار آن کمتر، کسانی که بنام می شناسمشان. کوروش و حسین و خمسه و خیمه دوز. انگار فقط من و خمسه که داریم در رشته مان کار میکنیم که بقیه هریک رفتند دنبال دلشان و علائقشان. دیدن دکتر باستانی نیز برای خود لذتی دارد. اول کمی گپ و گفتگوی همراه با صرف شام و بعد نشستن بدور میزی برای گرفتن عکسی بیادگار.

جوانترها احتراممان میکنند که می نشاننمان بالا و بعد حلقه ای بزرگ که بالایش پیرمردها می نشینند، ما که دندان هایمان افتاده است و لقوه داریم را مورد سوال محترمانه و دوستانه ای قرار دادن. که کمی از قدیما بگوییم یا چیزی شبیه به این، چرا که در جواب سوالشان، هریک چیزی میگوییم. چیزی از جنس روایت هریک از ما از دفتر. چیزی شبیه گفتن تاریخ شفاهی تطور دفتر. هنوز دارم به سوالشان می اندیشم. چرا دفتر را انتخاب میکنیم و چرا دفتر همچنان تاثیرش را بر ما دارد و یا چه چیزی بود که از یادمان نمیرود یا شاید تاثیر دفتر بر هریک از ما.

و این روایت شخصی من است. مثل هر پدیده دیگری، سیر تطور شخصی ام که بخشی از آن در دفتر فرهنگی شریف گذشته است را ذیل سه سرفصل تقسیم میکنم. انگیزه ها، روشها و نتایج

١. انگیزه ها

  • رهایی از نا آرامی و تشویش
  • مرتب کردن بهم ریختگی ذهنی
  • جنگیدن، ذست به یقه شدن با همه
  • مخ زدن،شهوت سخنوری و غلبه بر دیگران
  • شکست کوروش علیانی (خوشحالم که در این عرصه هیچ موفقیتی کسب نکردم و حاصلش شد داشتن یک دوست خیلی خوب)
  • بعد تبدیل شدند یه اینکه مبادا سرم کلاه برود در گفتگویی و سپس درگذشتن از همه این جوشهای جوانی و یافتن علت بیماری. اینکه دغدغه هایی هست که باید پاسخ داده میشدند

برایم سه دغدغه بزرگ بود که کشاندم به دفتر. سه موضوعی که زمانی جوانیم درگیرش بودم و در دفتر بدنبال اول جوابش و بعد فهمیدم که روشن کردن سوالم پیش از آنکه جوابش را بیابم.

اولین دغدغه، سوال از چگونگی و یا حتی نیاز به دینداری بود. زمانه من زمانه به چالش کشیدن بیرحمانه همه باورهای تثبیت شده بسیاری از ما بود. بقول محسن خیمه دوز رندگی هرکسی چرخشی عظیم می یابد آنگاه که اصیلترین و مستحکمترین باورهایش را خود به چالش بکشد. پایان دهه شصت و شروع دهه هفتاد این معضل بسیاری از دینداران بود.

دومین دغدغه ام معنای مبارزه اجتماعی بود. وظیفه هریک از ما در قبال جامعه ای که در آن زیست می میکنیم.

سومین دغدغه نیز مسئله هویت بود که ریشه اصلی دو دغدغه قبلی بود. یافتن پاسخ سوال اینکه من یا ما کیستیم.

٢. روشها

هیچ حواب سرراستی در دفتر پیدا نمیشد برای این سوالات. بجایش یاد گرفتم که جوابها باید چه مشخصه ای داشته باشند که قابل پذیرش باشند. برای رسیدن به این نقطه از جاهایی بسیاری عبورم داد از فلسفه، تاریخ، سیاست، متون، فهم، معنا، معرفت شناسی، لیبرالیسم و حتی شعر و سینما و موسیقی. اینکه برای رسیدن باید دیگران را دید، به جد گرفتشان، شنیدشان، و حتی دوستشان داشت. اینکه احترام نه فقط یک ارزش اخلاق فردی که ضرورت هر گفتگویی است. اینکه دوای درد استبداد فردی و اجتماعی مان گفتگو است.

این حرف دکتر بدجوری بدلم می نشیند وقتی که میخواهد از روش اختصاصی خودش بگوید اینکه در آن قرار نبود که حتی خود دکتر تکرار شود. بنابراین هیچکس دکتر دوم نمیشود. اینکه روش اندیشیدن میتواند در بسیار از جاها ارزشمندتر از محتوای تفکر باشد.

هنوز یادمان نرفته است که اعتقادات و باورها و دانسته هایمان بر چه پایه های لرزان و سستی استوار بود. چیزی بنام ابتذال. استدلالهای آبکی مان که قوتشان بیشتر متکی به گلفتی رگ گردنمان بود تا عقلانیتشان.

٣.نتایج

البته من چون جزو سرتق ها بودم به جای اینکه بروم فلسفه بخوانم رفتم و مهندس شدم.

اینکه ارزشمندترین گوهر زندگی آرامش است و رهایی

اینکه اصیلترین صفت زیستن اخلاقی زیستن است

اینکه گوش کردن بهترین راه نه تنها برای آموختن که برای اهلی کردن دیگران است

اینکه چیزهای بسیاری است که میتوانی از آنها لذت ببری

سرآخر یادم میآید که آنچه که ارائه دادم نشان از چیزی داشت:

  • نقطه عطف در شعر نو (فروغ فرخزاد)
  • منطق اکتشاف علمی
  • جامعه باز و دشمنانش
  • گریز از آزادی
  • مقایسه تطبیقی اسطوره های آفرینش ادیان
  • نقد دکتر باستانی

من از بازیهای اینترنتی متنفرم اما دلم میخواهد که روایت آنهاییکه می شناسمشان را از دفتر بخوانم. به همین دلیل در صورت امکان از این دوستهای خوب میخواهم بنویسند.

اول از همه شایان  که احتمالا یکی از دقیقترین روایتها را میتواند ارائه دهد.

بعد کوروش  که احتمالا یکی از خواندنی ترین روایتها را میتواند ارائه دهد.

بعد حسین که احتمالا دلنشین ترین روایتها را میتواند ارائه دهد.

بعد علی که احتمالا هوشمندانه ترین روایتها را میتواند ارائه دهد و

سرانجام حامد که او و علی نفطه عطفی شدند برای دفتر چرا که تا پیش از آنها تب فلسفه خواندن، دفتری ها را میگرفت و بعد از آنها تب اقتصاد خواندن.

محسن خیمه دوز و عیسی پیله ور که دم به تله وبلاگداری نداده اند هم حقشان در این این وبلاگ محفوظ است.

دوستان دفتری دیگر هم به این فراخوان دعوتتند. عذر تقصیر دارم که بسیاری شان را نمی شناسم وگرنه همه لینک داده میشدند. از دوستانی که می شناسند میخواهم دریغ نکنند از آشناییم با آنها.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٥
تگ های این مطلب :قدم زدن


بادباک باز

 

برای تغییر ذائقه گس رمان قبلی، بادبادک باز را شروع میکنم.

سالها بود که کتابی را یکنفس تا ته نخوانده بودم. یعنی اینکه شروعش کنم و وقتی می بندمش تمامش کرده باشم. سالها بود که رمانی حالم را دگرگون نساخته بود.

این حساب و کتابهای عقلی باعث میشود از خیلی چیزها لذتی نبرم. اصلا آدم فیلم دیدن نیستم بسکه چیزهایی که توی ذوق عقل میزند را برجسته میکنم. بی منطقی و از دست رفتن رشته کار و اشتباهات تاریخی جغرافیایی و هزار کوفت و زهرمار دیگر باید در یک متن نباشد تا بشود حالش را برد.

آنچه که رد عمیقی میگذارد در این کتاب، رنجی است که آدمها می برند، که میتوانستند نبرند یا شاید خیال میکنیم که میتوانستند نبرند. کتاب آنقدر کد های آشنا دارد که اشاراتش را میتوانی فهم کنی. بادبادک باز داستان مردمانی است که سرنوشتشان را پذیرفته اند و تلاشی نمی کنند برای تغییر  سرنوشت تاریک و تراژیکشان. کاهش تلخی کامی زیستشان را با پذیرفتن سرنوشت و مقدر دانستش به انجام میرسانند.

رنج آدمی برایم هنوز بهترین دستمایه اندیشدن است. اصیلترین مایه اشتراکی که برای نوع آدمی میتوان یافت. حسی که همه ما درکی عمیقا مشترک از آن داریم. و آنگاه آنکه رنجور است و دردمند، کودکی باشد عمیقتر. گویی هرچه مسبب رنج، فراتر از آدمی باشد، همدلی بیشتر، و کودکان و نوجوانان چنیند، که آنچه بر سرشان میآید، بیشتر از دیگران است تا خویشتن شان.

ویرانی تلخترین دستمایه کتاب است. اما مثل همه قصه های ما و برخلاف آنچه که نویسنده میگوید که زندگی مانند فیلم هندی نیست، پایان خوش برای شاهنامه است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۳
تگ های این مطلب :کتاب


پیتزا گوجه فرنگی (املت سابق)

کافه پیانو را شروع میکنم به خواندن. دل به کار کتاب نمیرود و مدتها طول میکشد تا تمامش کنم. تمام میشود، بی هیچ ردی و اثر و نشانی. مثل خواندن کتابی در باره سفره آرایی یا باغبانی. وقتی فقط برای اینکه فرزندت جوابی داشته باشد، برای سوالی که همکلاسیهایش ممکن است از او کنند، که پدرت چکاره است، کتاب نویس شوی از این بهتر در نمی آید.

«...‌اگر می‌نشستم داستان بلندی می‌نوشتم و بعد منتشرش می‌کردم؛ می‌توانستم بهش بگویم: «اگر کسی یک وقت برگشت و ازت پرسید ‌بابات چه کاره است، حالا توی مدرسه یا هر جای دیگری؛ یک نسخه از کافه پیانو را همیشه توی کیفت داشته باش تا نشان‌شان بدهی و به‌شان بگویی بابام نویسنده‌اس. حالا شاید. خوب ننویسه، اما نویسنده‌‌اس‌»
صفحه‌ی ۲۶۶

بچه که بودیم شعری میخواندیم که میشد آنرا بسیار خوب دکلمه کرد و کسی البته، اگر معنایش نمیدانست، میتوانست با آن خیال بافیها کند. ترجمه اش اما چیزی جز سرکار گذاشتن نبود. شاید آنچه که در یادمان بود، از شعری بود که معنایی داشت، اما آنچه ما میخواندیم ترجمه اش میشد این:

یگ مردی بیه بز داشته (مردی بود که بز داشت)

کلایه قرمز داشته (کلاهی قرمز داشت)

وک ره هکارده گردوش (قورباغه را روی دوشش انداخت)

هدا ه نجف دوش (و به دوش نجف داد)

نجف بااوته این کیه (نجف گفت این کیه)

سلطان بااوته م شی اه (سلطان گفت همسرم است)

سلطان لنگ شلوار (شلوار پای سلطان)

همه چیت و قلمکار

آخر کار، خنده نویسنده و حرص خواننده. شاید تنها مطلوبیت، کتاب در ریزه کاری های آشپزیش باشد که احتمالا میتواند کتاب را به عنوان متنی، برای درست کردن قهوه اسپرسو و املت ماندگار کند.

گاهی وقتا برای نشان دادن، آن چیزهایی که در جایی وجود ندارد و دیگران مجبورند، زور به مخیله شان بیاورند، تا لباس رویایی سلطان را رویت کنند، چیزهایی عجیب غریبی می نشیند. گاه اقبال برخی ها در این است، که دیگران در تعبیر سخنهای نگفته شان، حرفهایی میزنند که خودشان نتوانستند بزنند. گاهی وقتا، برای هیچ میشود داستانها سرود. مدتی است ذائقه مان بدجوری عادت کرده است به فست فود و چیپس.

نشانه های روشنفکری زمانه ما، سارتر بودند و کامو و راسل و مارکس و کتاب و فلسفه و مسئولیتهای اجتماعی

بنظر میرسد نشانه های روشنفکری این عصر، سینما است و بنگ و دختر-پسر بازی و طلاق

یادتون هست کلاه قرمزی یک روزی روزگاری، پرفروشترین فیلم تاریخ سینمای ایران بود. الان فیلمش را اگر خیلی شانس داشته باشید، میتوانید در قفسه فیلمهای کودکان و نوجوانان بیابید. بدجوری از این مد میترسم. نقل قولی از دکتر باستانی را فکر کنم هنوز بکار بیاید که خطرناکتر از خیلی چیزها، ابتذال فکری است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢
تگ های این مطلب :کتاب