احوالات شخصیه

حال شهری بی آب که همه راهها برای تامین آب اش طی شده است و آنچه مدتها قبل می بایست انجام میشد در میان قیل و قال و تغییرات گم شد.

حال کسی که کارش را براساس شرح خدماتی که منعقد شده بود تحویل نمیگیرند و هر روز بندی بدان می افزایند.

حال کسی که صاحب کارش مرده است و چیزی در دستش نیست

حال کسی که چنان گرفتار است که به هیچ کار نمیرسد

حال کسی که وقت همه کارهایش فوت شده است

حال شهری که هیچ کس بفکرش نیست

حال گره ای که حتی با دندان باز نمیشود

حال کسی که بین اخلاق و معیشت گیر افتاده است

حال مردی که حال هیچ کاری را ندارد

حال مسافری که اینجایش بدتر از آنجایش است

حال کسی که ارزیابی میشود بوسیله کسانی که هیچ نمیدانند حتی منطق

حال کسی که برای اثبات خویش باید دیگران را یشکند

حالی است برای خودش احوالات ما

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۳٠
تگ های این مطلب :واگویه


بار دیگر شهری که دوستش ندارم

جایی که مدتهاست در آن بدیدن چهره ای آشنا یا زیبا شگفت زده نشده ای

که ساعتها تنها تصویر روبرویت شیشه عقب ماشین جلویی است

که صدای فحش و دعوای زن و مردش بلند است

که دیگران در آن دیده نمیشوند

که عبوس است

که زبان جز به طعنه یا متلک در آن باز نمیشود

که آسمان ندارد

که نه آدمهایش و نه نمای ساختمانهایش و نه خیابانهایش شخصیتی ندارند

که نه حریم دارد نه حرم و نه حرمت

که نه برای پیاده روی نه برای دویدن نه برای سکوت و نه برای فریاد جایی ندارد

که نه پرنده دارد نه درخت

که هیچ ردی از هم بجای نمیگذاریم

که هیچ اثری هم برای هم نداریم

که هیچ یادی از هم نمی کنیم

که وقت هیچ کاری را نداری وقت هیچ کاری

که بعد از ظهر ندارد

که باران عذاب مردمانش است

که بیش از آنکه مواظب باد باشی باید مواظب دیگران باشی که کلاه از سرت بر ندارند

که....

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٤
تگ های این مطلب :واگویه


نتیجه

وقتی زیاد یکجا بمانی بوی گند میگیری

از اکتشافات یک مرداب

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۸
تگ های این مطلب :قدم زدن


یادنامه

 بر تربتش دوبیت سوم و چهارم این شعر مولانا حک شده است:

عاشقی و آنگهانی نام و ننگ   او نشاید عشق را ده سنگ سنگ
گر ز هر چیزی بلنگی دور شو   راه دور و سنگلاخ و لنگ لنگ
مرگ اگر مرد است آید پیش من   تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
من از او جانی ستانم جاودان   او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ
جور و ظلم دوست را بر جان بنه   ور نخواهی پس صلای جنگ جنگ
گر نمی‌خواهی تراش صیقلش   باش چون آیینه پرزنگ زنگ
دست رابر چشم خود نه گو به چشم   چشم بگشا خیره منگر دنگ دنگ

قبلی ها + +

عطر حضور

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۳
تگ های این مطلب :خانواده