شروع

تا زمیخانه و می نام و نشان خواهد بود
سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است
بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود
بر سر تریت ما چون گذری همت خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
برو ای زهد خودبین که زچشم من وتو
راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود
ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز
تا دگر خون که از دیده روان خواهد بود
چشمم آن دم که زشوق تو نهد سر به لحد
تا دم صبح قیامت نگران خواهد بود
بخت حافظ گر از این گونه مدد خواهد کرد
زلف معشوقه به دست دگران خواهد بود.
یادم داده اند که بعضی وقتا باید تفال زد به حافظ، البته
برای تک نوشته ها در این فضا، شعر بالا آمد.
ایده هنوز شکل نگرفته که چگونه خواهد بود. یه وقتایی فکر میکردم که جای خوبیه برای دادزدن و هوار کشیدن مثل بلند آوار خواندن تو کوه. اما بنظر میاد اونجور که اولش بنظر میرسید بیشه ای خالی از شیران نباشه.
تو ماشینم یه دفترچه و قلم هست که در حد توقفهای توی ترافیک که گاهی زیاده از حد هم طولانی میشه چیزکی که بذهن میاد رو یادداشت میکنم.
حداقل برای یه مدتی اون پراکنده اندیشیدنها رو میشه منتقل کرد به اینجا.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :روزمره ها