دفتر فرهنگی شریف

دور یه میز چوبی بزرگ و رنگ و رو رفته، تو اطاق کوچکی به ابعاد ۳X۴ متر، در طبقه سوم ساختمان دانشکده فیزیک دانشگاه صنعتی شریف، هر شنبه دانشجویانی می نشستند و اوایل با بازخوانی مقالاتی مانند پایان تاریخ فرانسیس فوکویوما و دهها مقاله در عرصه های مختلف اندیشه و فلسفه و تاریخ و شعر و بعدها کتاب و مقاله و فیلم و موسیقی و هر موضوعی که بشود در باره اش حرف زد، با هم به گفتگو کردن و جدل با یکدیگر، با حضور گرم و صمیمی استادی که پشت ستاره حلبی اش قلبی از طلا داشت، آنقدر آموختند و آموختند و آموختند که دیگر هرگز نتوانستند از آموختن باز ایستند. با هم گاه به تندی و گاه به نرمی می تاختیم و این میان دکتر باستانی بود که همه چیز را به پایانی خوش بدل میساخت. اول عرض اندامها و گنده گوئیهامان را بدل کرد به اینکه سرمان کلاه نگذارند و بعد این یکی را بدل کرد که اندیشیدن نه از جنس ابتذال فکری، نیازی است اساسی. شخصیت اصلی دفتر بیشک، دکتر باستانی بود کسی که اگر شنبه ای حضور پیدا نمیکرد، همه مطمئن بودیم که دلیلش بسیار قانع کننده تر از عدم حضور هریک از ماست. آنقدر بزرگ بود (و مطمئنم که هنوز هم هست شاید ببیشتر) که ابایی نداشت از اینکه اعتراف کند که بیش از آنچه یاد داده است به بچه ها، از آنها آموخته است. یک معلم واقعی. هرچه که ما میگفتیم او با شیوایی و سلاستی افزونتر به خودمان دوباره یاد میداد. هر چند یکی دوباری حسابی ریختیم سرش و حالش را جا آوردیم، و او با بزرگواری ادای تسلیم شده ها را در آورد تا مبادا دل بچه ها بشکند که از پس همه بر میآییم پس از پس دکترمان نیز برخواهیم آمد. هر وقت یکی را پیدا میکردیم که سرش به تنش بیارزد اول جایی که نشانش میدادیم و میبردیمش، دفتر بود. بعدها دفتر جایش رفت به ساختمان کامپیوتر، کنار دپارتمان فلسفه علم و باز دوباره برگشت به اطاقی بالای بهداری دانشگاه. و باز هر شنبه میشد دکتر را دید که می آید. خیلی از ما جمع شدن پریشانی اندیشه هامان را مدیون اوئیم. بسیاری از ما نه تنها در عرصه اندیشه که در عرصه زیستنی اخلاقی مدیون اوئیم.
این بچه ها یادم هست که حالا برای خودشان مردان بزرگی شدند. شایان مشاطیان ، کوروش علیانی، جواد حسینی، محسن خیمه دوز، حسین کاجی ، حامد قدوسی، علی سرزعیم، عیسی پیله ور و دهها نفرشان که هر هفته میدیمشان و اسمشان را بیاد ندارم و یا الان حضور ذهن فوریم بیادشان نمی آورد. سالهای اوایل هفتاد خیلی ها را دیدیم که بعدها تو روزنامه ها ازشان زیاد حرف میزدند. حجاریان، سریع القلم، زیبا کلام، آرمین و خیلی های دیگر. عیسی پیله ور نشست کتاب را اختراع کرد و نویسنده ها را با مخاطبینش رو در رو میکرد. بسیاری از ما هر گاه خواستیم مدلی برای جمع هایی برای آموختن تاسیس کنیم، مدل دفتر را بکار میگرفتیم. پشت آن میز توانهای بسیاری که میتوانست مصروف خراب کردن آسفالتها بشود، صرف خواندن و آموختن شد. هنوز هم برای بسیاری از ما خاطره دانشگاه شریف نه دانشگاه که دفتر فرهنگی شریف است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :دوست و تگ های این مطلب :گفتگو