بهار

همیشه وقتی طبیعت چنان دگرگون میشود، که تو از نفس کشیدن لذت میبری و هوا چنان در اعتدال است که دوست داری، بی دلیلی، لبخند زنی و دلت را باز میبینی، یادت می آید که سالی دارد میرود و سالی نو در راهست و تو به عید میرسی. فارغ از همه مرزبندیهای زبانی، قومی و جغرافیایی میبنی به کاری مشغولی، که دیگران نیز هم. دلت پر میکشد به خانه های کودکیت و شادیهایش و لباسهای نو و تخم مرغها و اسکناسهای نویی که به هدیه بهت میدهند و تو هفت سالی بیش نداری. شادی همه جا موج میزند. همه هم را می بوسند و اول از همه دست پدر و مادرت را. شگون خانه ای باشی که سرنوشت سالشان را، به خوشی رقم بزنی به صفای کودکانه ات. به هر حالی که باشی، دگرگونه ات کند به حالی خوش. همه چیز بوی تازگی دارد و تمیزی و لبخند و شادی. غمناک بودی شاد شدی و شاد بودی اگر شادتر شدی اکنون. لحظه ای عجیب، که حتی اگر به اندازه لمحه ای هم باشد برایت عزیز است. گویی شاهدی بر ماجرایی چنان عظیم که گاه تابش نمی آوری. نمیدانم این سنت را چگونه ساختند که چنین می نماید با دل هر ایرانی. که با دلت سروکار دارد و نه سرت. و قدما مرکز تعقل را نه ماننده ما سر، که دل می شناختند و چقدر درستتر بود. عید است که هر سال خانواده ات را باز می شناساند به تو. عهدی را بیادت می آورد که آرزوی کنی مانند هر سال، کانون خانواده ات را گرمتر ببینی. هربار که عید میرسد دلم برای آقاجان تنگ میشود تا بوسه ای بر سرمان زند و اسکناسی نو از لای قرآن در آورد و هدیه ات کند. برای همه خانواده ام، دوستانم و همه ایرانیانی که هنوز یاد اینجا در دلشان هست
ایام را مبارک باد از شما
مبارک شمائید
ایام میآید تا به شما مبارک شود.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٤
تگ های این مطلب :بهاریه