سعدین

شجریان یکبار در چهارگاه به همراه ارکستر سمفونیک، خواندش و یکبار هم در ماهور، در یک محفل خصوصی و با ویلن نیاکان. آخر این آخری، یک تصنیف هم میخواند که فکر میکنم دیگر زیباتر از این نمیتوانست بخواند، هم آواز و هم تصنیف از سعدی است. شاید هزار بار شنیده باشیش باز هم برایت تازه باشد. کل غزلها این است:
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صدبار میگوید که چشم از فتنه بر هم نه
دگر ره دیده می افتد برآن بالای فتانم
ترا در بوستان باید که پیش سرو بنشینی
و گرنه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم
رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی
خلاف من که بگرفتست دامن در مغیلانم
به دریایی در افتادم که پایانش نمی بینم
کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی دانم
فراقم سخت میآید و لیکن صبر میآید
که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم
مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی
شب هجرم چه می پرسی که روز وصل حیرانم
شبان آهسته می نالم مگر دردم نهان ماند
بگوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم
من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت
هنوز آواز می آید که سعدی در گلستانم
و این هم غزل تصنیف
سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
باز گویم که عیان است چه حاجت به بیانم
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم
گر چنانست که روی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را زکمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به ما کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه ترا خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسد تا نرسد کار به جانم
درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت
نگهی باز بمن کن که بسی در بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان نرسدم عمر و به پایان نرسانم

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :موسیقی و تگ های این مطلب :شعر