دروازه بلا

باز آمد آن مغنی با چنگ ساز کرده
دروازه بلا را بر عشق بازکرده
بازار یوسفان را از حسن برشکسته
دکان شکران را یک یک فراز کرده
شمشیر در نهاده سرهای سروران را
وانگاهشان ز معنی بس سر فراز کرده
خود کشته عاشقان را در خونشان نشسته
وانگاه بر جنازه هر یک نماز کرده
آن حلقه های زلفت حلق که راست روزی؟
ای ما برون حلقه گردن فراز کرده

از بس که نوح عشقت چون نوح نوحه دارد
کشتی جان ما را دریای راز کرده
ای یک ختن شکسته ای صد ختن نموده
وز نیم غمزه ترکی سیصد طراز کرده
بخت ابد نهاده پای ترا برخ بر
کت بنده کمینم وانگه تو ناز کرده
ای خاک پای نازت سرهای نازنینان
وز بهر ناز تو حق شکل نیاز کرده
ای زرگر حقایق ای شمس حق تبریز
گاهم چو زر بریده گاهم چو گاز کرده

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٠
تگ های این مطلب :شعر