حصار آبگینه

جهان بگشتم و دردا بهیچ شهر و دیار
ندیده ام که فروشند بخت در بازار
کفن بیاور و تابوت و جامه نیلی کن
که روزگار طبیب است و عافیت بیمار
زمنجنیق فلک سنگ فتنه میبارد
من ابلهانه گریزم در آبگینه حصار
...
زمانه مرد مصاف است و من ز ساده دلی
کنم بجوشن تدبیر وهم دفع مضار
مرا زمانهء طناز دست بسته به تیغ
زند بفرقم و گوید که هان سری میخار
....
گل حیات من از بس که هست پژمرده
اجل نمیزند ار ننگ بر سر دستار
...
بصید موری اگر ناوکی بزه بندم
دهان مار شود در گزیدنم سوفار
...
عرفی شیرازی

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢۱
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :شعر