پائیز

بی آنکه دیده بیند
در باغ احساس می توان کرد
در طرح پیچ پیچ مخالف سرای باد
یأس موقرانه ی برگی که بی شتاب
بر خاک می نشیند
بر شیشه های پنجره آشوب شبنم است
ره بر نگاه نیست
تا با درون درایی و در خویش بنگری
با آفتاب و آتش
دیگر گرمی و نور نیست
تا هیمه خاک سرد بکاوی
در رؤیای اخگری
این فصل دیگری است
که درک صریح زیبایی را پیچیده می کند
یادش به خیر پاییز
با آن طوفان رنگ و رنگ
که بر پا در دیده می کند
هم برقرار منقل ارزیز آفتاب
خاموش نیست کوره چو دیسال
خاموش خود منم
مطلب از این قرار است
چیزی فسرده است و نمی سوزد امسال
در سینه در تنم .

احمد شاملو

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :شعر