هادی

دوشنبه 21 مهر 65 خوابگاه زنجان. زنگ میزنند، میگوید برای هادی اتفاقی افتاده است. یکی از بچه ها میرساندم خانه محمود، و شبانه راهی کردکوی شدن. روی پای مادرت دراز کشیده ای و میگوید رفت. اعزامش توی شهریور بود و من نبودم برای بدرقه اش. سال قبلش قبول شده است تربیت معلم گرگان و خوب هم میخواند و خودش هم خوشحال بود که میتواند معلم باشد. همان سال حاجی شده بود در 18 سالگی و تقدیرش این بود که نه بیست سالگی و نه بقیه چیزها را تجربه کند. کنار علی خاکش کردند و پدر که راضی نبود به تزئین قبر، دو برادر را در کنار هم بی هیچ نشانه ای به خاک سپرد. پیرمرد در زندگیش کمتر دورانی خوش داشت. طرح اعزام دانشجو برای جنگ. علاقمند به ورزش و والیبال و کارش خوب بود. به روایت بقیه. فاصله سنی کمی با هم داشتیم و جزو تیم شش نفره کوچکترها. بهت بزرگی بود برای همه رفتنش. این بود که سالها برایش نوشتم. و هرگز نخواستم بدانم کجا و چگونه رفت. پایان دوران نوجوانیم اون یکی بود و پایان دوران جوانیم این یکی.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٤
تگ های این مطلب :خانواده