پدر

25 شوال، روز وفات امام جعفر صادق متولد شد و به ابوی گرامش خرده میگرفت، چرا به جای صادق، نامش را ابراهیم نهاد. دو ساله است که پدر را از دست میدهد و مادر، فرزندی در راه دارد هنوز. و فقر بیشتر گریبانش را میگیرد. به مدرسه میرود و خیلی زود هوش زیادش بروز میکند. اما فقط تا 5 کلاس در روستای کوچکشان هست. نوجوانیش زمان اشغال ایران به دست روسهاست و او کارش فروختن تخم مرغ و خرت و پرت های دیگر است به روسها. استعداد زیادی در یادگیری زبان دارد و روسی یاد میگیرد. کنار دست دائیش به شاگردی مغازه میرود. 16 ساله است که بی هیچ مشورتی با کسی،خودسرانه مصمم میشود راه پدر را ادامه دهد و برای تحصیل علم به مشهد میرود و میشود روحانی. جوانکی که تنها زبانی که خوب بلد بود مازنی است، در 18 سالگی هزار بیت شعر میگوید به عربی در منقبت حضرت فاطمه، به سبک الفیه ابن مالک. طلبه فاضلی است که خیلیها پای درسش می نشینند و درسهایش را چاپ میکنند. حافظ قرآن است و بیست هزار بیت شعر. همیشه میگفت برای شاعر شدن باید حداقل دوازده هزار بیت از آثار بزرگان محفوظ باشی. و بعد از مشهد راهی قم. در این میانه یکی از خوانین شهر دختر به این بچه یتیم میدهد که در تمام سختی ها همراهش هست و با نداری و عصبانیتهای گاه گاهش میسازد. اولین دختر و پسرش هم در قم همراهش هستند. از آیت ا... بروجردی جایزه ای میگیرد هر چند محضرش را درک نمیکند و راهی نجف میشود. خرج تحصیلش و امرار معاشش جیره حوزه است و پولی که معمرین شهر برایش میفرستند به قرض. پای ورقه اجتهادش در بیست و شش هفت سالگی را آیت ا... حکیم و خوئی و شاهرودی و میرزا هاشم آملی و خوانساری امضا میکنند. هم دوره سیستانی. اصرار دیگران بر ماندنش در نجف افاقه نمیکند و به همان شهر کوچکش برمیگیرد تا حداکثر بشود امام جماعت مسجدی، که با همراهی هم محلی هایش بنا میکند یک چهار دیواری، بی هیچ تجملی. در سی سالگی چیزی ندارد و خانه اش را با دستهای خودش میسازد و هر بچه ای هم که میآید اطاقی بدان می افزاید. گاومیشی و مرغ و خروسهایی و زمینی زارعی کوچک برای کاشت. تنها اقبالش در این است که همسرش دختر خان است و همسر خان نیز که از شوهر ش متنفر است پیش دختر و او می ماند و آنها زمین و زیاری دارند به قدر بخور و نمیر. حالا سه نفر از نجف بدانها ملحق شده اند و خانواده شده است 7 نفر و ممر درآمد کافی نیست و به ناچار میشود حمله دار. همشهریهایش را به عتبات و حج و ممالک اسلامی میبرد و نیازهای خانواده تامین میشود با محصولاتی که خود تولید میکنند از لبنیات و سبزی و مرغ و گوشت. مدتها فقط لباسها را از بیرون میخریدند. یک زندگی ساده و فقیرانه و تنها چیز پر برکتش، بچه هایی که یکی یکی از راه میرسند. جوری که در آخر، بچه ها دو تا تیم شش نفره گل کوچک میتوانستند راه بیاندازند. 8 پسر و 4 دختر. دختر بزرگها پیش خودش سواد می آموزند و پسرها و دختر کوچکتره در مدرسه و خانه. تمام وقتش را صرف میکند به تربیت و آموزش بچه ها. خانه ای پر از کتاب که از فقه و اصولش که بگذری تاریخ و ادبیات در آن وزن بیشتری داشت. اهل شعر و ادبیات. اول کتابی که بدستت میدهد تا خواندنت را بیازماید حافظ است. هرچند میانه خوبی با موسیقی نداشت، اما گاه گاه، در خلوتش، ماهور میخواند به چه زیبایی. موسیقی غنا بود و حرمت داشت و در این خانه تا انقلاب صدای رنگی نیامد. رفقا عموما اهل دود، و او هیچ یک را نمیتاراند و خودش پاک و منزه از هرچه که اینگونه بود. قبلترها خیلیها می آمدند پیشش که مهمان نواز بود. از اینوریها و اونوریها. و این اواخر فقط خانواده آیت ا... خویی. انقلاب همه چیزش را بهم ریخت، اول از همه پای رادیو باز شد و بعد همهمه و هیاهو، و او هم مثل خیلیهای دیگر، نه چندان خوشبین و با پسرهایش محاجه میکرد، که حالا هرکدام برای خودشان مردی شده بودند. اصرار زیادش بر تحصیل بچه ها، شاید سبب شد که هیچ یک لباس نپوشند و امام جماعتی برای مسجدش تربیت نکرد. هرچند خیلیهامان، پیشش صرف و نحو خواندیم و من هم پیشش منظومه و سیوطی و مکاسب و رجال نجاشی و کافی و صافی علاوه بر صرف و نحو خواندم. کلی جان کندم تا الفیه حفظ کردم هرچند کم. از دست دادن 2 فرزندش سختترین دوران زندگیش بود. بچه ها، در شهری که درس خواندن کاری شاذ بود و استثنایی، عموما مدرکی بالاتر از دیپلم داشتند، هرچند همیشه سختی آدم شدن بر ملا شدن را گوشزد میکرد. سعی کرد آدم بار بیاورد. خانواده و اخلاق دوتا از اصلی ترین دلمشغولی هایش بود. هرگز بچه هایش حرف رکیک و نامربوط ازش نشیدند حتی وقتی در اوج بی عدالتی و خشم قرار داشت. هرگز نماز سروقتش را ترک نکرد، الا یکبار در سالهای قبل از انقلاب، که باهاش میرفتم مشهد و درخواستش از راننده برای اینکه تا بعد از اذان ظهر نیر کمی صبر کند که نمازش را بخواند کارساز نشد. بارها بابت لباسش آزار و اذیتش کردند و متلک بارش میکردند و هرگز واکنشی نشان نداد و بر آنان بخشید که حکما مشکلی دارند با لباس، هرچند که اگر همراهش بودیم گاهی از خجالت طرف در می آمدیم ولو با بار کردن متلکی در جواب و آخرش هم دلخوری او از این جواب. مهارتهای زندگی بسیاری میدانست و همیشه یاد میداد که چگونه در بدترین شرایط همه چیز را خود بسازیم. هر چقدر مسن تر میشد کاربیشتری برای خویش میتراشید. هرگز از پسش بر نمیآمدیم. حدیثی، آیه ای، شعر و ضرب المثلی بلد بود که به ریشمان ببندد و دهانمان را هم. پنجشنبه روزی در 4 آبان سال هشتاد از خانه پسرش راه می افتد به سمت ترمینال که برود قم، که این اواخر دوستهای قدیمیش را پیدا کرده بود، که تصادف میکند و سر اذان ظهر که بالای سرش هستم میرود. شیخان قم دفنش میکنند و اگرچه خود از شهرش دل نکند، دیگران بردنش. هنوز مسجدش امام جماعتی ندارد و مسجدروها هر روز ظهر و عصر به مسجد میروند و نمار به فرادا برگزار میکنند کسی را به جانشینیش نپذیرفتند.و همشهریهایش هر سال برای پاس داشت یادش به قم میآیند. نازنینی بود که همیشه دلمان برایش تنگ است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ آبان ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :خانواده