افسوس که بیفایده فرسوده شدیم

افسوس که بیفایده فرسوده شدیم

ایمان غلامپور
دکتراى برق، 79 - 1365

براى من نوشتن درباره دانشگاه صنعتى شریف به سه دلیل مشکل است: نوشتن یکى‏دو صفحه که بتواند پرفراز و نشیب‏ترین سالهاى زندگیم را تصویر کند، دورانى که مثنوىِ هفتادْمن هم از شرحش قاصر است، از خلاصه‏سازى مى‏گذرد و به فشرده‏سازىِ بیرحمانه‏اى مى‏رسد؛ و حذف پاره‏اى وقایع مشکل است.

دوم، سالهایى که باید درباره آن بنویسم در تاریخ ایران و جهان بى‏سابقه یا لااقل کم‏سابقه بوده است و حساسیتهاى مختلف و وضعیت فعلى، نوشتن در این باره را با خودسانسورى همراه مى‏کند.

سوم، یادکردن از همه افراد قابل‏توجه و تأثیرگذارى که در این سالها بر روح و روان من و بسیارى دیگر اثر گذاشته‏اند در این حجم کم غیرممکن است. با این همه، مى‏نویسم، و بیشتر از آدمها.

دانشجویان دانشگاه شریف به نظرم بیش از سه دسته نبودند: نوجوانانى که فقط درس مى‏خوانند، موجوداتى تک‏بعدى که بعضى در این زمینه بسیار موفقند. دوم، جوانانى که کم درس مى‏خوانند و دانشگاه را محلى براى فعالیتهاى مورد علاقه (یا مورد استفاده)ى خود مى‏دانند. سوم، پیرمردانى که به قول خودشان آدمهایى متلاشى‏اند، یک سر و هزار سودا، آرمان‏گرا و ارضانشدنى. این دسته آخر، به قول مولوى، بولفضولند و همه‏جا احساس رسالت مى‏کنند! (واژه‏هاى 'نوجوان‏`، 'جوان‏` و 'پیرمرد` در این نوشتار معانى ضمنى و مجازى دارند و قصد نگارنده نه تنها قصد توهین به روش زیستن و رشد گروههاى خاصى از دانشجویان نیست، بلکه همگى را به نوعى عزیز و گرامى و باارزش مى‏شناسد.)

روزى یکى از این پیامبران کوچک (که ذکرش به خیر باد!) به من گفت: ''ما چقدر زود به پیرى رسیده‏ایم. نه اینکه سالخورده باشیم، فقط از سیر تحول، فرتوت‏شدنش نصیبمان شده است!`` از جمله اخیر روشن است که این حقیر یا خود را جزو این دسته مى‏داند یا دوستان تراز اولش را از این افراد انتخاب مى‏کرده است. شاید توضیح آن مشکل باشد ولى این دو وجه، معادلند. این گروه، دوستان بسیار دارند ولى در واقع تنهایند. هر آدم آشنایى در یک جنبه از زندگى‏شان همراه و در زمینه‏هاى دیگر بیگانه است. مدتى با کسى درس مى‏خوانند، با هم واحد مى‏گیرند و بعد آن دوست هوس فرنگ و تحصیل خارج مى‏کند و خداحافظ. عزیزى مى‏گفت تعداد بدرودهایش ''به تلخى زیاد شده است!`` این جوان‏پیرها در خوابگاه فراوانند. من هم در این میان احساس مسئولیت مى‏کردم. بعد از مدتى، هم‏اتاقى‏هایم از اینکه تعداد مراجعان من بیش از حد معقول است شاکى شدند. درس مى‏دادم، رفع اشکال مى‏کردم، فال حافظ مى‏گرفتم، روحیه مى‏دادم و هزار کار دیگر. و در مقابل این کارها، از کسانى که داشتند زیر فشار له مى‏شدند لقب دریافت مى‏کردم: ''بابا``، ''امامزاده‏``، ''خان‏دایى‏``.

ادبیات، موسیقى، خواندن و نوشتن و بحث کردن در جمع شبانه به پیرمردها انرژى مى‏داد. از دید دیگران، پیرمردها خوشبخت و از دید خودشان بدبخت بودند؛ مثلاً براى شهردارى اغلب به ما معافیت مى‏دادند چون کارهاى مهمترى داشتیم و این یعنى به ما خیلى خوش مى‏گذشت!

تلخترین خاطرات من کم‏آوردن این پیرمردان و از دست‏رفتنِ بهترین فرزندان این دیار بود: فرار، رفتن به خارج از کشور، افسردگى، بیمارى و مرگ. زیباترین لحظات و بهترین خاطراتم همکارى با این پیرمردها در جلسات شعر و ادب، گروه موسیقى، مطالعات گروهى، بحث و جدل، روزنامه دیوارى، درس‏خواندن و غیره بود.

از میان این خاطرات زیبا، یکى را حتماً باید بنویسم: خاطراتى از همکارى با بزرگمرد دانشگاه که این پیرمردها را در دفتر مطالعات فرهنگى (آن اتاق کوچک) گرد هم آورد و به‏کار گروهى واداشت: دکتر محمد حسن باستانى، استادیار دانشکده برق.

با روش زندگى پیرمردها که شرح آن رفت، به‏طور عادى و در نهایت، ''بریدن‏`` به سراغ همه آنها مى‏آمد، دیر یا زود. دکتر باستانى با ابتکارِ تأسیس دفتر مطالعات فرهنگى، بریدنِ پیرمردها را به تعویق مى‏انداخت و روحى تازه در کالبد افسرده‏شان مى‏دمید. پیرمردها باقىِ سالهاى زندگى خود را، در خیال، با زندگى پر بار او قیاس مى‏کردند و از پر کارى و پر حوصلگى‏اش جان مى‏گرفتند. حس مى‏کردند مى‏شود سالهاى زیادى پیرمرد بود و از مسیر تحول خارج نشد. جلسات فلسفه، سیاست، ادبیات، نقد و کلاسها و دوره‏هایى که گاهى خود آن بزرگ و گاهى پیرمردها ارائه مى‏کردند هر شنبه برگزار مى‏شد، بدون تعطیل.

سالهاست که این جلسات پابرجاست. دکتر باستانى بسیار پیش از آنکه در کشورمان موضوع گفتمان و بحث و تبادل‏نظر نَقل هر مجلسى شود، این روش را به ما یاد داد. از خاطرم محو نمى‏شود که وقتى جامعه باز و چندصدایى خیالِ باطل بود، فلسفه پوپر در این جلسات بررسى شد و زمانى که در کتابهاى پرتیراژ، فروغ فرخزاد را شاعره بدکاره خطاب مى‏کردند، او به‏عنوان نقطه‏عطفِ شعر فارسى در این جلسات مطرح شد.

نسل ما هم به‏هرحال مسیر پر تلاطمى را طى کرد و نسلهاى بعدى شاید طوفانها و سیلابهاى عظیم‏ترى را تجربه کنند. چیزى که از سالهاى گذشته هنوز در من باقى است این امید هست که شاید روزى . . . .

برگرفته از آرشیو لوح

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٠
تگ های این مطلب :دوست