حسین کاجی

این حسین آقا کاجی ما از بزرگان و نیکان یزدی روزگار است که کشفش را میتوانم به خودم نسبت دهم.

سال ۷۴ مجبور شدم که دست از همه علایق بشویم و بروم سرکار. کار برای یک مهندس صفر کیلومتر که این ورها نبود پس فرستادنم یزد. کارخانه ماشین سازی غدیر. شانس بزرگ زندگی ام یزد بود و چندتا مهندس. یکی مهندس سمیعی نامی بود رئیس کارخانه و دیگری مهندس اسماعیل(مهرداد) کیانی و مهندس رسولی و یک دانشجو رشته برق بنام حسین کاجی.

این حسین آقای عزیز ما برای کارآموزی آمده بود آنجا و پیش آقا منشی می نشست به گفتگو. اول بار که دیدمش، کتاب گریز از آزادی دستش بود و من هم مهندس لاته کارخانه بودم که کسی از متلک ها و حاضرجوابیهایم در امان نبود. این آدم لاته وقتی کتاب رو می بینه میشینه یک ربع در باره اریک فروم و گریز از آزادیش حرف میزنه. و این جوری شدیم دوستای صمیمی هم.

من که زندانی کارخانه بودم به مدد حسین، یزدگردی(گردیدن یزد) میکردم و پدیرفته شدم توسط او و پدر و برادر مهربانش.آدرس دفتر فرهنگی که هنوز پابرجا بود را به حسین میدهم و میشویم همراهان هم در این دفتر. هرچی من سطحی بودم و لات و رذل و بیحوصله، این حسین آقای ما عمیق بود و حساس، مهربان و دوست داشتنی که آدم نمیتوانست از دستش حرص بخوره. یادمه چیزی از برق به هم یاد ندادیم به جاش تا دلتان بخواد گپ زدیم از همه علایقمان که عجیب بهم شبیه بود.

در دورانی دیگر در جایی شدیم همکار هم، سالهای ۷۶ و ۷۷ و حسین دیگر راهش را انتخاب کرده بود و داشت فیلسوف میشد و منهم قرار بود بشوم مهندس. یک قهوه خانه خوب که نقالی اش مال گفتگوهای من و حسین بود و تماشاگرانش عده ای همکار. داشت نوشته هایش را جمع میکرد که کتابشان کنه. یک قولی هم داده بود که هنوز بهش عمل نکرده و مجبورم همینجا پته اش رو بریزم رو آب، اونم اینه که قرار بود کتابهایش را بفرستد بخوانم، احتمالا هم از ترس این کار را نکرده چون گاهی کل مان بسیار بالا میگرفت و هر دو هم لذتش را می بردیم. هر دومان صاحب کرامات بودیم من میتوانستم فیلم ندیده را تحلیل کنم و معجزه او نیز این بود که میتوانست بدون دیدن فیلمی در باره سینمای کشوری ساعتها حرف بزند.

حالا یک وبلاگ خوب داره. خواندنش از نان شب هم واجبتره بسکه زیبا مینویسه. بخصوص اون تک جمله ای هایش شاهکاره. فقط بدیش اینه که خیلی راحت نمیشه براش کامنت گذاشت. احتمالا حوصله نداشته درستش کنه.

حسین آقا ببینیمت.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱
تگ های این مطلب :دوست و تگ های این مطلب :وبلاگ