شاخه گلی برای خودم

از در این جا نوشتنم دو سال گذشت و وارد سومین سال خود شد. نازک آرای تن ساقه گلی که به جانش کشتم و به جان دادمش آب.

دق و دلی هایم را سر بعضی ها در آوردم و  خیلی چیزها را هم نشد نوشت.

 وبلاگ مینویسم پس هستم اگر چه بعد آنهمه شور و شوق، چیز زیادی نیست اما باز هم چیزکی هست. دکه کوچکی است که گاه دوستان دور و نزدیک سری بدان میزنند و همین جا عذرم را بپذیرید اگر امکانات پذیرایی در خورتان فراهم نیست.

اینجا نوشتن، بیش از آنکه حاصل اندیشیدن فراوان باشد، محصول جرقه هایی است که در امروز میزند و میشود نوشت، همچون خوابهایی که میبینی و وقتی بیدار میشوی، فقط تعداد معدودی اش را میتوانی به خاطر بیاوری. گاه چون زندگی است که ممکن است توالی و ترتب منطقی نداشته باشند و گاه روبروی هم می ایستند اما تلاش میکنم زنده باشد یعنی نسبت به پدیده های دور و برش حساس باشد. این حق را نیز برای خود محفوظ میدارم که آنچه که مهم است را خود تشخیص دهم. اگرچه به سهو و یا به عمد در برابر برخی رویدادهای بزرگ اطراف خویش، ساکت است که یا دهانم را گرفته ام(اند) تا داد نزنم یا بیش از حد سریع گذشته اند یا برای واکنش نشان دادن بدانها نوشتن کفایت نکند و کاری دیگر باید انجام داد.

این وسوسه خاطرات نویسی سالها را هم حتی الامکان سعی کردم مهار کنم چون ایده هایم را مهمتر از اتفاقاتم میدانم که بخواهم در باره اش بنویسم.

هر وقت در حال بسطم اینجا زیاد سیاه میشود و هر وقت هم در حال قبض این جا سفید. سیاه از نوشتن و سفید از ننوشتن. شاید کتابی نباشد که اوراق فراوان داشته باشد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۸
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :وبلاگ