بخفتی ای اقبال بلند

منصور عبدلی یار دیرین و شفیق و عزیز دوران دانشگاه، با آن لهجه ملایری یا نهاوندیش، تکه کلامی از پیرمرد (مرحوم اسماعیلی) فیلم جاده های سرد ساخته مسعود جوزانی میگفت که خیلی شیرین بود و عنوان همین مطلب بود.

حالا حکایت ماست. خیر سر ما شب تولد مان، از ترس طلبکارها و قیافه شان که فردا جلومان سبز میشوند، خواب از چشمان پریده است و به یاد آن تکه کلام نمکین می افتیم. اقبالمان در خواب و خودمان بیدار.

خوبه یک چیزی مسمی به اینترنت هست که بلند شوی و بی آنکه کسی را از خواب بپرانی، میتوانی یک گوشه بنیشینی و بنویسی. اما چه نوشتنی که مسمان نشنود کافر نبیند. این دفترچه تلفنت را ورق میزنی و آدمها را گوش هایی برای بریدن میبینی و صلوات میفرستی به طلبکارات و بدهکارات. آی نفرین می چسبه. نفرین به یک هم اطاقی سابق (چی فکر میکردیم چی شد) و یک تبریزی (یکماه کار و یکسال درانتظار افتادن این سیب کرمو) و یک جوان مشاور (که اقلا قولش را داده و به همین خاطر با یک ضریب کاهش میزان نفرین تصحیح میگردد) و یک دکتر (کی . کدو به زبان مازندرانی چه جوری نوشته میشود؟)و یک دکتر دیگه (شرف و جلالت  دانشگاه شریف، خدا وکیلی اگر این بابا را ببینید و متلکی به شریفیها نیاندازید مثل خود دکتره میشوید) و یک رئیس زابلی (قیافه اش ییشتر شبیه یک دندان گرد است تا آدمیزاده) و یک مشهدی (این یکی، توی هر لیستی از ملعونین، به صورت ناخودآگاه وارد میشود) و یک عدد حسن نصرا.. ایرانی که البته سید هم نیست. بعد هم پشت سر این یزیدیان، طلبکاران و تشنه گان به آخر سال رسیده اند که حقشان را بیچاره ها محبورند از حلقومت بیرون بکشند. عزیزان مزبور از کنار دستمان در سرکار، آغاز شده و تا فرسنگها فاصله، منتظر، ایستاده اند. 

این رفقای خارج نشین ما نمیتوانند یک کاری بکنند ما را طی الارض کنند و نجاتمان دهند. یک چندروزی، یا چندماهی یا چندسالی پیش خودشان نگهدارند. کلی شیرین کاری بلدیم که حوصله شان سر نرود قول هم میدیم خومان را لو نداده آنها را نیز ایضا.

بدی داستان اینه که هیچ دره ای را هم آباد نگذاشتیم به هرجا هم که پناه ببریم، به جای اینکه به پلیس تحویلمان دهند، خودشان راسا حکم را اجرا و ما را خلع لباس می نمایند. نامردها عین چک، دست یه دست، پاس مان میدهند.

غصه دیگرم هم این است که بعد از این روضه سوزناک و پر از اشک چشم و خون دل، به جای آنکه دل به روضه بدهید، می خواهید تولدم را تیریک بگوئید.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٥
تگ های این مطلب :واگویه