دعواهای بچه گانه

گاهی وبلاگنویسی را، میتوان به عریان شدن افراد، در درون اطاقکی شیشه ای تشبیه کرد، که اگرچه از آنجا نمیتوان، بیرون را دید، اما دیگران هیچ مانعی، برای دیدن داخل این اطاقک، نمی بینند.

این دعوای آشوری نیچه و حافظ شناس و حنایی فل سفه نویس از آن موارد نیست؟

وقتی میخواهیم چیزی بنویسیم، جایی خلوت پیدا میکنیم، که با خیالی راحت، به این کار بپردازیم ولی یادمان میرود، که اگرچه سخن را در جایی خلوت نوشته ایم اما درجایی خلوت بیان نکرده ایم، بلکه تماشاگران و خوانندگان بسیاری هستند که ما را می بینند و میخوانند و هیچ، از امواجی که به راه می اندازیم خبر نداریم. آدمها هم که اساسا در خلوتشان چندان با ادب نیستند (خیلی ها، وقتی تنها هستند، کارهای خارج از بسیاری از عرف های اجتماعی، فرهنگی، ... را انجام میدهند، که البته ممکن است اشکالی هم نداشته باشد، اما یک ضرب المثل نمی دانم مال کجا میگوید آخوند هم لبو میخورد اما نه تو کوچه و خیابان) بنابراین محیط وبلاگهای ایرانی همواره پر است از حرفهای رکیک و رفتارهایی چندش آور. نکته ای دیگر که باید به این مطلب افزوده شود این است که تماشاگران و خوانندگان ما نیز مانند نویسندگان لذت می برند از رکیک خوانی و افشای اسرار مگوی دیگران. اگر میخواهید خوانندگان را به چیزی ارزش مندی ارجاع بدهید و میدانید بسیاری حوصله خواندنش را ندارند و مطمئن هستید که کسی سری بدانها نمیزند کافیست لینکی با نوشته ای مثلا در باره زندگی خصوصی کسی مربوطش کنید.

اینجا، خیلیها خود را از قید و بندها و پوشش های ظاهری بسیاری، به راحتی رها می سازند اما لطفا دیگر لباسهای زیرتان را در نیاورید. بده بچه جان

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۸
تگ های این مطلب :وبلاگ و تگ های این مطلب :قهرمانان و تگ های این مطلب :ضعفها