کوری

مدتهاست که رمانی نخوانده ام. آنقدر طولانی، که آخرین رمانی که خوانده ام را، به یاد نمی آورم. بعد از مدتها رفتم سراغ کتابهای از دست رفته ام. رمان کوری اثر ژوزه ساراماگو را خیلی وقت بود که میخواستم بخوانم. میخوانم. به دوشب. و در هیاهوی دخترک سه ساله ام. خوب بود.

مثل همیشه اول چیزی که توی ذوق میزند، ترجمه اش است. در کل کتاب کلمه کانتینر زیاد به کار رفته است و بعد از آنکه کلی پیش رفتی، میبینی که قرار است این کلمه همان سبد باشد. خیلی از جملات کلیدی کتاب ناشیانه ترجمه شده اند و فقط به یاری تخیل ات باید معنی صحیحش را بیابی. عین فیلمی که دوبلورهای تلویزیونی برایش کلام گذارده اند.

اما کل کتاب واکاوی درون آدمی است آنگاه که از او چیزی باارزش را میگیرند و اینجا چشمانش است. داستان علیرغم کشش فراوانش، فقط در خدمت همین روانشناسی درون آدمهاست. اینجور کتابها را دوست دارم. نابغه خالق اینجور رمانها را باید بی شک داستایفسکی دانست. مردی که از پیش و بیش از فروید و روانشناسان روح بشر را به روی میز تشریح گذارد. و تحلیلهایشان دقیقتر و روشنگر تر از این روانشناسان است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥
تگ های این مطلب :رمان