دلتنگیهای اساطیر

یه جایی توی شعر مسافر سپهری، فرازی هست که خیلی دوستش داشتم:

و بار دگر ، در زیر آسمان "مزامیر"،
در آن سفر که لب رودخانه "بابل"
به هوش آمدم،
نوای بربط خاموش بود
و خوب گوش که دادم ، صدای گریه می آمد
و چند بربط بی تاب
به شاخه های تر بید تاب می خوردند.

امشب که داشتم مزامیر میخواندم به اینجا رسیدم:

مزمور 137:به کنار نهرهای بابل در آنجا نشستیم. و صیهون را به یاد آورده گریستیم.در میانش بربط های خود را بر درخت های بید آویختیم. زیرا که در آنجا اسیرکنندگان ما سرودی را، مخربان ما شادمانی ای را درخواستند که از سرودهای صیهون از برای ما یکی را بسرایید! سرود خداوند را در زمین بیگانه چگونه بسراییم؟ ای اورشلیم! اگر تو را فراموش نمایم، دست راست من صنعت خود را فراموش نماید. اگر تو را به یاد نیاورم، اگر اورشلیم را سرآمد شادمانیم نسازم، زبانم به کامم بچسبد. ای خداوند! پسران ادوم را به یاد آر که در روز اورشلیم می گفتند که آن را کنده تا به بنیانش خراب نمایید. ای خراب شدنی! دختر بابل! خوشا حال کسی که سزایی را که به ما نمودی به تو ادا نماید. خوشا حال کسی که بچه گان تو را به چنگ آورده بر سنگ بکوبد.

 

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٩
تگ های این مطلب :شعر و تگ های این مطلب :واگویه