عذاب وبلاگنویسی

خداییش این وبلاگنویسی بد گرفتاری است. خوش به حال آنهایی که انور آبند. اقلا هرازچندگاهی میتوانند پشت سر رییس و همکار و همسایه و سیاستمدار و استاد و دانشجوی غیرایرانی شان بنویسند. اما من گردن شکسته اگر بخواهم پشت سر رییس و روسایم چیزی بگویم پنبه خودم را زده ام. از رفقا و همکارها بنویسم زیرآبم خورده است و از سازمان بنویسم باید جواب بسیاری را بدهم. سیاست (اینجا هر چیزی بنویسی سیاسی مگر آنکه خلافش ثابت شود اجتماع، شهر، اقتصاد، سازمان، آدمهاو ...) هم که اینجا تا دلتان بخواهد پدر و مادر دارد و قیم، و حساب آدم با کرام الکاتبین است. خلاصه به هرکی گیر بدهم بیچاره ام. به همین خاطر باید جوری بنویسم که به تریج قبای هیچ کسی برنخورد و نوشته ها چنان میشود که فقط تفلسف ورزی در آن موج میزند. آنقدر گل و گشاد که به هیچ جایی نخورد. کارما شده عینهو پسرکم. بچه ها دوست دارند ادای بزرگترهایشان در آورند همین است که گیر سه پیچ داده است که میخواهد عکس بگیرد جون عکس میگیرم. بنابراین برایش یک دوربین گرفتم که دست از سر کچل ما بردارد هرچند خوبیش این است که اقلا خودم در عکسهایش هستم که در عکس خودم که هرگز نبوده ام. از منبر دور نیافتم. گیرداد که برایش وبلاگی درست کنم. برایش وبلاگی دست وپا کرده ام و قرار گداشته ام او مطالبش را در یک دفتر بنویسد و من برایش در وبلاگش درج کنم. از ده تا مطلبش یکی را مینویسم. عینهو خود من گردن شکسته که از هر ده تا نوشته یکیش را میشود اینجا آورد. خدا از سر تقصیرات همه ما درگذرد.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :وبلاگ