مهاجرت

همیشه از اینجا آغاز میشود که همه جا کسانی که بهره ایی از رفاه، قدرت، دانش و ... از جامعه ایی نمیبرند، سوار بر بال خطر و خیال و خاطره رخت به دیگر سو میکشند. برای یافتن رفاه، قدرت، دانش و... اما بنظر میرسد که اینجا این قصه وارونه است یعنی آنهائیکه بهره ای به اندازه از رفاه، قدرت، دانش و ... (یا به زعم خود نه در خور) برده اند از اینجا میروند. چرا؟ شاید برای اینکه سقف انتظاراتشان در اینجا قابل دسترس نیست؟
بعد هم وقتی که میرسند باز نمیدانم چرا حس غیربودن در آنجا رهایشان نمیکند؟
بنظر میرسد جمع جبری رنج و دردهای آدمی وابسته به زمان است. هر چه جلوتر میرویم رنجهامان درهمه جا بیشتر میشود. هر جا سیستم درست کار میکند بیچاره تریم و خوش بحال آنها که سیستم هایشان خوب کار نمیکنه یا همیشه خوب کار نمیکنه.
گاهی وقتی برق خانه قطع میشود فکر میکنی کمی آزادتری.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۳
تگ های این مطلب :ما