تصویرم از غرب (۳)

بخش اعظم تصاویری که از آن کلیت غرب برایم شکل گرفته است، برگرفته از متون ترجمه شده ایست  که اکثر آن در حیطه های اندیشه بوده است و تاریخ. بخشی دیگری از آن، برگرفته از مسافرتها و اقامتهای کوتاه مدتی است که عموما به عنوان یک بازدید کننده فنی از  آلمان و فرانسه وسوییس و یک اقامت طولانیتر (چند هفته ای از انگلستان) اینبار برای دیدار از اهل فامیل و بخشی دیگر نیز برگرفته از رسانه، و آخرین آنها ارتباطی است که بواسطه کار و یا خانواده با افراد و سازمانهایی از آن سرزمینها هستند، برقرار میشود. در حیطه فردی، تفاوتها به هیچ وجه نگران کننده و اغوا کننده نیست. آدمهای هم سطح، هم سطح هستند با تفاوتهای قابل قبول. تفاوتهای اساسی تر بین ما و آنها، در اندیشه هایی است که آدمها را به کار میگیرد. در آنسو این اندیشه از انسانها بیشتر سود میبرد و در اینور، عموما اندیشه ای دیده نمیشود و یا اگر هم دیده شود، بیشتر به کار آزردن آدمها می آید تا بکار گرفتنشان. ولی اعتراف میکنم که گاهی این ماشین معیوب را بیشتر از آن سیستم کارآمد می پسندم. گویی جایی هم برای بازیگوشی های سرخوشانه مان هنوز وجود خواهد داشت.

 

موضوع دیگری، که در این نوشته ها نیز، به کرات از آن یاد کردم، نقش رسانه هاست. تصورم این است که رسانه ها همچون شمشیر دودم عمل میکنند که عموما آن لبه تیزش به سمت ما نشانه گرفته شده است. نقش ویران کننده این رسانه ها در بحران عراق، مدتهاست که سعی میشود به فراموشی سپرده شود. اما هرازچندگاهی همان بازی برای ما نیز اجرا میگردد. این که برد موشکهای ایران میتواند همه جا حتی اروپا را نیز تهدید نماید، سازی است که امروز برای توجیه شروع یک رویارویی نظامی با ایران، کوک کرده اند. چندان باور ندارم که رسانه ها نقش رکن چهارم دموکراسی را در آنجاها بازی کنند و این موضع بیشتر از جنس شیفتگی گاه کمی زیاد بعضی از ماها باشد. آنجا هم مانند اینجا، فاصله، بین چیزی که طرح میشود و آنچه که اجرا میگردد، چندان کم نیست.

 

رویه دیگر رویارویی ام با غرب تصاویری است که مسافرین غربی  از سرزمین من داشتند. این موضوع را بسیار دقیقتر و عمیقتر ادوارد سعید در شرقشناسی اش بدان اشاره میکند. تصاویر کارتونی بخش اعظم مردمان آن طرف، با تصاویر مخدوش شده تر، تغییر می یابند. در کنار این موضوع نمیتوانم از نقشی که دولتهای غربی در طی حداقل 150 سال گذشته در سرنوشت سرزمینمان داشتند، در گذرم، که متاسفانه هرگز نشانه های مطلوبی در آن دیده نمیشود. خوانی گسترده که همه تلاش داشتند سهمی بیشتر از آن را، به خویش اختصاص دهند، اگرچه بی درنگ باید یادی از افرادی همچون ادوراد براون انگلیسی کنم که در معرفی دقیقتر این وری ها مثلا انقلاب مشروطیت ایرانی، کاملا در جبهه پاپتی های این وری قرار داشتند. اوج این دخالتها، بی شک در کودتای 28 مرداد رخ می نمایاند. این موضوع چندان مدخلیتی به اینکه چه کسی رفت و چه کسی آمد ندارد، بلکه از نظر من دخالت مستقیم و خلاف قاعده، در انتخاب خودخواسته مردمی بود که میخواستند سرنوشت خویش را در دست بگیرند و آنوریها این موضوع را برنتابیدند و به نفع منافع اقتصادی و سیاسی خویش، خواست مردم سرزمینی را بی اثر کردند. گویی که در یک بازی برابر ناگهان داور مسابقه نقش یکی از بازیکنان تیم حریف را به عهده میگیرد.

 

آن واقعه تاریخی از نظری دیگر نیز یک نقطه عطف محسوب میشد و آن این بود که دیگر در عرصه سیاسی روبریمان غرب نبود بلکه امریکا بود. از آن زمان به بعد، جز در دوران کوتاه کندی-امینی، امریکاییها حافظ وضع موجودی بودند که حداقل روشنفکران جامعه به آن وضع تمکین نمیکردند. وضعی که در آن تصمیم گیرنده عرصه سیاست، یک فرد بود با تمامی ضعفها و تاثیرپذیریش، حال آنکه حداقل در عرصه روشنفکری و طبقه متوسط، خواست برای نقش بازی کردن به عنوان بازیگران صحنه سیاست، روزبروز افزایش می یافت. این موضوع را یکبار در اینجا نیز طرح کرده بودم. از اینکه طولانی شد شرمنده اما برای ختم این نوشته نگاهم به امریکایی را نیز که در اینجا آورده ام بخوانید.

 

آخر، همان حرف اول، که دیگر غرب برای من هزارتکه گشته است.

 

 

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :قدم زدن و تگ های این مطلب :گفتگو