سعدیه

1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانمچنانت دوست می​دارم که گر روزی فراق افتددلم صد بار می​گوید که چشم از فتنه بر هم نهتو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینیرفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصاییبه دریایی درافتادم که پایانش نمی​بینمفراقم سخت می​آید ولیکن صبر می​بایدمپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهاییشبان آهسته می​نالم مگر دردم نهان مانددمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرتمن آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت   قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانمتو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانمدگر ره دیده می​افتد بر آن بالای فتانمو گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانمخلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانمکسی را پنجه افکندم که درمانش نمی​دانمکه گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانمشب هجرم چه می​پرسی که روز وصل حیرانمبه گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانممن آزادی نمی​خواهم که با یوسف به زندانمهنوز آواز می​آید به معنی از گلستانم

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٩
تگ های این مطلب :حسرت و تگ های این مطلب :شعر