همه کتابهای من (۱)

کودکی ام در لذت وصف ناپذیر از قدرت خواندن، به کتاب رسید. در خانواده ای شلوغ که تو جزو ته تغاری ها بودی، هیچ سرگرمی، بهتر از کتاب خواندن وجود نداشت. بنابراین تا می شد کتاب مبخواندم، از کتابهای درسی برادرهای بزرگتر تا کیهان بچه ها و قصه ها و قصه ها و قصه ها. هیچ یک شان را به یاد نمی آورم اکنون اما. در شهری که کتابخانه اش مهجورترین جایش بود من جزو معدود اعضای کتابخانه بودم و کتابهای قصه اش نیز بسیار زیبا. هر روز یک کتاب و اینجوری کم کم دور شدم از همه چیز. در دبستان و راهنمایی باز کتابهای کتابخانه، رفقای خوبم بودند از سمک عیار و قصه های شاهنامه و ..... تنها چیزهایی که هدیه میگرفتم آنهم خیلی دیر به دیر، فقط کتاب بودند. کتابی در دست و بالشی زیر سر، المانهای همیشگی هر تصویری بودند که از خویش داشتم و داشتند. معلومات عمومی عجیب غریب، که بیشتر به درد حل جدول میخورند. یکی از کتره هایی که همیشه بارم میکردند حل کردن جدولهایی بود که بقیه کنار گذاشته بودند برای لحظات فراغت خود. هیچ نظم و نسقی نیود فقط لذت شروع و به پایان بردن کتابی. هرگز قادر نبودم کتابی بخوانم که قصه نباشد.

 

انقلاب که میشود علی کتابخانه مسجد پدر را راه می اندازد و میشود پاتوقم و بعد غصب میشود و کتابهای ضاله اش دور ریخته میشود و جمعشان میکنم و می آورم خانه و میخوانمشان. کتابهای دکتر هم جزوشان هست. سالهای اول دبیرستان با کتابهای دکتر اشنا شدم و علاقه به روانشناسی کشاندم به سراغ این سنخ کتابها. عضو کتابخانه پارک شهر گرگان میشوم و هر روز غروب، آنجا میشود پاتقم و باز هم کتاب بازی به جای درس خواندن و تست حل کردن که بین مهندسی و آخوند شدن این اخری اغوا کننده تر بود. شریعتی دینداریم را برایم به هیجان بدل ساخت. و سحر کلامش مسحورم میکند. قرآن و نهج البلاغه و حافظ و سعدی و کتابهای فارسی کتابخانه پدر، کشف های بزرگی هستند برایم. درک مبهمی دارم از پیچیدگی و دغدغه های یک انسان شهری در سعدی و سادگی و بی ریایی روستایی حافظ. سرسختی های یک جوان روستایی پا به شهر گذاشته را دارم و تلاش برای غلبه بر نادانسته های این جای جدید، باز هم به سمت کتاب هلم میدهد و میشوم عضو کتابخانه مرکزی دانشگاه شریف. هنوز عناصری چون عشق، آزادی، سیاست، فلسفه و ... برگرفته از کتابند تا از تجارب شخصی.

 

کتاب موثر این روزگاران گریز از آزادی اریک فروم است. یه جور کندوکاو آدمی که درکش میکنم شاید به خاطر سادگی اش یا زیبایش یا نادرستی اش. بعد هم چون بیکارم، می نشینم هرچی کار اریک فروم است، خواندن، اما هیچ یک، طعم آن کتاب اول را ندارند. می بینم که میشود کتابی خواند که قصه نباشد.

 

اما آن عشق قصه خوانی ،باز هلم داد به سمت تاریخ، که از مدتها پیش از این، رقیب جدی رمان ها و قصه ها بود. در جستجو هایم در کتابخانه دانشگاه، میرسم به تاریخ تمدن. درسی ندارم جز پروژه ساخت دستگاهی برای پایین آوردن سطح آستانه گیرنده های اف-ام. تابستان است و جزو تنها ساکنین یک خوابگاه درندشتی بنام طرشت. سی و سه جلد است. ساعت چهار بعدازظهر، بعد از اتمام کار روی پروژه، میروم کتابخانه، یک جلد تاریخ تمدن را میگیرم و می نشینم به خواندن آن، می بینم چهار صبح است و باید بخوابم و ده صبح آزمایشگاه و باز قصه تکرار میشود به مدت دو ماه، تقریبا برنامه همیشگی ام است و تمامش میکنم. در این میانه آونگم بین عشق و نفرت از این کتاب. همه چیز را ازم میگیرد و چیزهایی عجیب و غریب و نا آشنا به عوض می دهد. بعد از آن دنیایی از اسطوره، هنر، و فلسفه نمایان میشود و همیشه اسیر این سه ام. یادم داد که هر واقعه و ایده ای را، در ظرف زمان و مکانش درک کنم و تاریخی نگرم کرد. به پاس قدردانی از آن همه چیزها، که به هم داد، دوبار دیگر هم، از سر تا ته خواندمش. به این میگویند خریت یک عاشق.

 

با اسطوره، سپهری را کشف میکنم و بخش زیادی از حافظه معطل مانده ام را، اختصاص میدهم به صدای پای آب و مسافرش و شعرهای دیگرش. و سیاه، آبی و خاکستری حمید مصدق.

 

 تاریخ فلسفه غرب برتراند راسل را دوبار میخوانم و دیگر مصممم میسازد که راهم را یافتم.

 

اما مسیح بازمصلوب نیکوس کازانتزاکیس و زوربا و برادرکشی و آخرین وسوسه مسیح و گزارش به خاک یونان، جان شیفته و ژان کریستف رومن رولان، صد سال تنهایی مارکز، سیذارتا و گرگ بیابان هسه، و رمانهای بسیار دیگری، آرامم میکنند.

 

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٠
تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :کتاب