همه کتابهای من (۲)

در این میانه در دفتر فرهنگی، با ایمان غلامپور (که هرکجا که هست سلامت باشد) مصمم میشویم به جای ارائه یک مقاله نوشته شده دیگران، کتاب منطق اکتشاف علمی و جامعه باز و دشمنانش از کارهای پوپر را، ارائه دهیم و می نشینیم شبانه روزی، خر میزنیم تا فهمش کنیم. این میشود که میشویم ضد پوزیتیویست و بعد هم ضد علم و با آخری اش هم میشویم لیبرال. فقط نمیدانم چرا وقتی جلسات را شروع کردیم تعداد خیلی زیاد بود ولی وقتی رسیدیم به جلسه ششم، فقط دکتر باستانی مانده بود و کوروش. رسمم هم بر این بود که همه چیز همه کس را بخوانم، بنابراین حتی از حدسها و ابطالهای ترجمه احمد آرام اش هم در نگذشتم، که خواندنش عذابی الیم بود. کاملا روشن بود که بعد از مهندسی، سراغ فلسفه علم خواهم رفت اما خوشبختانه یا بدبختانه، بلایی که دانشگاه، در درس خواندن سرم آورد، سبب شد هرگز آموزش آکادمیک را برنتابم، پس هرچی کتاب در باره فلسفه علم بود را خواندم، تا از آن زده شدم. تو زوربای یونانی یه جایی هست که زوربا میخواهد عشق وافرش به گیلاس را، زایل کند. پس روزی با تمام پول حقوقش، گیلاس فراوانی میخرد و آنقدر میخورد تا بالا بیاورد و از آن متنفر گردد. این بلا را، سعی کردم سر روانشناسی، مارکسیسم و فلسفه علم در بیاورم، و حالا از هر سه آنها متنفرم و جادوگری را از آنها برتر می نشانم از نظر اهلیت عقلی.

 

دفتری باشی و نیچه نخوانی، نصف عمرت برفنا ست، پس نیچه هم خوانده میشود و من فراسوی نیک و بد و تبارشناسی اخلاقش را از چنین گفت زرتشت اش هم بیشتر دوست داشتم. نیچه خوشبینی بسیارم به روشنفکری را تا حد زیادی زایل کرد و بعد هم افسرده.

 

چون معمولا هیچ کاری بلد نیستم، بنابراین یکی از سرگرمی هایم، خواندن دایره المعارف ها و این جور چیزها ست همین است که از این جور کتابها زیاد خواندم و یکی از تاثیرگذارترین اش هم، تاریخ ایران به روایت کمبریج بود. کتاب، زوایای تاریک سرزمین ام را روشن ساخت و دلم برای مظلومیت، خاکی که در آن میبالیدم، بسیار سوخت و مصممم کرد به خیلی چیزها.

 

کتاب تاریخ دیگری نیز این حس را تشدید کرد و آن تاریخ مشروطه کسروی بود. نمایش پرده ای که، هرازچندگاهی در این صد و پنچاه سال گذشته، تقریبا بی هیچ تغییری، در این سرزمین روی میدهد. آونگ میان آزادی و امنیت، و همیشه غائله به نفع امنیت و به ضرر آزادی به پایان میرسد.

 

تاریخ ادبیات ایران دکتر ذبیح اله صفا نیز شعر فارسی را برایم معنادار کرد و جایگاهش را و هند را.

 

حالا دیگر مدتهاست که نه یک کتاب، بلکه کتابهای افراد، دلم را و ذهنم را با خویش می برند. هابرماس، شاملو، فروغ، کانت، بیضایی،بشیریه، سروش، سارتر، کامو، هدایت، نصر، داستایفسکی، ویتگنشتاین،فالکنر.

 

حالا مدتهاست که جستجو برایم تمام شده است و من خسته، گرفته ام یک گوشه، نشسته ام و روندگان را می نگرم. و بعد از این، دیگر خواندن، شده است عوض کردن دکور خانه ذهن. بی شک اکنون انسان متحجری هستم، چون فکر میکنم چیز زیادی نیست که هاضمه ام را بهم بزند. آن کتابها که برشمردم و بسیاری دیگر، که ذکرشان باعث تطویل و ملال است، کتابهایی بودند که درون سنگینم را از کثافتها پاک کردند و ذهنم را مرتب کردند و کلی خرت و پرت از آن بیرون آوردند. حالا دلم خوش است که خانه خود را دارم و فقط دکور آن را، با چیزهای نو و دور ریختن برخی دورریختنی ها، عوض میکنم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :کتاب