این یک داستان غیرواقعی با شخصیتهای واقعی است.

در صفا سیتی ما، چندسال پیش، جار زدند که، پولهایتان را بدهید تا شرکتی تاسیس شود و با استفاده از رانتهای مختلف صفاسیتی، کارهای بسیار انجام شود و از هر دانه گندمتان، هفتاد دانه گندم بروید به سالی و ماهی. ما رعایا هم، که از خودمان عقلی نداریم، عقل و پولمان را دوتایی دادیم دست چندتا مباشر. در این میان به تنها چیزی که فکر نکردیم، این بود که اینها اگر بلد بودند پول بسازند، که اینهمه سال توی صفاسیتی نمی مانند.

سیبها چرخی خوردند و ماهها و فصول و سالها آمدند و رفتند و وقتی خواستند این بار گرانبها مسئولیت را، از دوش خویش بردارند، فرمودند که فقط ۱۴ درصد سود به سهام تعلق میگیرد. خوب البته این قسمت داستان اصلا کشش دراماتیک و رمانتیک و مجیستیک نداشت که عادت کرده ایم به اینکه، دیگران سرمایه مان را برباد دهند و ما چندان شاکی نباشیم، که حتی یادمان دادند، شاد هم باشیم که اصل سرمایه هست اگرچه ارزشش کاسته شده  باشد. این عزیزان چون به این نتیجه رسیده بودند که صاحبان سهام عده ای چلاق و دست و پاچلفتی و نابلد هستند که راه بانک را بلد نیستند رفتند و حدود هشتاد درصد پول زبان بسته را دادند و اوراق مشارکت خریدند با سود ۱۴٪ از بانک سرکوچه صفاسیتی که آن موقع سهام ۱۶٪ هم بود برای فروش ولی مباشرین به خاطر رعایت عفت عمومی و داش مشتی گری و لوطی صفتی و حال گیری از خوانندگان قصه و متعجب ساختن همه رفتند و ۱۴٪ را انتخاب کردند. بعد هم قرار شد ۵٪ از سود کل را برای این عمل شجاعانه، داهیانه، طاقت فرسا برای خود بردارند. رایش را هم از همه گرفتند.

قصه از آنجا آغاز شد که گفتند معامله ای بزرگ در راه است و آن خوردن صفاسیتی است یعنی قرار است حالا که شرکتی دارد کار میکند و درآمد زاست بسیار بی جا است که گرگها را صدا نکنیم که یک لقمه چپش نکنند. اینجا اصولا همه کارها روستایی است وقتی گوسفندی پروار می شود آنرا میکشند و میخورند. جاهای دیگر به نظر میرسد این جوری نباشد و به این چیزهای درآمدزا میگویند ماشین پولسازی نه گوسفند و گاو. فرمان رسید که این لقمه گلوگیر و خفه کن را افراد معمولی قادر نیستند شکار کنند و هضم نمایند. پس به جای آنکه صاحبان گردن شکسته پول و سهام فرصت کنند حسابرسی و بازخواستی از مباشرین داشته باشند که شق القمرکردنهایشان را به داوری بنشینند، هیاهویی دیگر براه افتاد و چو افتاد که خوب است خانهای صفا سیتی بیایند ما را به دروازه های تمدن برسانند که ما رعایا کر و کور و ... ایم. بنابراین فقط چندساعت قبل از تشکیل مجمع عمومی، فرمان رسید که یا ایتهالرعایا و الاغنام در مجمع شرکت نکنید تا مباشرین وقت کافی داشته اشند تا خوانین را مجاب کنند و به خدا و پیغمبر قسمشان بدهند که بیایند و این مسئولیت خطیر را بدوش گرفته و پول زبان بسته رعایا را گرفته و هرطور که دوست دارند خرجش کنند. دستور خوردن گاو را هم انشاا.. در فرصتی دیگر و به وقتش، خدمتتان تقدیم خواهم کرد.

بنابراین آن عزیزان صفاسیتی که همیشه غر میزند که آی بردند و خوردند و زدند و دموکراسی نیست و آزادی نیست و انتخابات ال و بل و جیمبله و برای دیگران تصمیم نگیرید به این نتیجه رسیدند که خودشان برای دیگران تصمیم بگیرند گوربابای دموکراسی و آدمها. درود بر گوسفندها. لعنت خدا بر جورج اورل با آن شعار بیش از حد واقعی اش. همه باهم برابرند ولی بعضی ها برابرترند.

و نمیشود انکار کرد که در این کار بسیار موفق بودند. چون از بین آنهمه ....، فقط دو سه تا الاغ مثل من که یا فراخوان برای عدم حضور را نشنیده بودند یا چیزی از برکات خوانین نصیبشان نشده بود، رفتند که کاری کنند و آنچه البته به جایی نرسد فریاد است. اوج داستان آنجاست که پای منبر، از اینکه تعداد افراد شرکت کننده به حد نصاب قانونی نرسید اظهار تاسف میکنند و سری بعدی با هر تعدادی میتوانند رای گیری کنند.

آن قدیما که سعدی علی الرحمه میفرمودند:

به ناله کار میسر نمیشود سعدی- ولیک ناله بیچارگان خوش است بنال

مال وقتی بود که اقلا نالیدن خوش بود نه برای روزگار ما که زنجموره است و زر زیادی.

الناس علی دین ملوکهم

هی میگوییم غماز خانگی است میگویند نه

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٢
تگ های این مطلب :سازمان و تگ های این مطلب :ضعفها