واگویه

گاه از پس خودت بر نمی آیی از پس دیگران هم.

گاه باید دو چهره داشته باشی چهره ای که می خندد و چهره ای که میگرید. چهره ای که میخنداند و چهره ای که میگریاند.

گاه به تنگ می آیی از آنچه که آمد و گاه می ترسی از آنچه که خواهد آمد.

گاه دلتنگی با هزاران علت و گاه دلخوشی بی هیچ دلیلی.

گاه خسته ای از تحمل و گاه مکدری از کم طاقتی.

در شرجی هوا دلتنگ سرمای زمستانی و در سرما دلتنگ آب تنی کردن در حوض یک روز تابستان گرم.

فرصتها همه درگذشته اند و دلتنگ گذشته ها.

گاه قادر به انجام کاری که دوستش داری نیستی و گاه آنچه که میکنی را دوست نداری.

اطاق گرفته جانت بی در و پنجره ای است.

آنچه که میخواستی نشد و شد آنچه که نمیخواستی.

نمیتوانی خود را اثبات کنی و دیگری نفی ات نکند.

کجاست کودک بیخیال ذهن و جان جوان و رشید وشجاع و نترس و مرد عاقل زیستن.

وره وره جادو، مترسکها، سگهای پارس کننده، سوسکهای تهوع آور که وقتی با دمپایی له شان میکنی آبی تیره و کدر بر زمین میریزد، تهوع تهوع تهوع.

هیچ کسی نیست. هیچ چیزی هم.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۸
تگ های این مطلب :واگویه