دومی

پدر در شب حادثه خواب دیده بود کسی میگوید دستهایت را مشت کن و آیه دفع بلا را بخوان صدا صدای پسرش بود اما درست در همان لحظه از خواب بیدارش کردند. و نتوانست کلام را بگوید. همین بود که خود را تسلی میداد که گریزی نبود از این فاجعه.

همیشه میگفت همه تان میروید و فقط منم که میمانم برای پدر و مادر پیرتان اما زودتر از بقیه رفت.

عکسی کنار میز کامپیوتر هست که تویی.

دانشجوی تربیت معلم دوره ابتدایی که داشت از معلم شدن لذت می برد. برای بچه ها از شرایط طنز آلودی سخن میگفت که آذم بزرگها باید می نشستند به بازی کودکان دوره ابتدایی و بابا آب داد تمرین کردنها. بی سروصدا و ساکت و کمی خجالتی. بزرگتر از توست اگرچه زیاد از تو بزرگتر نیست.

میگویند برای جبهه ها نیرو میخواهند و بعد دانشجوهای تربیت معلم هم توی صف قرار میگیرند و او میرود و خیلی زود برمیگردد به دو ماه هم نمیکشد شهریور میرود و مهر برمیگردد. خوابیده. فقط خوابیده . میدانم دلتنگ بودی این را از آنهمه نامه ای که مینوشتی میتوان فهمید. هبچ چیز باور کردنی نبود که سرزمین من روزگارانی را تجربه کرد که هیچ چیزش باور کردنی نبود اما بود. تلخکامی بسیار ببار آورد برای همه مان. جوانکی ۱۸ ساله که عشقش والیبال بود و معلم شدن. بی صدا و ساکت.

حال بیست و یک سال است که فقط خاطراتت را دوره میکنم و همین.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦
تگ های این مطلب :خانواده