یک تازه داماد

خداوند، روزی ما را هزار تکه کرده است و هر تکه آن را، در گوشه ای از این خاک پاک وطن، انداخته است. و ما هم برای جمع کردن آن (که اگر نکنیم ناشکری و کفران نعمت است)، ناگزیریم به همه نقاط این مملکت فخیمه سفر کنیم. همین است که هر هفته باید در گوشه ای از این سفره بزرگ باشی. دو سال پیش، که یک تکه گنده ای از این روزی، کنار یک کوره بسیار بلند افتاده بود، که در یکی از بلندترین نقاط فلات ایران، قرار داشت، مجبور شدیم غروبی سفری بدانجا کنیم و شبی را آنجا سپری نماییم.پیش از این، این روزی حلال را بابت حرف زدن به مان میدادند (که ارث پدر خواهی علم پدر آموز. کاین مال پدر خرج توان کرد به یک روز) در یک منبر امروزی و پشت میز. توی آن جلسات، یکی می آمد و میرفت که فقط کمی هوش لازم بود تا بفهمی که بسیار باهوش است و نکته سنج، دقیق، طناز (خیال بد نکنید، به معنی طنز پرداز) و از مهمتر مهربان. سر سفره (روزی نه بلکه نهار) تحلیلهایی نابی ارائه میکرد که فکر میکردم فقط من میتوانم آنها را ارائه کرده باشم. خلاصه اینکه حسابی جان میداد برای گپ زدنهای دوست داشتنی و توپی که هرگز از لذتش نمیتوانم بگذرم. اما آنجا همه انتظار داشتند فقط نفش یک مشاور کنترلی سفت و حراف و زبانباز و یکدنده را در مقابل یک پیمانکار مکانیکی سفت و حراف و زبانباز و یکدنده بازی کنم. بیشتر نقش یک چماق. القصه در آن غروب پیش گفته، بعد خوردن شام که راهی محل استراحت خلوت خود میشوی، این آقای متشخص را می بینی، که از تو برای شب نشستنی، دعوت به عمل می آورد و به مصداق لایرد الاحسان الالحمار، (اصولا" این حقیر سراپا تقصیر، تعارفی که دلنشین باشد را به هیچ وجه رد نمیکند و کلی گشته ام تا بتوانم برایش این دلیل نقلی محکم را پیدا کنم) آنرا چارچنگولی می پذیرم. اصولا آنجایی هم بیشتر خوش میگذرد، که بتوانم متکلم وحده باشم و آقای مهندس نیز با تیزهوشی هر چه تمامتر، نخواست تو ذوقمان بزند و نطقمان را کور کند، لذا نشست و تا نزدیکای صبح گوش داد. بعد از آن، خیلی زود شروع کردم به لذت بردن و حظ کردن، از یافتن آدمی که سرش به تنش می ارزد، و خیلی از افه های ترا کهنه کرده است و دور ریخته است و خونگرم است و کلی چیز میداند.
رفتیم و آمدیم و رفتیم.
اما حیف که یک روز گفت تصمیم دارد برود و خیلی زود هم رفت.
و حالا اون گوشه دنیا نشسته است و دارد حالش را می برد و هیچ یاد حریفان نمیکند. آنقدر کیفیت زندگی اش بالا رفته است، که خیال میکنم حالا وبلاگنویسی را، نماد بی کیفیتی زیست، میداند که هر شش ماه یکبار، یک پست یک خطی می نویسد. اگرچه مطالب اینجا را نخوانده تکذیب میکند، با اینحال گاه گداری، آقای تازه داماد سری بما میزند و ما نیز هم. هرچند عموما به هم چنگ ودندان نشان میدهیم و متلکهای نابی بار هم نیز میکنیم و خیالبافیها و ایده ها و باورهایمان را به چالشهای تندی میکشیم. اما این چیزی نیست که ذره ای از محبت ما را بخویشتن کم کند.
آقای ما خیلی مخلص شماییم. آمدی سری هم به ما بزن.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :دوست