گلشیری 2

احتمالا هر رمان و داستانی، یا بدنبال برجسته نمودن ایده و پیامی است، یا به کار کاویدن درون آدمی است، یا دست اندرکار کشف زبان است، یا ساخت تصویری آرمانی از چیزی، یا یافتن ریزه کاری های کلامی، یا توصیف دقیق چیزهاست. آیا چیز دیگری هم میتوان به اینها افزود؟.

هر چقدر هم که نخواهیم بدنبال ساختاری منطقی، برای کل روایت باشیم، اما بی شک در حیطه ارزیابی داستان، سود جستن از دستاوردهای تحلیل منطقی گریز ناپذیر است.

یکی از شاخصه های موفقیت روشهای داستانویسی، در ساده ترین شکلش، ایجاد جریانی مستمر در عرصه ادبیات است، که سبب خلق آثار بسیاری شبیه به خویش می شود.

دیگری میتواند ارضا خواسته های عوام و خواص باشد، اینکه بسیاری بتوانند با آن همراه شوند و بخوانندش.

باز در کنار همه اینها، شخصا معتقدم شالوده اصلی بنای هر رمانی، باید مبتنی بر داستان باشد. در یک نظر اجمالی، میتوان دید، که تقریبا تمام رمانهای مطرح دنیا، داستانگویی و ساخت داستانی، با فراز و فرودهای مهیج و گیرا را، دارا می باشند. صدسال تنهایی مارکز اول از هر چیزی، بوسیله داستان است که خواننده اش را با خویش همراه میسازد، و هیچکس، البته این داستان را، یک داستان، با قواعد طبیعی نمی بیند، بنابراین سازگاری با قواعد طبیعی، نقش چندانی در موفقیت یک رمان ندارد.

شازده احتجاب اصلی ترین اثر شناخته شده گلشیری تقریبا هیچ یک از شاخصه های یک رمان اثر گذار را ندارد. موج نوی ادبیات روشنفکری که از دهه چهل پا میگیرد، بین دو حد افراط و تفریط، گیر افتاده است. یا دشمن خونی باور هنر برای هنر است و میشود هنر متعهد،  یا مخالف هر نوع پیام و آرمان است و نامش را فرمالیست میگذارد. آن اولی تکلیفش معلوم است که سرآخر میشود شاملو و جلال، که تعهد اجتماعیشان، حداکثر با حضور خودشان میماند و با رفتنشان نیز میرود و قلمشان، سلاحشان است که گاه به سمت دشمن نشانه گرفته میشود و گاه بسوی دوستان. آن دومی نیز میشود جستجوی چیزهایی دیگر مانند زبان و کلام و وصف و واکاوی. در این دسته دوم، هیچ اثر فارسی نخوانده ام که بتواند حتی به نزدیکی این مفاهیم برسد چه رسد به اینکه از پیچ و خمهایش بالا رود و در عین حال خوانده نیز شود.

ساختار داستانی شازده احتجاب بطرز عجیبی درهم ریخته است، همین است که باید بدقت بسیبار خوانده شود، فقط برای دنبال کردن گلشیری. تصاویری که کنار هم گذارده میشود، بیشتر به بکار آزمودن خواننده است، که آیا حوصله خواندن دارد یا نه. اما این همه سختگیری بر خواننده، مشخص نیست برای رسیدن و دادن کدام گوهر نابی است. نگویید که هدف، همین ممارست در خواندن متون سخت است، که چندان محلی از اعراب ندارد این باور. در روزگاری که برای آدمیان، متن قابل تحمل برای خواندن، در حد چند برگ کاغذ است، کسب چنین مهارتی لذتی در کسی بر نمی انگیزد.

میدانم انتظار وجود ساختاری منطقی بین عناصر رمان، روش چندان مطلوبی نیست برای خواندن، اما ضدمنطقی بودن هم، ترمز بزرگی برای خواندن است. اینکه مثلا در تاریخ معاصر، انقطاع از، نه تنها ساخت قدرت، که حتی در عرصه اجتماع، نسل حکام قاجاری در دوران پهلوی، یکی از  روشنترین حقایق تاریخی است. بنابراین اگر داستانی بر پایه این انکار بسازید خواننده نمیتواند مسیر را دنبال کند.

شازده احتجاب فاقد داستانی گیرا است

فاقد ربط های منطقی با وقایع است

فاقد زیبایی های کلامی است

تنها پیامش میتواند تباهی نسلی از حاکمیت ایرانی باشد که سالهاست دورانشان بپایان رسیده است.

فاقد واکاوی آدمی است.

موجی در ادبیات به راه انداخته است را البته نمیدانم.

حقیقتا نمیدانم چگونه توانسته است لقب یکی از بهترین آثار ادبیات داستانی ما را بخود تخصیص دهد.

بر سر در آکادمی افلاطون نوشته شده بود کسی که ریاضیات نمیداند وارد نشود. بگمانم در زمانه ما، ریاضیات شاید معرفتشناسی باشد.

یکی از آسیبهای موثر بسیاری از جریانان روشنفکری سرزمین ما، عدم بهره گیری مناسب از دستاوردهای معرفت شناسی جهان جدید است. اینکه ضعف و قوتهای اندیشه آدمی کدام است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :کتاب