رامین نفوذی

گاهی، بخشی از زندگی مان، گم میشود. از یادشان می بریم و یا خیلی کم بسراغشان میرویم. زمانی که همه نشانه هایش را از دست داده ای. تا اینکه ناگهان یکی از نشانه ها پیدا میشود و گویی همه چیز یادت می آید. همه لذتها و کامیابی ها و حسرتهایش. همه خیالبافیها همه پیشگویی همه قرار و مدارها. انگاری چراغی روشن میشود به تاریکی های درونت.

آن روزگار، زمانه ای است بین پایان تحصیل و شروع بکار. روزگاری که کانونش یک خانه دانشجویی بود. اطاقی در طبقه سوم ساختمانی، که تنها نکته مهم آدرسش این بود، که نزدیک دانشگاه است. دو نفر بیرون میروند، علی و عادل، و دو نفر میآیند جایشان. ایمان و رامین. و من هم که یکجا نشینی نمیدانم. آنجایم. کلاس درس فاکسپورو. پیاده روی های طولانی سه نفره. رامین همان روزهاست که آدرس دفتری را میدهد که تاره در دانشگاه راه افتاده است و و وسوسه ام میکند برای آمدن بدانجا. و من خجالتی به همراهش میروم. درحد چهار پنج نفر و یک استاد.

روزه داری ها و افطاری و سحر. اسب بیچاره و زحمتکشی که گرفتار دو تا میمون شده است. یک میمون خوب و یک میمون پست. یک اطاق سرشار از همه چیز. بیداری و خواب و دوستانه ها و ساعت ها و ساعتها گپ و گفتگو  و خواندن و حرف و حرف. سرگرمی مشترکمان کتاب خریدن با جیب خالی. و گیر میمون خوبه به اسبه که چرا تاریخ میزنی روی کتابت. روزگاری که میتوانی بی ترس از چیزی و کسی کتابی بخری. قرار و مدار بستن اینکه در آینده ای که اکنون است، اگر بهم سر بزنیم کتاب برای هم بخریم، که در این آینده رسیده، کتاب خریدن جرم است.

آدمهای بسیار می آیند و میروند و هستند. اول کسی که گوشهایش دراز میشود آقا اسبه است. و امان از زبان تلخ. هرچند شتره دم در خانه آن بقیه هم میخوابد. بعد ناگهان همه چیز از هم می پاشد و هر یک بسمتی میروند و بیخبر از هم و دیگران.

یکی از شانسهای زندگی ام این است که معمولا دوستانم از من بهترند.

سالها میگذرد و حالا برای کاری رامین را پیدا میکنی. آن نشانه اوست. چطوری رامین. خوبی؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :دوست