طعم انگور سیاه

نمیدانم از نابلدی من است یا خوش اقبالی وبلاگهای بلاگ اسپات، که نمیتوانم در کامنت دانشان چیزی بنویسم. یکی از این وبلاگ تحریک کننده فکر کردن و نوشتن، وبلاگ دوست قدیمی ام، آقای کوروش علیانی است. در آخرین پستش خواسته است اگر خیلی بلدی که آنچه می اندیشی را به بیان در آوری بنشین و طعم انگور سیاه یا بوی کندر را بنویس.

خوب من میگم طعم انگور سیاه مثل طعم انگور سیاه است و خودم هم میدانم دارم به چیزی اشاره میکنم. زبان شاید یکی از کارکردهایش اشاره به آن چیزی است که در ذهن من است. شاید دیگری بدرستی متوجه منظور من نشود اما این که فقط محدود به چنین چیزهایی نیست. مگر وقتی میگویم سیاه یا انگور، شنونده و یا خواننده من میتواند درست همان چیزی را در ذهن خود باسازی کند، که در ذهن من است؟. هرچقدر فاصله آنجا هست اینجا هم هست. شاید به این دلیل ساده که مگر ما بدون زبان قادر به اندیشیدن هستیم؟. همان ابهام که بین بیرون و تصویر ساخته شده در ذهن من است، بین طعم انگور سیاه من و دیگری نیز هست.  این وسط دو شق داریم یا هر دو ابهام را انکار کنیم یا هر دو بپذیریم. نمیشود ابهام را اندازه گرفت. در خصوص بوی کندر هم، به اطلاع میرساند ما توی دهاتمان کندر نداشتیم، که بویش را بدانم چگونه است، پس نمیتوانم بویش را بنویسم.

این بود جواب من به سوال ایشان.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :قدم زدن