پیتزا گوجه فرنگی (املت سابق)

کافه پیانو را شروع میکنم به خواندن. دل به کار کتاب نمیرود و مدتها طول میکشد تا تمامش کنم. تمام میشود، بی هیچ ردی و اثر و نشانی. مثل خواندن کتابی در باره سفره آرایی یا باغبانی. وقتی فقط برای اینکه فرزندت جوابی داشته باشد، برای سوالی که همکلاسیهایش ممکن است از او کنند، که پدرت چکاره است، کتاب نویس شوی از این بهتر در نمی آید.

«...‌اگر می‌نشستم داستان بلندی می‌نوشتم و بعد منتشرش می‌کردم؛ می‌توانستم بهش بگویم: «اگر کسی یک وقت برگشت و ازت پرسید ‌بابات چه کاره است، حالا توی مدرسه یا هر جای دیگری؛ یک نسخه از کافه پیانو را همیشه توی کیفت داشته باش تا نشان‌شان بدهی و به‌شان بگویی بابام نویسنده‌اس. حالا شاید. خوب ننویسه، اما نویسنده‌‌اس‌»
صفحه‌ی ۲۶۶

بچه که بودیم شعری میخواندیم که میشد آنرا بسیار خوب دکلمه کرد و کسی البته، اگر معنایش نمیدانست، میتوانست با آن خیال بافیها کند. ترجمه اش اما چیزی جز سرکار گذاشتن نبود. شاید آنچه که در یادمان بود، از شعری بود که معنایی داشت، اما آنچه ما میخواندیم ترجمه اش میشد این:

یگ مردی بیه بز داشته (مردی بود که بز داشت)

کلایه قرمز داشته (کلاهی قرمز داشت)

وک ره هکارده گردوش (قورباغه را روی دوشش انداخت)

هدا ه نجف دوش (و به دوش نجف داد)

نجف بااوته این کیه (نجف گفت این کیه)

سلطان بااوته م شی اه (سلطان گفت همسرم است)

سلطان لنگ شلوار (شلوار پای سلطان)

همه چیت و قلمکار

آخر کار، خنده نویسنده و حرص خواننده. شاید تنها مطلوبیت، کتاب در ریزه کاری های آشپزیش باشد که احتمالا میتواند کتاب را به عنوان متنی، برای درست کردن قهوه اسپرسو و املت ماندگار کند.

گاهی وقتا برای نشان دادن، آن چیزهایی که در جایی وجود ندارد و دیگران مجبورند، زور به مخیله شان بیاورند، تا لباس رویایی سلطان را رویت کنند، چیزهایی عجیب غریبی می نشیند. گاه اقبال برخی ها در این است، که دیگران در تعبیر سخنهای نگفته شان، حرفهایی میزنند که خودشان نتوانستند بزنند. گاهی وقتا، برای هیچ میشود داستانها سرود. مدتی است ذائقه مان بدجوری عادت کرده است به فست فود و چیپس.

نشانه های روشنفکری زمانه ما، سارتر بودند و کامو و راسل و مارکس و کتاب و فلسفه و مسئولیتهای اجتماعی

بنظر میرسد نشانه های روشنفکری این عصر، سینما است و بنگ و دختر-پسر بازی و طلاق

یادتون هست کلاه قرمزی یک روزی روزگاری، پرفروشترین فیلم تاریخ سینمای ایران بود. الان فیلمش را اگر خیلی شانس داشته باشید، میتوانید در قفسه فیلمهای کودکان و نوجوانان بیابید. بدجوری از این مد میترسم. نقل قولی از دکتر باستانی را فکر کنم هنوز بکار بیاید که خطرناکتر از خیلی چیزها، ابتذال فکری است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢
تگ های این مطلب :کتاب