بار دیگر شهری که دوستش ندارم

جایی که مدتهاست در آن بدیدن چهره ای آشنا یا زیبا شگفت زده نشده ای

که ساعتها تنها تصویر روبرویت شیشه عقب ماشین جلویی است

که صدای فحش و دعوای زن و مردش بلند است

که دیگران در آن دیده نمیشوند

که عبوس است

که زبان جز به طعنه یا متلک در آن باز نمیشود

که آسمان ندارد

که نه آدمهایش و نه نمای ساختمانهایش و نه خیابانهایش شخصیتی ندارند

که نه حریم دارد نه حرم و نه حرمت

که نه برای پیاده روی نه برای دویدن نه برای سکوت و نه برای فریاد جایی ندارد

که نه پرنده دارد نه درخت

که هیچ ردی از هم بجای نمیگذاریم

که هیچ اثری هم برای هم نداریم

که هیچ یادی از هم نمی کنیم

که وقت هیچ کاری را نداری وقت هیچ کاری

که بعد از ظهر ندارد

که باران عذاب مردمانش است

که بیش از آنکه مواظب باد باشی باید مواظب دیگران باشی که کلاه از سرت بر ندارند

که....

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :واگویه