یک روز از زندگی سگی ایوان ایلیچ

فرودگاه کرمانشاه اولین روز زمستان ٨٧

پرواز ٢٠:۴۵ با ۴ ساعت و ١۵ دقیقه تاخیر، به ساعت ١ نیمه شب موکول شده است، البته با توجه به مدیریت بی نظیر و خجسته ای که داریم، معلوم نیست این ارقام اعلام شده، تا چه حد قابل اعتمادند، یعنی ممکن است دوباره اعلام کنند سوار شوید. این دقت در ارقام، دلیل موجهی بر بی اعتمادی است. در محوطه ای به این عظمت با این تعداد مسافر جا مانده، رستورانش حتی ساندویج ندارد برای فروختن. اعلام میکنند میتوانید تا ساعت ٠٠:٣٠ بروید بیرون، تا مبادا هزینه شام گردنشان بیافتد. بیشتر شبیه همه چیزمان است. بی مبالاتی، لاابالی گری، مسئولیت ناپذیری.

باز جای شکرش باقی است که روزنامه دنیای اقتصاد را صبح از هواپیما برداشتم اما خوب، مگر چقدر طول میکشد خواندن روزنامه. با این اخبار تاسف انگیزش. خبر رسیدن قیمت نفت به زیر ٣٠ دلار، شرایط اقتصادی سال آینده، با قیاس درآمد ٢۵ هزار میلیارد تومانی و هزینه های ٩٠ هزار میلیارد توامنی دولت، یعنی خرج ٣ تا ۴ برابر دخل. حتما امام زمان دیگر باید ظهور کند تا فرجی حاصل شود. از قول دکتر نیلی میگوید که ٨۴ تا ٨۶ دوبرابر ٨٢ تا ٨۴ در آمد نفت داشته ایم، اما نرخ رشد اقتصادی مان همان ۶ درصد است. راه حل هائی که هیچ یک منتج به نتیجه نمیشود. نمیدانم چرا از روزنامه و آقای دکتر به جرم تشویش اذهان عمومی شکایت نمیکنند.

۵ صبح بیدار می شوی پرواز ٨ با یکساعت تاخیر میشود ٩ بعد ٢٠٠ کیلومتر زمینی و بعد ٣٠ کیلومتر رویش و باز ١٠تا دیگر بعدی. بعد همه این مسیر را برگرد. اینکه چاره کارمان دموکراسی است و دموکراسی نیازمند احزاب و احزاب محتاج برنامه و موضع گیری و اساسنامه و پاسخهایی روشن به سوالات کلیدی. هنوز هیچیک محقق نگردیده است و هیچ امیدی نیست به تحقق هیچکدامشان.

شکایت و اعتراض به هیچ کجا نمیتوانی ببری یعنی مگر کسی اعتراضی هم دارد. هیچ امیدی نیست به هیچ بهبودی.

نادری پیدا نخواهد شد امید          کاشکی اسکندری پیدا شود

یعنی اینکه دیگی که برای ما نمیجوشه بذار کله سگ و خر توش بجوشه

اینکه همه وقت ها فوت شده است یعنی همین.

تنها کسی که هست و میتوانی بهش غر بزنی کسی است که پشت بلندگوی اطلاعات است. یافتن کسی با تلفن برای اعلام اعتراض راه به جایی نمی برد. یا شماره بازرسی نیست یا اگر هست کسی نیست یا اگر کسی باشد مسئول نیست یا مسئولی هست و جوابگو نیست. نماینده شرکت هواپیمایی مربوطه فراخوانده میشود یکبار دوبار سه بار. هیچکس نماینده نیست. ما مردمان شرایط سخت نیستیم ولمان کنید. استیصال مطلق. دست ما کوتاه و خرما بر نخیل.

پایه میزی که رویش می نویسی شکسته است. چارپایه نیست سه پایه است. یک هارمونی کامل در بی نظمی. همه چیزمان به همه چیزمان می آید. از زور عصبانیت سیگاری میگیرانی اما کسی نیست اعتراضی نماید همه خوب کنار هم جمع شده ایم.

پورمحمدی و لاریجانی و روحانی هر یک گیری داده اند.

در این حیص و بیص یکی پیدا میشود که وعده میدهد ساعت ١١ شب راهی خواهید شد. غرها منتج به نتیجه میشود پذیرایی میشویم. منهم از شرم سیگار را خاموش میکنم.

مشروطیت، شهریور بیست، سی دو، پنجاه هفت، هفتاد و شش. مگر چندبار بخت درخانه آدمی را میزند. نقل ما شده است داستان بخت بیدار و بخت خفته. سردرد شیر وقتی خوب میشود که مغز احمقترین آدم روی زمین را بخورد. احمقتر از مردیکه میداند زیر درخت خشک، گنجی نهفته است و پادشاه شهر زنی است که فقط او رازش را میداند، اما نه گنج برمیدارد و نه با زن همسری میکند، کس دیگری هست؟

فریاد که از شش جهتم راه ببستند          آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

پذیرایی با یک آبمیوه و یک کیک. حیف سیگاری که خاموش کردم. یکی از بزرگترین مسئولیتهای خانواده، یاد دادن رکیک ترین فحشها به بچه هاست تا یاد بگیرند چگونه در بن بست ها دق نکنند.

برای افزودن BOD جهان سری به دستشویی میزنم. مطابق علامت شیر، آب گرم باز میکنم، آب سرد می آید پس باید مطابق علامت، آبسرد را باز کنم تا آب گرم بیاید. طرفی که نصاب یوده خیالیش نبوده که اشتباه ساده اش ممکن است چقدر فحش برایش به ارمغان بیاورد. اونی هم که تحویل گرفته، خیالی اش نبوده که ضروری است همه چیز را ببیند یا اگر دیده نیازی ندیده کامنت بدهد یا اگر کامنت داده پیمانکار به جایی اش هم نگرفته.

راهش این است که موبایلت را بگوش بگیری و بشینی به شنیدن آواز مرضیه و رشید بهبودف و نامجو و هنگامه اخوان و شجریان

نفسی ای سروچمن بنشین با من به سخن دمی بخوان به دیباچه دل ورق غمنامه من

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧
تگ های این مطلب :واگویه