چقر

بسیاری از بزرگترین اندیشمندان تاریخ اندیشه، بر لبه مرزها و بحرانها و ذگرگونی ها اجتماعی ایستاده اند. همین است که اندیشه های اصیل، عمیقا رنگ و بوی رنج دارند و نوستالژی. جایی که در آن چیزی عظیم در حال رخ دادن است و اینان در پی فهم این دگرگونی و راز زدایی از آن، و شاید کمی کاستن از رنج هم نسلانشان، در عبور از این گردونه تاریخ.

اندیشه و فلسفه آلمانی، بهترین محمل است، برای یاری رساندن به جامعه ای که میخواهد از گردونه تاریخ که همسایگانش با شتاب آن را میرانند، عقب نماند. عظیمترین اتفاقات در بیخ گوششان می افتد و از خواب بیدارشان میکند و تلاششان برای هضم این تغییرات ستودنی است.

هرچه حهان فرانسوی و انگلیسی در کار دو یا چند تکه کردن جهان و هستی و آدمی است، این آلمانی ها هستند که سعی میکنند این بریدگی ها و پاره گی را رفو کنند.

باید اعتراف کنم که متعلق به سنتی از مطالعات اندیشه در این سرزمین بودم که بیشتر سبقه آنگلوساکسونی داشت تا آلمانی. گروهی که آموخته هایشان را تاریخ فلسفه برتراند راسل و ویل دورانت و نویسندگان انگلیسی زبان آن را هدایت میکردند. و البته طعن و طنزی که نثار اندیشمندان آلمانی زبان میکردند کم نبود. اینکه از اندیشه آلمانی زبان ها، دیکتاتور در می آید و عارف و کسانی که حرفهایشان چندان معنادار نیست. کتک خور این داستان هم، عموما هگل بود، که همه آن بزرگان، متهمش میکردند به مغلق نوشتن. و تیر خلاص را هم، جامعه باز و دشمنانش و گروه فولادوند. که حتی وقتی کتاب هگل پیتر سینگر را هم میخواهد ترجمه کند، مقدمه اش بیشتر متهم کردن مجدد هگل است تا ارائه تصویری روشن از او.

بسیاری از هم نسلانم البته به گونه دیگر هم  هگل را بای پس کردند با این نتیجه گیری من در آوردی که اوج هگل مارکس است و مارکسیسم دورانش بسر آمده است. و البته آنوریها هم که اساسا تصور میکردند که فلسفه با مارکس شروع شده است و قبل از آن بقیه در حال قاقالی لی بازی کردنند و عصر قبلی ها مدتهاست که بسر آمده است.

اما کسی در این میانه نبود که بگوید که مگر عصر که بسر نیامده است. اینکه هنوز محتاج افلاطون و ارسطو و دکارت و بسیاری از اندیشمندان بزرگ هستیم نه بخاطر پاسخ هایشان است، بلکه بخاطر سوالاتشان و روش هایشان هست که هنوز باید بخوانیمشان. اینکه چگونه سخت بنیادترین باورهای روزگار خویش را به باد نقد میگرفتند و چگونه ناکامی و ویرانگر بودنشان را عریان میساختند.

احتمالا مزخرفترین پاسخ ها آنهایی است که بزرگان داده اند، اما نقدها و سوالاتشان، عمیقترین دغدغه های موجود دوپایی بنام انسان است.

هگل نماد انسانی است که حاضر نیست در بن بست بماند و همه تلاش خویش را میکند که از این بن بستهای عظیم بیرون بیاید. مردی که انگار نمیخواهد تسلیم شود و دستها را بالا ببرد حتی در برابر بزرگترین فاتحان عرصه اندیشه.

شاید جوابها و طرحهای هگلی، امروز بکار ما نیاید، اما بی شک درسی بزرگ دارد برای همه ما، که چگونه حتی وقتی بی سلاح هم هستیم و راهی روشن در پیش نداریم، پای در راه بگذاریم و به پیش برویم.

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس

خود راه بگویدت که چون باید رفت.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۳
تگ های این مطلب :قدم زدن