نام

تو شاید دهساله ای و من از تو کوچکتر. برادر بزرگتر شاید با موتور می آوردمان گلند. باغ قطره طلا. روی ساختمان نبمه کاره ای که سقفش سایبانی است. می نشینیم به شمردن ماشینهایی که از جاده میگذرند و یافتن ماشین های هجده چرخ. گرمای تابستانی که به نسیم بعدازظهر یاغی خنک میشود.

در دنیای کودکی من و تو هم مدرسه ای هستیم. تو خیلی چیرها بلدی و من تماشایت میکنم. تو بادبادک بلدی درست کنی و من تماشایش را. تو هد میزنی شیرجه ای و من تماشایت میکنم.

نمیدانم این چه رسمی در بین روستایی ها است که برخی شان نام یکدیگر را بزبان نمی آورند. شاید چون نام مقدس است و اسم اعظم یا شاید چون میترسیم ازمابهتران بشناسندت و با خود ببرند. همه جملاتیکه می بایست با منادا دادن نامت شروع میشد با سکوت آغاز میشد و بعد حرف بیان میشد. اما ما که نام ات را زیاد نبردیم .

نمیدانم چرا ایتقدر زود رفتی؟ یا ازمابهتران بردندت.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :خانواده