روزی روزگاری

فرصتی شد تا سریال "روزی روزگاری" را یکسر و پشت سرهم ببینم.

14 یا 15 سال پیش از این که تلویزیون داشت رخت عوض میکرد سریالی از امرالله احمدجو پخش شد با همین عنوان روزی روزگاری.

داستانی ایرانی در باره ایرانی آنهم از نوع اصیلش. از زیبندگی و اقتدار زنانش تا عاقبت بخیر شدن حتی دزد سرگردنه. از خاله زنک بازی مردانش تا تنبلی و از زیرکار دررفتن بزرگانش. از برای خنده کوله ای را آتش زدن تا سرخوشی دخترانش.

سرزمین سختی و مهارت و تسلیم و غر زدن و بوقت واقعه جاخالی دادن. از غیبت کردن پشت سر یکدیگر تا بداد هم رسیدن بروزگار بلا. از کمر تا کردن جلو روسا و خانان و از سویی دیگر ملقب ساختنشان به القابی مضحک. خان خله. رعیتی که اعتماد بنفسش تا تشر همکلامش است.

اما شاید در کنار بازیهای زیبای بازیگران، هیچ چیز زیباتر از تصاویر دور از سرزمینی که عمیقا در ما ریشه دارد و حتی اگر کور نیز بدنیا میآمدیم میتوانستیم تجسمش کنیم، نبود. نماهایی برنگ خاکی و سیاه از کوهها و تپه ها بی هیج پوششی از درختان. فقط گه گاه بته ای که برنگ خام است. در بالای همه اینها آسمانی آبی که تک و توک ابرهایی نازک بسان پر درگوشه ای خشکش زده. این ایران است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ مهر ۱۳۸۸
تگ های این مطلب :ما و تگ های این مطلب :فیلم