تسلیت

در خانواده روستایی بزرگی که من هم ریشه هایم در آن جا دارد ممکن است آدم کم حرفی باشم. هم قبیبله ای ها به احوالی از من و من از آنها اکتفا می کنم. در گفتگوهای طول و درازشان از همه چیز و همه کس شنونده ام و گاه به تکان سری و تائید و تکذیبی به اشاره اکتفا می کنم. اما اگر دهانم بسته است چشمانم را می گشایم و تلاش می کنم آن تجارب را ببینم و فهم کنم.

در این ایل همه جور چیزی دیده می شود که یکی شان اولین سطح برخورد قبیله با مدرنیته است. عموی بزرگ خانواده این سطح بود. مردی که به صورتی کاملا غریزی می دانست که تمدن خیلی چیزهایش را می گیرد و او نیز به گونه ای غریزی بقای جهان خویش را ژاس می داشت. مردی که 90 سال مدرنیته را تاب آورد و اوایل فکر می کرد هرچه که در کتاب و روزنامه نوشته اند حقیقت است. برای ارائه دلیل اشاره به نوشته کفایت می کرد.

انسانی که ارابه را برای بسیاری از ما کشف کرد و آموختیم چگونه اسب را کنترل کنیم. تجربه ای که ممکن است دیگر به کار نیاید اما حسی انسانی را از وسیله نقلیه برایمان ساخت.

مردی که بیکاری برایش معنا نداشت و آخرین تصویر از او پیرمردی خمیده قامت که با "واش ورینی" بر دوش یا سر یا بر سر  زمسن می رفت یا در حال بازگشت از ان بود. زمین همه چیزش بود.

بخاری هیزمی خانه اش حتی وقتی همه داشتند تغییر می کردند نمادی از از سرسختی اش برای تغییر بود.

پیرمرد رفت و حیف شد که نتوانستم در آخرین لحظه ببینم اش و با او وداع کنم که قسمتی از همه ما بود.

محمد عامی خداحافظ از راهی دور

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠
تگ های این مطلب :خانواده