چله

۱. تولد هرکس که میشد، رفقای دیگر آویزان میشدند که با خرید بستنی و شیرینی ایی، حال طرف را بگیرند. بعضی ها هم برای تکمیل حالگیری، به جای بستنی قیفی، سفارش نوشیدنی های گرانتری میدادند. یکی از این میان، که یکی از تخصصهایش، جمع کردن اعانه برای هر کار خیر و شری بود، مدعوین را مجاب کرد که پول سورشان را جمع کنند و با آنها چیزی برای طرف بخرند، که گاه تنها هدیه تولد طرف نیز همین هدیه دوستان میشد.خود یاروهه، تنها چیزی که بلد بود، کتاب خریدن بود برای هر مناسبتی. همین شد که برای سال اول، برای همه متولدین، یک دوره از آثار سعدی و حافظ و فردوسی و مولانا هدیه گرفتند و صفحه اول کتابها هم بیادگار چیزی نوشتند، مبادا که طرف به یکی دیگر هدیه دهد. اگر به یارو بود، قرار بود بعد از ادبیات کهن، برود سراغ رمانهای ماندگار داخلی بعد خارجی، و خلاصه جدا مصمم بود که خانه های مردم را از کتاب پر کند، که بقیه بسیار زود، به این نقشه کثیف پی برده و سر رشته کار را، از دستش بیرون آوردند.همین شد که برای سالهای بعد، فاب گرفتند، ظرف و ظروف گرفتند و آخرش هم گفتند انتخابی. یعنی هر کی هرچی میخواهد سفارش بدهد تا برای تولدش بخرند و البته دسیسه های شیطانی طرف، که سعی داشت دیگران را با این ایده، که هدیه تولد باید غیرمنتظره هم باشد، از کارشان منصرف سازد، در نطفه خفه شد.

۲.بچه بود و گاهی وقتها که میخواست عرض اندامی کند و حرفی بزند، پدر نصیحتش میکرد که مانند پیمبر، هر مومنی باید تا چهل سالگی گوش بدهد و از چهل سالگی به بعد حرف بزند. درست مانند ترشی بادمجان خوردن، که تا توصیه میشد تا سی سالگی نخورد.

۳. جوانتر که بود مانند همه جوانان عصر خویش فکر میکرد باید کاری کند و تاثیری داشته باشد در این سیر تطور تاریخ.

برای تولدم سفارش دوره درجستجوی زمان از دست رفته مارسل پروست را دادم و حال که چهل سالگی ام نیز به پایان رسیده است چیزی ندارم برای گفتن و هیچ غلطی هم برای آن سیر تطور تاریخ فوق الدکر نکرده ام.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٢
تگ های این مطلب :تولد و تگ های این مطلب :واگویه


فال روز تولد

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی من از آن روز که دربند توام آزادم

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٥
تگ های این مطلب :تولد


تولد

متولد ۱۵ بهمن ۱۳۴۶
دوازده ساله انقلاب و تا ۲۴ سالگی جنگ
بعد کار و زندگی
همه چیز چنان گذشت که ناگهان از بچگی پرت میشوی به دنیای مردانه و سخت.
بی نوجوانی و جوانی میانسال میشوی.
و دور برت پر است از مرگ واین یکی آدمی را به انتهای خط میرساند در همه چیز.
در دهه سوم زندگی همه را کودکانی مییابی که عمر هدر میدهند و خود نیز بشکل آنها در میآیی.
آرمانها یکی یکی تمام میشوند و می بینی سخت ترین کار نه غیرعادی بودن و خلاف آب شنا کردن که عادی بودن است و با رود پیش رفتن است. که می بینی در این یکی کلی دست و پا چلفتی هم هستی.
همیشه فکر میکردی در هر کاری اولی و این میبینی که از متوسط ها هم عقب افتادی.
امروز پیرتر شدم که پیر بودم از خیلی قبلترها.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٥
تگ های این مطلب :تولد