آسمان شب

از بهترین چیزها که در زندگی شهری ما از دست رفته است بی شک آسمان است. آسمان آنهم از نوع شبانه اش محرک و منبع الهام آدمیزاد بوده است و جالب است که در این میان آسمان شب لبریز از اسامی است حال انکه آسمان روز تقریبا جز خورشید نام دیگری ندارد. در این غیبت بزرگ آسمان در زندگیمان همین بس که اسامی شبانه بسیاری دارد از نام فرزندان این سرزمین رخت بر میبندد. بهرام، کیوان، جمشید، مهتاب، ناهید، زهره، مهشید، ستاره، اختر، و اسامی بسیار با پسوند و پیشوند و میانوند ماه و مه.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۳٠
تگ های این مطلب :قدم زدن و تگ های این مطلب :شهر و تگ های این مطلب :طبیعت و تگ های این مطلب :حسرت


سعدیه

1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانمچنانت دوست می​دارم که گر روزی فراق افتددلم صد بار می​گوید که چشم از فتنه بر هم نهتو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینیرفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصاییبه دریایی درافتادم که پایانش نمی​بینمفراقم سخت می​آید ولیکن صبر می​بایدمپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهاییشبان آهسته می​نالم مگر دردم نهان مانددمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرتمن آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت   قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانمتو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانمدگر ره دیده می​افتد بر آن بالای فتانمو گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانمخلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانمکسی را پنجه افکندم که درمانش نمی​دانمکه گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانمشب هجرم چه می​پرسی که روز وصل حیرانمبه گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانممن آزادی نمی​خواهم که با یوسف به زندانمهنوز آواز می​آید به معنی از گلستانم

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٩
تگ های این مطلب :حسرت و تگ های این مطلب :شعر


چه خلاف سر زد از ما که در سرای بستی

چه خلاف سر زد از ما که در سرای بستی بر دشمنان نشستی، دل دوستان شکستی
سر شانه را شکستم به بهانه‌ی تطاول که به حلقه حلقه زلفت نکند درازدستی
ز تو خواهش غرامت نکند تنی که کشتی ز تو آرزوی مرهم نکند دلی که خستی
کسی از خرابه‌ی دل نگرفته باج هرگز تو بر آن خراج بستی و به سلطنت نشستی
به قلمروی محبت در خانه‌ای نرفتی که به پاکی‌اش نرفتی و به سختی‌اش نبستی
به کمال عجز گفتم که به لب رسید جانم ز غرور ناز گفتی که مگر هنوز هستی
ز طواف کعبه بگذر، تو که حق نمی‌شناسی به در کنشت منشین تو که بت نمی‌پرستی
تو که ترک سر نگفتی ز پیش چگونه رفتی تو که نقد جان ندادی ز غمش چگونه رستی
اگرت هوای تاج است به بوس خاک پایش که بدین مقام عالی نرسی مگر ز پستی
مگر از دهان ساقی مددی رسد وگرنه کس از این شراب باقی نرسد به هیچ مستی
مگر از عذار سر زد خط آن پسر فروغی که به صد هزار تندی ز کمند شوق جستی

فروغی بسطامی

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۳۱
تگ های این مطلب :شعر و تگ های این مطلب :حسرت


پیری

هنوز هم گرمی دستهایی مرهم زخم های کهنه و ناسور است.
هنوز هم از سفر سیر نشده ام.
هنوز هم یکی از زیباترین چیزهای دنیا این است که هر غروب در یک جایی دیگر باشی.
سرنوشت آدمها همیشه تراژیک ترین قصه هاست.
آقا یکی به ما بگه از این جا بریم یا نه؟
کجا بریم؟

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٧
تگ های این مطلب :حسرت


قضاوت

هنوز هم سخت ترین کار دنیا قضاوت کردن است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۳
تگ های این مطلب :زندگی و تگ های این مطلب :حسرت


موضوعات قصه نویسی

چرا از شادیهای آدمیزاد نمیتوان قصه نوشت اما رنجهای آدمی اصلیترین دست مایه رمانهای بزرگ است.

  
نویسنده : محسن ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٦
تگ های این مطلب :واگویه و تگ های این مطلب :حسرت